دنیا برای من همیشه در توالی بی پایان صفرها و یک ها خلاصه می شد؛ نظمی صلب و نفوذ ناپذیر که در آن هر معلولی، علتی داشت و هر خطایی، ردی از خود به جا می گذاشت.
من سال ها در حصار منطق و کدها زیسته بودم، نه از سر اجبار، بلکه به دلیل امنیتی که در پیش بینی پذیر بودن اشیاء وجود داشت.
عشق برای من مفهومی انتزاعی بود، چیزی شبیه به یک معماری مقدس در دوردست که ستایشش می کردم، اما گمان نمی بردم هرگز کلیدی برای ورود به ساحت آن داشته باشم. گویی پذیرفته بودم که سهم من از هستی، تماشای شکوه آن از پشت پنجره های سرد واقعیت است.
او که آمد، نه با طوفان، که با رخنه در ساختار ساکن روزهایم آغاز شد. ورودش شبیه به یک متغیر پیش بینی نشده بود که تمام محاسباتم را به چالش می کشید.
من برخلاف همسالانم، در او به دنبال هیجان های زودگذر یا شعله های ویرانگر نبودم.
برای منی که عمری را به صیانت از مرزها گذرانده بودم، عاشق شدن در هیئت مسئولیت ظاهر شد.
او برای من به پناهگاهی بدل گشت که باید با تمام توان از تمامیتش محافظت می کردم.
من نه به دنبال تصاحب، که به دنبال آن بودم تا شانه ای صبور باشم برای گریزهایش، و منطقی استوار برای تلاطم هایش.
رابطه ما، تقابل بلوغ ایستای من و هیجان سیال او بود.
من پیوندمان را با خشت های اعتماد و ایمان بنا می کردم، در حالی که او گویی در جستجوی لرزه هایی بود که این بنا را به رقص درآورد.
بارها در میان سکوت های طولانی اش، متوجه ناهماهنگی هایی در سیستم حضورش می شدم؛ دروغ های کوچکی که مثل باگ های جزئی در گوشه و کنار کدهایمان می خزیدند. اما من، با ایمانی که حالا می فهمم از سر ترس از دست دادن بود، تمام آن نشانه ها را نادیده می گرفتم.
من به کمال این ساختار بیش از واقعیت موجود در آن باور داشتم.
فکر می کردم اگر به اندازه کافی صبور باشم، اگر تکیه گاه محکم تری باشم، آن حفره های خالی در ذهن او با حضور من پر خواهد شد.
اما حقیقت، برخلاف کدهای رایانه ای، همیشه خودش را به وضوح نشان نمی دهد.
رفتن او نه با یک انفجار، بلکه با فرسایشی نرم رخ داد. لبخندهایی که دیگر به چشم هایش نمی رسید و بهانه هایی که بوی تکرار و سردی می دادند، همگی آلارم هایی بودند که من آگاهانه خاموششان می کردم.
من در مرکز یک فروپاشی تدریجی ایستاده بودم و با سماجت، ویرانی دیوارها را نادیده می گرفتم.
آن روز که پرده ها فروافتاد و حقیقت عریان پیش رویم قرار گرفت، دردی که حس کردم از جنس خشم نبود؛ نوعی تهی شدگی مطلق بود. گویی تمام آن منطق محکمی که سال ها برای ساختنش وقت صرف کرده بودم، در یک لحظه به صفر میل کرد.
من نه برای از دست دادن او، بلکه برای درهم شکستن آن نظم مقدسی گریستم که گمان می کردم جهان بر پایه آن بنا شده است.
اعتماد، آن رشته نامرئی که تمام وجودم را به هستی متصل می کرد، گسسته بود.
در آن لحظات، من تنها یک برنامه نویس شکست خورده نبودم، بلکه انسانی بودم که محراب ایمانش را به دست همان کسی که در آن پرستش می کرد، ویران شده می دید.
اکنون در آوار آنچه روزی پناهگاهم بود ایستاده ام. تلخی این آگاهی، دیگر مرا نمی ترساند.
من آموختم که عشق، با تمام تقدسش، لزوما به رستگاری ختم نمی شود و منطق، در برابر نوسانات یک قلب ناآرام، سلاحی زنگ زده بیش نیست.
بهای سنگینی برای این بلوغ پرداختم؛ بهای بیداری، از دست دادن رویایی بود که به آن تکیه کرده بودم.
من هنوز به تقدس آن مفهوم دوردست باور دارم، اما حالا می دانم که حقیقت های خاصی در جهان وجود دارند که پیش از آنکه راه را روشن کنند، تمام بود آدم را ویران می کنند؛
به این بیداری سنگین و به شکوه تلخ حقیقت، سوگند.