ویرگول
ورودثبت نام
پویا عابدپور
پویا عابدپوردر حال مخلوط کردن تجربه‌ زیسته با کمی شیطنت و کلی یادگیری؛ می‌نویسم تا ایده‌ها از ذهنم فرار نکنن.
پویا عابدپور
پویا عابدپور
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

چطور ذهن کاربران UI را می‌خواند؟ قوانین گشتالت زیر ذره‌بین

طراح‌ها همیشه از «گشتالت» حرف می‌زنند؛ واژه‌ای که شاید در ظاهر شبیه یک اصطلاح آکادمیک دور از ذهن باشد، اما در واقع همان دستور زبان پنهان تمام رابط‌هایی است که هر روز می‌سازیم. گشتالت توضیح می‌دهد چرا بعضی طراحی‌ها بدون تلاش فهمیده می‌شوند و بعضی دیگر—حتی با رنگ‌های جذاب—باز هم آشفته به نظر می‌رسند. برای فهمیدن این اصول باید کمی عقب‌تر برویم؛ به زمانی که روان‌شناسان آلمانی اوایل قرن بیستم برای اولین‌بار تلاش کردند کشف کنند «چطور ذهن ما جهان را می‌بیند».

در آن دوران، ساختاری‌گرایی تلاش می‌کرد ذهن انسان را به کوچک‌ترین اجزایش تقسیم کند: حس‌ها، تصاویر، احساسات. انگار که ادراک یک لگوی بزرگ باشد و قرار است با کنار هم گذاشتن تکه‌ها به مفهوم برسیم. گشتالت درست عکس این نگاه بود. ذهن انسان را نه به‌عنوان مجموعه‌ای از تکه‌ها، بلکه به‌عنوان یک کل سازمان‌یافته می‌دید. معنایی که می‌بینیم، همیشه فراتر از مجموع اجزاست. همین نگاه بود که واژه‌ی «Gestalt» را شکل داد—یعنی «فرم» یا «ساختار»؛ جایی که ذهن حتی وقتی بخش‌هایی از داده ناقص است، خودش تصویر کامل‌تر را می‌سازد.

از دل همین نگاه، مجموعه‌ای از «عوامل» شکل گرفت—چیزی که بعدها ما آن‌ها را «قوانین گشتالت» نامیدیم. این قوانین توضیح می‌دهند چرا مغز انسان به‌طور خودکار عناصر نزدیک را یک گروه می‌بیند، چرا خطوط شکسته را ادامه‌دار تصور می‌کند، و چرا یک شکل ناتمام را در ذهن کامل می‌کنیم. این رفتارها شاید ساده به نظر برسند، اما برای طراحی تجربه کاربری، حکم زیرساختی دارند که بدون آن‌ها هیچ رابطی خوانا، قابل فهم و قابل پیش‌بینی نمی‌شود.

برای مثال، قانون نزدیکی یکی از بنیادی‌ترین‌ ابزارهای ماست. عناصر نزدیک همیشه «مرتبط» دیده می‌شوند؛ همین یک قاعده ساده باعث می‌شود کاربر بدون هیچ متن یا آموزش اضافه، بفهمد کدام دکمه‌ها به هم تعلق دارند و کدام نه. در طراحی یک مودال، دو دکمه کنار هم یک گروه معنایی می‌سازند—حتی اگر برچسب‌هایشان کاملاً متفاوت باشد.

یا در شباهت، ذهن ما رنگ، فرم و اندازه را به‌سرعت دسته‌بندی می‌کند. فرقی نمی‌کند اپلیکیشن بانک باشد یا یک پلتفرم آموزشی؛ وقتی تمام دکمه‌های اصلی با سبک یکسان ساخته شوند، چشم کاربر بدون فکر اضافه آن‌ها را «هم‌خانواده» تشخیص می‌دهد.

قوانین دیگری مثل حرکت مشترک یا همان common fate توضیح می‌دهند چطور عناصر متحرک با جهت یکسان، یک گروه تلقی می‌شوند؛ از لوگوهای پیمایشی گرفته تا اسلایدرهای تعاملی. تداوم می‌گوید چشم ما مسیرها را دنبال می‌کند—حتی اگر مرزی بین آن‌ها وجود نداشته باشد. بسته‌شدن نشان می‌دهد مغز انسان شکل‌های ناقص را کامل می‌بیند، چیزی که در طراحی outline-buttonها یا drop zoneها استفاده می‌کنیم. تقارن و نظم هم نقش مهمی دارد؛ گروه‌بندی متقارن همیشه پایدارتر و قابل‌پیش‌بینی‌تر دیده می‌شود.

اما گشتالت فقط به این قوانین کلاسیک محدود نیست. مفاهیم عمیق‌تری هم وجود دارند که در تجربه واقعی طراحی، بسیار کاربردی‌اند؛ مثل ساده‌سازی که می‌گوید مغز همیشه ساده‌ترین ساختار را ترجیح می‌دهد، یا نقطه‌ی کانونی که اولین عنصرِ جلب توجه را تعریف می‌کند. همینجاست که ما از سه بُعد رنگ—فام، اشباع و روشنایی—برای هدایت نگاه کاربر استفاده می‌کنیم. شکل-زمینه هم به ما یادآوری می‌کند کاربر همیشه تلاش می‌کند صفحه‌ی دوبعدی را به دنیایی سه‌بعدی ترجمه کند؛ مثل توهم معروف «گلدان روبین»، که خودش الهام‌بخش بخشی از تحقیقات اولیه گشتالت بود.

در کنار همه‌ی این‌ها قوانین دیگری هم وجود دارند: مجاورت در یک ناحیه مشترک، اتصال بصری، و حتی پدیده‌هایی مثل ظهور (این‌که اول «کل» دیده می‌شود، نه اجزا)، چندنمایی (یک تصویر می‌تواند چند برداشت داشته باشد)، و پایداری شکل (توانایی تشخیص اشیا در هر اندازه، زاویه یا فونت). این‌ها رفتارهای بنیادی مغز ما هستند—نه بخاطر اینکه ما تلاشی میکنیم, بلکه چون سیستم ادراک انسان این‌طور کار می‌کند.

برای طراح محصول، دانستن این اصول فقط یک «ترفند بصری» نیست. این‌ها ستون‌هایی‌اند که تجربه کاربری روی‌شان ایستاده. هر بار که تصمیم می‌گیریم چه چیزی را نزدیک چه چیز دیگری بگذاریم، کجا کانتینر ایجاد کنیم، چطور دکمه‌ای را برجسته کنیم، یا چطور صفحه‌ای را ساختاربندی کنیم، در واقع داریم از همان قوانین صدساله استفاده می‌کنیم—قوانینی که هنوز هم درک رابط‌ها را آسان‌تر، سریع‌تر و طبیعی‌تر می‌کنند.

در نهایت هدف گشتالت این است که طراحی را به سطحی برساند که کاربر نگوید «متوجه شدم»، بلکه اصلاً نفهمد که قرار بوده چیزی را متوجه شود. همه‌چیز باید به همان اندازه بدیهی باشد که نگاه‌کردن.

در تجربه طراحی خودت، کدام قانون گشتالت را بیشتر از بقیه به‌کار می‌بری—و چرا فکر می‌کنی روی درک کاربر این‌قدر اثر دارد؟

تجربه کاربریگشتالتذهنقوانیندستور زبان
۲
۰
پویا عابدپور
پویا عابدپور
در حال مخلوط کردن تجربه‌ زیسته با کمی شیطنت و کلی یادگیری؛ می‌نویسم تا ایده‌ها از ذهنم فرار نکنن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید