شب، وقتی در اتاق کمی کوچک و کمی بزرگم چراغها را خاموش میکنم، از آنجا میتوانم ستارهها را ببینم. از پنجرهی بزرگ سرتاسریاش صداهای دور را بشنوم. از آنجا میتوانم کوچک و کوچکتر باشم. میتوانم در مقابلِ آیینهام، دخترکی را ببینم که هنوز هم آرزوهای بزرگ در سر دارد. از آنجا همه چیز در سکوت شب آرام میگیرد و دخترک به درون نقاشی هایش سفر میکند. آنجا سوسوی هزار ستاره از پشت تکان تکان برگهای درخت شاه توت دیده میشوند. و دخترک همهی دنیا را در میان سیاهی شب جا میگذارد.
