پوپک·۲ ماه پیشسهم من از شبشب، وقتی در اتاق کمی کوچک و کمی بزرگم چراغها را خاموش میکنم، از آنجا میتوانم ستارهها را ببینم. از پنجرهی بزرگ سرتاسریاش صداهای دور را ب…
پوپک·۴ ماه پیشعناصر بزرگگونه مغزمحس عجیبی دارم. حس میکنم پیر شدم. حس میکنم عناصر بچهگونهی مغزم دارن جاشونو به عناصر بزرگگونه میدن و به جای اونا فکر میکنن. عناصر بزرگگون…
پوپک·۵ ماه پیشحقِ خود بودنجلسه قبلی که توی باشگاه داشتم حرکات میانهی کلاس رو میزدم و به خودم توی آیینه بزرگ روبهرو نگاه میکردم، حس کردم کسی که توی آیینه است برای ا…
پوپکدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۷ ماه پیششبیه آخرین نامه _نامه(۸)این شاید آخرین نقشهایی باشد که خاطرت بر صفحه ذهنم میزند و انعکاسش را از تکههای خوابم به یاد میآورم. در این مدت، قدم به قدم از احساسم درب…
پوپکدرنامـهای به تو که نمیخوانی·۸ ماه پیشچند کلامی برای انتشارات «نامهای به تو که نمیخوانی»نامهها گاهی نوشته میشوند در خواهش خوانده شدن. در تمنای نیمنگاهی که آرزو داری به آن واژههای یتیم انداخته شود. نامههایی که اگر خوانده نشو…
پوپک·۹ ماه پیشسبز؟ نه سرخابیمن زندگی کردن رو خیلی دوست دارم. حس میکنم از اون دوران عجیب و غریب که دنیا برام سیاه و سفید بود گذر کردم. نه که الان زندگی خیلی عالی باشه.…
پوپک·۹ ماه پیش۵ دقیقه تشویش؛ سند صوتیِ زندگی ماما در شهر زندگی نمیکنیم؛ بلکه به درون خودمان تبعید شدهایم.