جلسه قبلی که توی باشگاه داشتم حرکات میانهی کلاس رو میزدم و به خودم توی آیینه بزرگ روبهرو نگاه میکردم، حس کردم کسی که توی آیینه است برای اولین بار از بدنش خجالت نمیکشه. با فکر کردن به این موضوع، آدم توی آیینه به یاد روزهایی از ۳ یا ۲ سال پیش افتاد. زمانی که از بدنش خجالت میکشید. از خودش، از موهاش، از صورتش و از تمام چیزهایی که اون بود. از خودِ خودش. حالا همه چیز فرق کرده بود؛ ولی اون؟ همون آدم قبلی بود و همون بدن رو داشت. آدم توی آیینه فکر کرد: چطور این حق طبیعی رو ازش گرفته بودند؟ حقِ خودش بودن، حق بالا گرفتنِ سرش و افتخار به همهی جزئیات پرنقص وجودش. با تعجب و حیرت به چشمهای خودش در بیرون آیینه خیره شد. براش باور پذیر نبود. چه کسی این حق رو ازش گرفته بود؟
