
حس میکنم یه چیز خوشحال کننده وجود داشته که میخواستم حسابی براش ذوق کنم اما حالا دیگه یادم رفته که چی بود.
خودمو میبینم.
توی هر دختر بچهای که موهای کوتاه و بازش رو گل سر زده. و یا توی دخترهایی که بین تخیلات خودشون در حال حرف زدن با شخصیت های خیالیشون اند. و گاهی هم در خاطرات به جا مونده در گوشه و کنار کوچه ها و پس کوچه های راه مدرسه.

آدمای زیادی بودن که همدیگه رو گم کردیم.
اینجا فقط خودتی و خودت. اگه میتونی با همین اندازهاش شاد باش.
پاهام درد گرفته از زیاد راه رفتن. فکر میکنی رفتم پیاده روی؟ نه فقط تو خونه تنها بودم و فرصت خیال پردازی داشتم.

این منم. گاهی احمقم و گاهی نه. اما بلااستثناء دچار ضعف روحیام. یه ضعف عجیب که در وجودم رخنه کرده و به جسمم کشیده میشه. اجزای صورتم رو به سمت پایین میکشه و آویزون میکنه. مثل چهرهی یه دختر بچه که نمیتونه احساسشو پنهان کنه. اون یه دخترک لجبازه. جیغ حیغ میکنه و همهی ذهنمو به هم میریزه. اون حالش خوب نیست. نمیدونم چش شده. شاید خسته ست. براش همه چی سخته. همه چی بیشتر از چیزی که هست سخته. سخت و طاقت فرسا.
واقعا این منم؟ چرا اینقدر زود گذشت؟
اینکه نمیدونم در جواب بقیه باید چی بگم باعث میشه حس کنم یه احمقم. مطمئن نیستم آدما دربارهم چی فکر میکنن.

امشب تاریک تاریک تاریک بود و روزش روشن روشن روشن.
حالا اینجام و به همه چیز فکر میکنم. با دستایی که یخ کرده توی کلاس شماره ۶ یا ۸ یا ۹. دقیق نمیدونم. هوا سرده و با دستای سرد نوشتن یکم سخته.
این منم در شب یلدا. شبی مثل شبهای دیگه از سال که دوباره و برای بار نمیدونم چندم احساس های عجیب توی سرم پیدا شدن.

فکر کنم اگه قرار باشه دوباره به دنیا بیام، دوست دارم بازم تو باشم.