ویرگول
ورودثبت نام
پوپک
پوپکروزمره های یک دختر
پوپک
پوپک
خواندن ۱ دقیقه·۷ ماه پیش

سبز؟ نه سرخابی

من زندگی کردن رو خیلی دوست دارم. حس میکنم از اون دوران عجیب و غریب که دنیا برام سیاه و سفید بود گذر کردم. نه که الان زندگی خیلی عالی باشه. تقریبا همه مشکلاتی که قبلا عامل سیاه و سفیدی روزگار بودن، حالا هم وجود دارن. تغییر یافته و متفاوت با قبل؛ اما احتمالا همونقدر افسرده‌کننده، یا بیشتر؟ نمیدونم. ولی حالا من تغییر کردم. با وجودشون افسرده نمیشم. نه، منظورم از این چرت و پرتای قوی بودن و اینا نیست. منظورم اینه که نمیخوام گرفتارِ گرفتاری‌هاش بمونم. اگه گیرم انداخت، من مشتاق اسیر بودنش نیستم. هر فرصتی رو غنیمت میشمارم برای رها شدن از روز‌های غمناک. روزهایی که جزوی از جریان زندگی اند؛ اما نه همش.

دیگه حالم از آدمی که با قیافه‌ی ملال‌آور به همه چی نگاه میکرد، به هم میخوره. از سیستم عجیب و غریب مغزش که بیخود جدی میگرفت هر مسخره‌بازی‌ای رو که دنیا درمی‌آورد. روزهاشو بیرنگ میدید. امیدوار بود؛ اما برای روزی که قرار بود برسه و بهش بگه من همون اتفاقم. اون موقع دنیا توی ذهنم خیلی بی‌قواره بود. یه صحنه‌ی جنگ بود. اون روز‌هام حس میکرد یه آدم درمونده و اسیره. نمیتونست خودش باشه و با خودش، خوش. شاید هم نمیخواست. نمیدونم هر چی که بود، رنگی نمیدید. نه نمیدید.

حالا من اون آدمه نیستم. اون اتفاقه نه افتاد و نه منتظرش موندم. موضوع یه تغییر خیلی عمیق نبود. فقط یه نه گفتن بود. یه قدر دونستن، یه وارد بازیش نشدن. موضوع فقط نخواستن بود، و عین حال خواستن. خواستن زندگی در عین بد شکلی‌ها و بی‌ظرافتی‌ها که ذوقتو کور میکنه و دلتو رنجور. اینطوریه کار دنیا. تا وقتی تو گیر و دارش باشی، برات مخمصه میجوره. اینی که میگم یه جور بی‌خیالش شدنه. یه جور بزرگ شدن. بزرگ شدن؟ نمیدونم، شاید یکم. میدونین چی میگم؟

۲۶
۳۶
پوپک
پوپک
روزمره های یک دختر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید