ویرگول
ورودثبت نام
پوپک
پوپکروزمره های یک دختر
پوپک
پوپک
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

سرنوشت... سرنوشت؟

خسته و کلافه و سردرگمم. نه اینکه فقط امروز یا در طی این چند روز سردرگم شده باشم. مدت‌های زیادی‌ست که درون سردرگمی‌ام چرخیدم و چرخیدم و خسته و کلافه شدم. مدت‌های زیادی است که از هر چیزی که همه درباره‌اش حرف زدند، دوری کردم. و درباره هر چیزی که همه برایش جواب داشتند، بی‌پاسخ ماندم.

این روزها زیاد به یاد فیلم «در چشم باد» می‌افتم. به سکانس‌های مختلفش فکر میکنم.

دوست داشتم من هم در صحنه بودم. میرفتم و در جمع راستی‌ها بر علیه ناراستی‌ها می‌ایستادم. میجنگیدم و نمی‌گذاشتم ناراستی‌ها پیروز شوند. مگر داستان‌ها همیشه همینگونه نبودند؟ خیر بر علیه شر، پاکی بر ضد ناپاکی، راستی در مقابل سیاهی.

اما...

گذشت. و هر چه گذشت، از داستان‌ها دورتر شدم.

دنیا هر روز بیشتر یادم داد که گاهی داستان‌ها غلط میگفتند. داستان‌ها گاهی چیزهایی را از بیخ و بن نمیگفتند. گذشت و فهمیدم تفاوت راستی و ناراستی چیزهایی آنچنان دور از همدیگر نیستند. تفاوتشان گاهی به اندازه‌ی مویی باریک است. رنگ‌هایشان سفید و سیاه یکدست نیست. و گاهی آنقدر در هم‌تنیده شده‌اند که سخت میتوانی از یکدیگر تشخیصشان بدهی.

و فهمیدم جنگ واقعی میان راستی‌ها و ناراستی‌ها نیست. جنگ واقعی، پیدا کردن راستی از ناراستی‌ست. ناامیدکننده‌ترین سوال بشریت که هیچگاه کسی نتوانست جواب کاملی برایش پیدا کند.

انتخاب سختی بود. آن‌هم در جایی که همه درباره خوب و بدها‌ی دنیا و سرنوشت آدم‌ها میفهمند. میتوانند برایت جملاتی سنگین با مضمون تخریب یا تحسین بگویند. میتوانند برایت بگویند که چیزهایی وجود دارد که درست و یا غلط است. یا چه راه‌هایی وجود داشته که اگر اینگونه یا آنگونه شود، سرنوشت دنیا درست یا غلط میشود.

انتخاب سختی بود. اینکه که در بین آدم‌هایی باشی که هر کدام، قطعیت کلمه‌هایشان را به رخ همدیگر میکشند. آدم‌هایی که می‌شود از مغزهای آهنی‌شان صدای ساییده شدن چرخ‌دهنده‌ها را شنید. انتخاب سختی بود که میان جامعه‌ای از این آدم‌ها به این فکر کنی که چه چیزی غلط و کدام درست است.

باید چگونه فکر کنی؟ آزاردهنده است. انگار که سرنوشت آدم‌ها را به تو داده باشند. باید بدانی که چه فکر و عقایده‌ای درست است و کدام، سرنوشت جامعه را تضمین میکند. با اضطراب به اطرافت نگاه میکنی تا بفهمی که باید برای سرنوشت هم‌وطنانت چگونه تصمیم بگیری؟ باید بدانی. باید بدانی که جواب ظلم‌ها و کاستی‌های جهان چیست. باید بتوانی به اندازه‌ی پاسخ دادن به بزرگترین مشکلات، از مسائل سر در بیاوری. خیلی عادی‌ست که همه بتوانند سر در بیاورند. همه میتوانند، همه!

البته اگر نتوانستی هم مشکلی نیست. برای کسانی که نمیتوانند تصمیم بگیرند جواب‌های آماده‌ای وجود دارد. در شبکه‌های اجتماعی می‌فروشند. و در محافل روشن‌فکری. با نگاه کردن به دهان بقیه.

اینگونه شد که هر روز بیشتر و بیشتر به درون چاه سردرگمی فرو رفتم. و جامعه، هر روز بیشتر از قبل، در تک تک افرادش خشم را منعکس کرد. بله سخت بود! سخت بود که بفهمم نه تنها قربانی دنیایی سیاه‌ام، بلکه برای همیشه محکوم به خشمی هستم که در هوای تنفس جامعه پراکنده است.

خشم؟ احتمالا معادلِ سیاست.

و سیاست؟ معادلِ بازی‌های جنگی.

و اینگونه کلمات گنده‌ی پشت بزرگترین ظلم‌ها، به سادگیِ کشمکش‌ اسباب‌بازی‌هاست. همانقدر بچگانه، همانقدر پوچ.

حالا که مدت‌ها گذشته است و از داستان‌های ساده، دور و دورتر شده‌ام؛ دلم میخواهد میتوانستم در دنیای داستان‌ها باقی بمانم. من از رسم این دنیا خوشم نمی‌آید. از دعوای آدم‌ها، از بازی‌های جنگی خوشم نمی‌آید. از تباه شدن جان‌هایی که به خیال‌شان برای آرمان‌ها، حق‌طلبی‌ها و اهدافی بزرگ فدا میشود؛ اما در نهایت، خون آرمان‌ها کف خیابان ریخته میشود و مجریان بازی‌های جنگی، اسباب‌بازی دیگری پیدا میکنند.

...

عجیب است. امروز پوپک نوشت. از سردرگمی‌هایش در میان سردرگمی‌‌هایش نوشت. درباره چیزهایی نوشت که هیچ‌وقت نمیخواست وارد فضای بی سر و ته‌اش بشود. اما نوشت. برای پوپک نوشتن آخرین سنگر بود. حرف‌های زیادی داشت. خیال می‌کرد تا ابد می‌تواند بنویسد. اما پوپک به امروز رسید و دید برای نوشتنِ خیلی چیزها، جان ندارد. چیزهایی هست که در دنیای کلمه‌هایش جا نمیگیرند.

۲۶
۲۹
پوپک
پوپک
روزمره های یک دختر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید