ویرگول
ورودثبت نام
پوپک
پوپکروزمره های یک دختر
پوپک
پوپک
خواندن ۲ دقیقه·۷ ماه پیش

۵ دقیقه تشویش؛ سند صوتیِ زندگی ما

این صدا به هیچ وجه تصادفی و به علت لمس اشتباهی صفحه موبایل گرفته نشده است. این 5 دقیقه خودخواسته ضبط شد. 5 دقیقه تماما صدای شلوغی سرسام آور. 5 دقیقه تشویش. 5 دقیقه دلهره.

در قسمت آغازین، تماما صدای ماشین‌ها و موتورهایی می‌آید که وحشیانه میتازند و عبور میکنند. در جنگی نابرابر بر یکدیگر غلبه میکنند، میدرند و دریده میشوند. صدای بوق و کشیده شدن تایرها بر آسفالت خیابان که روح را می‌خراشد. در این میان زنی بین شلوغی و‌ تاریکی، دست دخترش را گرفته و میخواهد از میان نورهای مصنوعی و آزاردهنده راهش را بیابد. سوالی درباره مسیر اتوبوس‌ها میپرسد. جواب میدهم.

چند ثانیه بعد صدای ایستادن اتوبوس برای لحظه‌ای همه‌ی تنم را میلرزاند. سوار میشوم و زدن کارت اتوبوس و سپس چند قدمِ بدون تعادل برای رسیدن به اولین صندلیِ قابل نشستن. صدای لرزش‌های شدید پنجره‌های اتوبوس شنیده میشود. همراه با ترمزهای تکان‌دهنده و بوق‌های ممتد و خشمگین. سپس صدای خش‌خش پوست خوراکی‌ام که از داخل کیف بیرون می‌آورم، در ثانیه‌های نهایی صدای ضبط شده شنیده میشود. و در ادامه، همچون قبل و دنباله، سکوتی پر از شلوغی.

این تمام آنچیزی است که در اغلب روزهایم با آن مواجه‌ام. تشویشی مدام که دیگر نمیتوانم بگویم برایم غریب است. با آن زندگی میکنم و آن با من زندگی میکند. گویی من و او نقاط مشترکِ پراضطراب زیادی داریم که به راحتی میتوانند با هم اخت شود. ما میتوانیم با دردی مشترک، یکدیگر را در آغوش بگیریم و تنش‌های مشابهمان را با علاقه‌ای حزن‌آمیز درک کنیم. ما به راحتی میتوانیم درد‌های خود را در یکدیگر ببینیم.

اینجا درست مانند من است. ما دچار بیماری شباهتیم. در اینجا، مکان‌های ایستادن و درنگ کردن جای خود را به مسیرهای همیشه در حرکت داده‌اند. در شتاب و اضطرابِ رسیدن، و ترس و خشم از نرسیدن. حرصی مدام که از هردویمان لحظه‌ی ماندن را گرفته است. ما با سرعت میرویم به جایی که نمیدانیم کجاست. همه‌‌جا معبری برای عبور است. میرویم اما به جای قبلیمان باز میگردیم. از هر مرحله، بدونِ حضور، میگذریم و هیچگاه به مرحله‌ی بعدی نمیرسیم. در این دورِ تکرار، گیر می‌افتیم. اینجا ما را گیج میکند، سرمان را شیره میمالد و با نور‌افکن‌ها و بزرگنمایی‌ها، هزاران مرکز پوشالی ترسیم میکند و ما را در بی‌مرکزی مرموزی رها میکند. بی‌پناه و بی‌هدف.

اگر خوب اینجا را نگاه کنید، آنگاه میبینید که ما از درون، پوچ و توخالی و از بیرون، پر از نورهای قرمز و سفید آزاردهنده‌ایم. تا آسمان بلند و کشیده شده‌ایم و معترضانه، با صدای بلند تضاد و عدم‌پیوستگی را فریاد میزنیم. این ماییم! ما نه در شهر، بلکه درون خودمان زندگی میکنیم.

زندگی
۲۴
۱۵
پوپک
پوپک
روزمره های یک دختر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید