
قبلاً باور داشتم که سختکوشترین آدمها سزاوار پاداشاند.
معتقد بودم که اگر به اندازه کافی محکم بمانم، به اندازه کافی در دسترس بمانم، خودم را به اندازه کافی ثابت کنم، در نهایت چیزهایی که میخواهم، مرا دوباره انتخاب خواهند کرد. فکر میکردم همه چیز به تلاش بستگی دارد. به عملکرد بستگی دارد. به نشان دادن اینکه به جهان هستی نشان دهم که اماده هستم. و وقتی چیزی از دستم میرفت، آن را به عنوان شکست میدیدم. خودم را به خاطر کافی نبودن سرزنش میکردم.
اما لحظهای آرام و تقریبا فراموششدنی فرا میرسد که متوجه میشوی نمیتوانی چیزی را که قرار نیست در زندگیات ریشه بدواند، به زور جا بدهی. میتوانی به ان آب بدهی، به ان نور خورشید بدهی، دنیای اطرافت را از نو بچینی، و همچنان پژمرده شدنش را تماشا کنی. ان لحظه دردناک است، اما تو را آزاد هم میکند. چون میبینی حمل چیزهایی که قرار نبود بمانند چقدر طاقتفرسا است.
مردم به اندازه کافی دربارهی واکنش بدن وقتی چیزی با شما همسو نیست صحبت نمیکنند. تنش. فکر کردن بیش از حد. مقایسه مداوم. این حس که باید مدام ارزش خود را ثابت کنید. وقتی چیزی واقعا برای شما در نظر گرفته شده باشد نه نمیکنید یک تکه شیشه شکننده در دست دارید که اگر اشتباه نفس بکشید، ممکن است خرد شود.
خب..
تصور کنید که از پلهها پایین میروید و یک سیب برمیدارید. این میوه ساده سفری پیچیده را در پیش دارد. این میوه از یک دانه کوچک شروع شد، توسط یک کشاورز پرورش یافت و اصلاح شد، در طول فصلها و سالها با دقت از آن مراقبت شد. رشد کرد، برداشت شد و در سرزمینها و اقیانوسها سفر کرد و در طول مسیر خود از موانع بیشماری عبور کرد. با دقت دستهبندی و به سوپرمارکت تحویل داده شد و در نهایت، راه خود را به خانه شما پیدا کرد. هر قدم بخشی از سفر مقدر شده آن به سوی شما بود. در فرش باشکوه زندگی، آن سیب همیشه قرار بود مال شما باشد و به ما یادآوری میکند که آنچه واقعا برای ما در نظر گرفته شده است، همیشه راه خود را پیدا خواهد کرد.
من قبلا دنبال چیزهایی میرفتم چون فکر میکردم خواستن آنها مدرکی است که نشان میدهد قرار است مال من باشند. اما بیشتر ما آن چیز را نمیخواهیم، ما آن نسخه از خودمان را میخواهیم که فکر میکنیم آن چیز به ما میدهد. ما اعتبار میخواهیم. ما قطعیت میخواهیم. ما یک میانبر برای رسیدن به احساس کافی بودن میخواهیم. و به همین دلیل است که رها کردن، احساس شکست میکند چون ما ان چیز را از دست نمیدهیم، بلکه خیالپردازی وابسته به آن را از دست میدهیم.
حقیقت این است که آنچه برای تو در نظر گرفته شده قایمموشک بازی درنمیآورد. سیگنالهای درهموبرهم نمیدهد. باعث نمیشود خودت را جمع و جور کنی یا ساکت شوی یا بیش از حد خودت را درگیر کنی. چیزهایی که برای تو در نظر گرفته شدهاحساسی شبیه آسودگی دارند. مثل بازدم. مثل بازگشت به خانه بعد از اینکه خودت را مجبور به ماندن در جایی کردی که به آن تعلق نداری.
یاد گرفتم که زندگی کمتر دربارهی (لیاقت داشتن) چیزهاست و بیشتر دربارهی بودن در مکان مناسب، زمان مناسب، با نسخه مناسب از خودت. بعضی وقتها چیزی هنوز برای تو مقدر نشده است. نه چون بیلیاقتی، بلکه چون نسخهای از تو که بتواند آن را بدون از دست دادن خودت نگه دارد، هنوز در حال ساخته شدن است.
و این بخشی است که هیچکس دربارهاش هشدار نمیدهد: زمانبندی. ما از این ایده که زمانبندی مهم است متنفریم، چون یعنی کنترل کامل نداریم. اما رشد برنامه دارد. وضوح برنامه دارد. حتی نعمتها هم برنامه دارند. چیزهایی هستند که اگر زودتر میرسیدند نابودت میکردند، و چیزهایی که اگر دیرتر میرسیدند خستهات میکردند.
اعتماد به آنچه برای تو مقدر شده، خوشبینی کور نیست. بلکه پذیرفتن این است که لازم نیست برای جایگاهت بجنگی. لازم نیست برای ثبات تلاش کنی. لازم نیست توضیح بدهی چرا ارزشمندی. چیزهای درست فقط چون رهایشان میکنی، از دست نمیروند.
وقتی چیزی از زندگیات خارج میشود یک شخص، یک فرصت، یک نسخه از خودت اولین غریزه این است که بپرسی چه اشتباهی کردی. اما گاهی اشتباهی نیست. گاهی خروج، محافظت است. گاهی بسته شدن در هدایت است.
و.. بله، بعضی فقدانها حتی وقتی برای تو مقدر نشدهاند، هنوز دردناکاند. حق داری برای تقریبا همه چیز سوگواری کنی. حق داری برای چیزهایی که به آنچه امیدوار بودی تبدیل نشدند، ناامید شوی. اما اهمیت موقت را با هدف دائمی اشتباه نگیر. بعضی چیزها فقط آمدهاند تا یاد بدهند چه چیزی را دیگر تحمل نخواهی کرد.
وقتی از برخورد با همسویی مثل راز دست برداری و آن را احساس بدانی، بهبودی شروع میشود. وقتی چیزی درست است، لازم نیست برای ثبات التماس کنی. لازم نیست لحن کسی را رمزگشایی کنی یا هر حرکتش را بررسی کنی. لازم نیست خودت را به قطعات کوچکتر تقسیم کنی. فقط خودت را نشان میدهی و همهچیز طبیعی آشکار میشود.
دارم یاد میگیرم که کائنات چیزی را گم نمیکند. آنچه برای تو مقدر شده، سالمتر و آرامتر، از طریق افرادی که ارزشت را زیر سوال نمیبرند، برمیگردد. اگر چیزی واقعا به زندگیات تعلق دارد، از دست دادن موقت پایانش نیست. و اگر قرار نبوده بماند، محکم نگه داشتنش هم بیفایده است.
یه آرامش فوقالعادهای در دنبال نکردن چیزی هست. اینکه بذاری زندگی نیمهراه بهت نزدیک بشه. اینکه باور کنی اجازه داری منتظر چیزهایی باشی که میخوان برگردن. این آرامش از اعتماد میاد، نه از بهدستآوردن.
لحظهای که دست از تحمیل کردن چیزها برداری زندگیات نرمتر میشود. انتخابهایت تغییر میکند. دیگر به سردرگمی راضی نمیشوی. دیگر (تقریباً عشق)و (تقریباتلاش) را نمیپذیری. دیگر برای بیتلاشی دیگران بهانه نمیآوری. و ناگهان، بدون هشدار، همهچیز بهجای خستگی، با راحتی وارد زندگیات میشود.
آنچه برای تو مقدر شده، هرگز از تو نخواهد گذشت، نه چون زندگی بینقص است، بلکه چون همترازی برای ماندن اجازه نمیخواهد. میماند چون متناسب است. میماند چون به تو تعلق دارد. و هرچه بیشتر اعتماد کنی کمتر از دست دادن میترسی. چون در اعماق وجودت میفهمی: آنچه واقعی است از دستت نمیرود