
اولین چیزی که باید بدانی این است که اختلال روانی در میان نویسندگان یک «استثنا» نیست؛ تقریباً یک ژانر است. اگر طبیعی بودی، الان یک کارمند معمولی بودی که ساعت پنج عصر لپتاپش را میبست و به خانه میرفت. اما تو، متأسفانه، طبیعی نیستی. تو انسانی هستی که ذهنش مثل یک اتاق تاریک است با چراغهایی که بیهوا روشن و خاموش میشوند؛ و هر بار که روشن میشوند، چیزی میبینی که بقیه ترجیح میدهند نبینند. این حساسیت بیشازحد، بخشی از همان معماری ذهنی است که خلاقیت را ممکن میکند و در عین حال، شکنندگی را هم بهدنبال دارد.
من فکر میکنم بخش زیادی از این ماجرا را میشود با همان چیزی توضیح داد که مدرنیته را هم از پا انداخت: ما در مدت زمانی بسیار کوتاه، بیش از حد یاد گرفتیم. از نظر تکاملی، ذهن انسان برای این حجم از دانایی ساخته نشده بود. ذهن ما برای تشخیص ردپای گوزن روی خاک ساخته شده بود، نه برای فهمیدن اینکه جهان از میلیاردها کهکشان تشکیل شده و هرکدامشان میلیاردها ستاره دارند. برای این ساخته نشده بود که بفهمد نور همزمان موج است و ذره، یا اینکه قارهها زیر پایمان حرکت میکنند، یا اینکه پرندگان همان دایناسورهای بازماندهاند که فقط لباسشان را عوض کردهاند. اینها مفاهیمیاند که در مقیاس تکامل، تقریباً «دیروز» کشف شدهاند، اما مغز ما هنوز همان مغز «هزاران سال پیش» است.
و این فقط یک استعاره نیست. کافی است کمی به عقب نگاه کنی تا بفهمی چه اتفاقی افتاده. ما بهعنوان یک گونه، در زمانی بسیار کوتاه، آنقدر چیزهای زیادی یاد گرفتهایم که داناییمان مثل پوستهی نازکی از یخ روی دریایی از اسطورههاست. این تصویر، دقیقاً با یافتههای روانشناسی شناختی همخوان است: ذهن انسان در شرایط فشار، به الگوهای سادهتر و قدیمیتر برمیگردد. کافیست کمی فشار بیاوری، کمی بترسی، کمی خسته شوی؛ یخ میشکند و دوباره سقوط میکنی در همان آبهای تیرهای که هزاران سال در آن شنا کردهایم: فال، نشانه، دشمن پنهان، روایتهای سادهای که جهان را قابلتحملتر میکنند.
گاهی به این فکر میکنم که اگر یکی از اجدادم مثلاً پدربزرگ پدربزرگم از سال ۱۸۸۰ ناگهان در اتاق من ظاهر میشد، چه میدید؟ نه گوشی هوشمند برایش عجیب بود، نه اینترنت، نه ماهواره. آنها را شاید بهعنوان جادو میپذیرفت. چیزی که واقعاً او را میترساند، حجم دانایی بود. اینکه ما امروز میدانیم جهان از دو تریلیون کهکشان تشکیل شده. اینکه نور همزمان موج است و ذره. اینکه قارهها روی اقیانوسی از سنگ مذاب شناورند. اینکه پرندگان همان دایناسورهای بازماندهاند. اینکه خون انسان چهار گروه دارد و اگر اشتباه قاطیشان کنی، طرف میمیرد. این حجم از اطلاعات، برای ذهنی که در یک جهان ساده تکامل یافته، نهفقط عجیب، بلکه اساساً غیرقابلهضم است.
اینها چیزهایی نیستند که ذهن انسان برای فهمیدنشان ساخته شده باشد. ذهن ما برای دهکده ساخته شده بود، نه برای سیاره. برای شکار، نه برای کوانتوم. برای بقا، نه برای اینترنت و هشت میلیارد انسان ناشناس. این عدمتطابق میان ساختار ذهن و ساختار جهان یک واقعیت زیستی است، نه یک استعارهی شاعرانه.
مشکل از همینجا شروع میشود: ذهن انسان هنوز همان ذهن قدیمی است، اما جهان اطرافش بهطرزی وحشیانه پیچیده شده. ما هنوز همان مغزی را داریم که باید فقط بداند کدام توت سمی است و کدام حیوان خطرناک؛ اما حالا باید با کوانتوم، نسبیت، ژنتیک، اینترنت، و هشت میلیارد انسان ناشناس کنار بیاید. این شکاف میان «ظرفیت ذهن» و «حجم جهان» مثل ترکهای ریزی است که از آنها اختلالها بیرون میزنند. ذهنی که برای یک دهکده ساخته شده بود، حالا باید بار یک سیاره را تحمل کند؛ و طبیعی است که زیر این بار، گاهی خم شود.
به همین دلیل است که بسیاری از مشکلات امروز از توهم توطئه گرفته تا فروپاشی اعتماد عمومی چیزهایی نیستند که ناگهان از آسمان افتاده باشند. اینها واکنشهای طبیعی ذهنی هستند که زیر بار دانایی خم شده. ذهنی که نمیتواند همهچیز را بفهمد، شروع میکند به ساختن توضیحهای سادهتر: خرافه، اسطوره، فال، پیشگویی، دشمن خیالی. ابزارهایی که هزاران سال با آنها جهان را توضیح میدادیم. و حالا، با کوچکترین ترک در پوستهی نازک دانش، دوباره برمیگردند. این بازگشت، نه نشانهی حماقت، بلکه نشانهی خستگی است.
من این را وقتی فهمیدم که یک روز صبح، بیهیچ دلیل خاصی، از خواب بیدار شدم و دیدم دیگر نمیتوانم اخبار بخوانم. نه اینکه نخواهم؛ نمیتوانستم. هر تیتر، هر تحلیل، مثل یک مشت کوچک به شقیقهام میخورد. انگار ذهنم میگفت: دیگر کافی است. و من، برخلاف همیشه، با او مخالفت نکردم. گوشی را کنار گذاشتم و اجازه دادم جهان کمی کوچکتر شود. این واکنش، از نظر روانشناسی، نوعی مکانیسم حفاظتی است؛ راهی برای جلوگیری از فروپاشی شناختی.
از آن روز به بعد، هر بار که میبینم کسی با شور و حرارت از یک توطئهی جدید حرف میزند، یا با اطمینان از انرژیهای پنهان و فرکانسهای کیهانی میگوید، بهجای تمسخر، فقط به این فکر میکنم: شاید او هم مثل من خسته است. شاید ذهنش هم دارد اعتراف میکند که این جهان برایش زیادی است.
و راستش را بخواهی، حق هم دارد.