
بگذار از همانجایی شروع کنم که همه ما یکبار در زندگیمان ایستادهایم.(شاید هم همه نه )
جایی که از خودمان پرسیدهایم:
اگر خدا آنقدر که به ما گفتهاند مهربان و قدرتمند است، پس چرا جهان میتواند اینقدر بیرحم باشد؟
تو هم مثل خیلیها، رنج کشیدن کسی را دیدهای که دوستش داشتی.
چیزی را که با دستهای خودت ساخته بودی از دست دادهای.
به کسی اعتماد کردی که از آیات مقدس نقل میکرد، اما همان آدم تو را فریب داد.
تو برای یک رابطه، یک رویا، یک مسیر… هر چه داشتی گذاشتی، اما آن رابطه فرو ریخت.
تو دعا کردی، روزه گرفتی، ایمان آوردی… و بعد منتظر ماندی.
و جواب یا نیامد، یا چیزی آمد که هیچ شباهتی به خواستهات نداشت.
و بعد پرسیدی: اگر خدا هست، اگر واقعی است، اگر خوب است، اگر میبیند…
چرا گذاشت این اتفاق بیفتد؟
آیا دیده؟
آیا اهمیت میدهد؟
اینها سو الهای بیایمانی نیستند.
اینها صادقانهترین سوالهایی هستند که انسان میتواند بپرسد.
و همین که هنوز میپرسی، یعنی هنوز در بسته نشده.
یعنی هنوز تسلیم نشدهای. (اینطوری هم میشه گفت که بخشی از فرایند رسیدن به ایمان واقعی هستند).
خب..و حالا میخواهم تو را وارد یک مسیر کنم،
مسیر فهمیدن اینکه چرا این پرسش پرسش از وجود خدا همیشه باز میماند.
ذهن انسان جهان را بر اساس علیت میفهمد. این ساختار از نخستین ماههای زندگی شکل میگیرد و تا پایان عمر همراه ماست. ما هیچ پدیده بیعلتی در جهان ماده نمیشناسیم، بنابراین طبیعی است که بپرسیم:
اگر هر پدیدهای علتی دارد، جهان چه علتی دارد؟
میشه گفت این پرسش، انسان را به سمت مفهوم «علتالعلل» سوق میدهد، موجودی که خود بینیاز از علت باشد و بتواند آغازگر سلسله علل باشد. اما همینجا نخستین چالش آغاز میشود
اصل علیت فقط در جهان ماده معتبر است. وقتی این اصل را به موجودی غیرمادی تعمیم میدهیم، از نظر منطقی دچار تناقض میشویم.
ذهن انسان ابزارهایی دارد که برای جهان طبیعی طراحی شدهاند. این ابزارها شامل مشاهده، تجربه، اندازهگیری و استدلال مبتنی بر قوانین طبیعیاند. اما وقتی این ابزارها را به جهان غیرمادی تعمیم میدهیم، نتیجه آن نه اثبات است و نه رد؛ بلکه ابهام ساختاری است. ذهن انسان نمیتواند چیزی را که خارج از تجربه حسی و قوانین طبیعی است با ابزارهای طبیعی تحلیل کند.
بنابراین..پرسش از خدا، از همان ابتدا در مرزی قرار میگیرد که ابزارهای شناختی ما برای آن ساخته نشدهاند. این محدودیت، نه ضعف انسان است و نه ضعف عقل بلکه ویژگی طبیعی ساختار ذهن است.
در نگاه الهیاتی، خداوند «علت هستیبخش» است، نه علت مادی. این تفاوت کوچک پیامدهای بزرگی دارد. خداوند در سلسله علل فیزیکی قرار نمیگیرد علیت او از جنس علیت طبیعی نیست او علت وجود است، نه علت حرکت یا تغییر. این تعریف، خدا را از دایره قوانین طبیعی خارج میکند و او را در جایگاهی قرار میدهد که ابزارهای علمی قادر به بررسی آن نیستند.
اشکالات وارد بر علتالعلل مادی:
۱) اگر خدا علتالعلل مادی باشد، باید مادی باشد.
در این صورت باید بتوان او را اندازه گرفت، تعریف کرد، آزمود و در چارچوب قوانین طبیعی قرار داد. اما موجودی که قابل اندازهگیری باشد، دیگر خدا نیست بلکه یک پدیده طبیعی است.
۲) اگر یک چیز میتواند بدون علت وجود داشته باشد، چرا جهان نه؟
برتراند راسل همین را میگوید: اگر علتالعلل میتواند بیعلت باشد، پس طبیعت هم میتواند بیعلت باشد. بنابراین ادعای «جهان باید علت داشته باشد» الزاما معتبر نیست.
۳) خدای رخنهها
تا زمانی که علت پدیدهای را نمیدانیم، آن را به خدا نسبت میدهیم. اما این خدا، خدا نیست بلکه محصول جهل انسان است. با پیشرفت علم، این رخنهها پر میشوند و این نوع خداشناسی فرو میریزد.
تلاشهای علمی برای اثبات خدا
در قرون ۱۸ و ۱۹، برخی دانشمندان تلاش کردند نظم طبیعت را بهعنوان دلیل وجود خدا معرفی کنند. اما با پیشرفت علم، این استدلالها اعتبار خود را از دست دادند. نظم طبیعت قابل توضیح علمی است پیچیدگی جهان لزوما به معنای وجود یک علت غیرمادی نیست و علم نیازی به وارد کردن خدا در محاسبات ندارد.
خب.. باید به این پرسش برسیم که آیا علم، بهعنوان معتبرترین ابزار شناخت جهان مادی، میتواند درباره وجود خدا نظر قطعی بدهد یا خیر. جواب خیر است اما این خیر نه از سر ناتوانی علم، بلکه از سر تفاوت ماهوی میان دو قلمرو است: قلمرو ماده و قلمرو غیرماده.
علم بنا بر تعریف تنها با پدیدههایی سروکار دارد که در جهان طبیعی حضور دارند، قابل مشاهدهاند، قابل اندازهگیریاند و میتوان آنها را در شرایط کنترلشده ازمود و نتیجه آن را تکرار کرد.
این سه ویژگی مادی بودن، ازمونپذیری و تکرارپذیری ستونهای اصلی علم تجربیاند و هر پدیدهای که فاقد یکی از این ویژگیها باشد، از حوزه علم خارج میشود.
خداوند در تعریف الهی هیچیک از این ویژگیها را ندارد. او نه مادی است، نه تجربهپذیر، نه قابل اندازهگیری، نه قابل تکرار در آزمایشگاه. بنابراین علم بهطور طبیعی نه میتواند وجود خدا را اثبات کند و نه میتواند عدم وجود او را نشان دهد.این ضعف علم نیست بلکه نتیجه طبیعی برخورد دو حوزه کاملاً متفاوت است جهان ماده و مفهوم غیرمادی خدا.
علم نمیتواند درباره چیزی که در حوزه آن نیست، حکم صادر کند همانطور که نمیتوان با متر وزن نور را اندازه گرفت یا با دماسنج زیبایی را سنجید، علم نیز نمیتواند درباره خدا نظر بدهد.
حالا باید به یکی از رایجترین سوءبرداشتهای عصر جدید بپردازیم: این تصور که تنها گزارههای علمی درستاند و هر چیزی که علمی نیست الزاما غلط است. این تصور، نهتنها نادرست است، بلکه خطرناک است زیرا بخش عظیمی از واقعیت را نادیده میگیرد و انسان را از ابزارهای شناختی غیرتجربی محروم میکند.بسیاری از گزارههای درست، علمی نیستند و نمیتوانند علمی باشند، زیرا در حوزههایی قرار دارند که ابزارهای علمی برای آنها طراحی نشده است. اخلاق، زیبایی، معنا، عشق، تجربه زیسته و حتی مفهوم خدا، همگی در حوزههایی قرار دارند که با شناخت غیرتجربی فهمیده میشوند، نه با آزمایش. هیچ آزمایشگاهی نمیتواند ثابت کند دروغ بد است هیچ دستگاهی نمیتواند زیبایی یک اثر هنری را اندازه بگیرد، هیچ نمودار تجربی نمیتواند عشق را اثبات یا رد کند، و هیچ ابزار علمی نمیتواند معنای زندگی را تعیین کند.
علمزدگی، یعنی تبدیل علم به معیار مطلق حقیقت، خطرناک است زیرا حوزههای غیرعلمی را بیارزش میکند، انسان را از درک لایههای عمیقتر واقعیت محروم میکند و باعث میشود گزارههای غیرعلمی را شبهعلمی یا خرافه تصور کنیم. علم، تنها یکی از ابزارهای شناخت است نه همه آن. و هر حوزه شناختی، روش و معیارهای خاص خود را دارد. بنابراین غیرعلمی بودن یک گزاره، به معنای غلط بودن آن نیست بلکه به معنای خارج بودن آن از قلمرو علم است.
خب...نه. اعتقاد به خدا، شبهعلم نیست. شبهعلم زمانی شکل میگیرد که گزارهای ادعای علمی بودن کند اما آزمونپذیر نباشد. اعتقاد به خدا چنین ادعایی ندارد نه میگوید علمی است، نه میخواهد در حوزه علم بررسی شود، و نه از ابزارهای علمی استفاده میکند. بنابراین نه شبهعلم است و نه خرافه بلکه نوعی معرفت غیرتجربی است که در حوزه خودش معنا دارد و با ابزارهای شناختی خاص خود بررسی میشود.تفاوت باور و شبهعلم بسیار مهم است. باور، ادعای علمی ندارد و در حوزه خودش بررسی میشود؛ ابزارهای شناختی آن عقل، شهود، تجربه معنوی و جهانبینی است. اما شبهعلم، ادعای علمی دارد در حالی که ابزارهای علمی را ندارد بنابراین گمراهکننده است. اعتقاد به خدا هرگز ادعای علمی بودن نمیکند بنابراین شبهعلم نیست. این باور، نه در قلمرو علم است و نه در تضاد با علم بلکه در قلمرو دیگری قرار دارد که علم به آن دسترسی ندارد.
از همان لحظهای که مطرح میشود، از قلمرو علم بیرون میافتد چون علم فقط با پدیدههای قابل مشاهده و آزمونپذیر سروکار دارد. اگر خدا را علت غیرمادی بدانیم، این ادعا نه قابل اثبات علمی است و نه قابل رد علمی. چنین گزارهای وارد حوزه باور میشود جایی که انسان میتواند بدون نیاز به اثبات تجربی، به آن ایمان داشته باشد یا نداشته باشد، و هر دو انتخاب معتبرند.
خیررر... علم بر استقرای ناقص بنا شده است یعنی ما نمیتوانیم همه نمونهها را بررسی کنیم، نمیتوانیم آینده را پیشبینی کنیم و نمیتوانیم ادعا کنیم یک گزاره علمی همیشه و در همهجا درست است.به همین دلیل، علم هیچگاه اثبات قطعی ارائه نمیدهد بلکه احتمال بالا ارائه میدهد.
اگر علم قطعی بود هیچ نظریهای تغییر نمیکرد و هیچ پیشرفتی رخ نمیداد. بنابراین انتظار اثبات قطعی از علم، انتظاری است که در ذات علم وجود ندارد. علم، ابزار شناخت جهان طبیعی است، نه ابزار اثبات حقیقتهای مطلق.
در ظاهر ساده است اما در عمق ما را به مرزی میبرد که هیچ دستگاه فکری انسان برایش آماده نیست. ما آغاز جهان را ندیدهایم، نمیتوانیم آن را تکرار کنیم، و هیچکس نمیتواند لحظه شروع را در آزمایشگاه بازسازی کند. بنابراین هر توضیحی چه خلق از هیچ باشد، چه پیدایش خودبهخود در نهایت یک تفسیر است، نه یک حقیقت قطعی. جهان ممکن است خودبهخود پدید ا مده باشد، یا نه.. اما هیچکدام را نمیتوان با ابزارهای انسانی اثبات کرد. این پرسش بیش از اینکه علمی باشد، پرسشی درباره محدودیت ذهن ماست: ما درباره چیزی قضاوت میکنیم که هرگز در تجربهمان رخ نداده است.
در نهایت، اگر بخواهیم همه بحثها را یکجا جمع کنیم، باید بگوییم: پرسش از خدا در قلمرویی قرار دارد که علم برای آن ساخته نشده است. علم فقط با چیزهای مادی سروکار دارد چیزهایی که میشود دید، اندازه گرفت و آزمایش کرد. اما خدا، در تعریف الهی، نه مادی است و نه تجربهپذیر. پس علم نه میتواند وجود خدا را ثابت کند و نه نبود او را نشان دهد. از طرف دیگر، اصل علیت فقط در جهان ماده معتبر است بنابراین نمیتوان آن را به موجودی غیرمادی تعمیم داد. تلاشهایی که برای اثبات خدا با نظم طبیعت یا پیچیدگی جهان انجام شده، با پیشرفت علم اعتبار خود را از دست دادهاند. اعتقاد به خدا شبهعلم نیست، چون ادعای علمی بودن ندارد؛ این باور در قلمروی دیگری معنا پیدا میکند قلمروی عقل، شهود و جهانبینی. نتیجه نهایی این است پرسش از خدا نه علمی است و نه ضدعلم بلکه پرسشی فراتر از علم است، و به همین دلیل هیچکس تاکنون نتوانسته آن را اثبات یا رد کند.