ویرگول
ورودثبت نام
قلم(:
قلم(:خلق نشدیم که خلق را راضی کنیم!
قلم(:
قلم(:
خواندن ۷ دقیقه·۳ روز پیش

خدا وجود ندارد!؟

قبلاً این پست رو منتشر کرده بودم، اما به خاطر دیدگاه‌هایی که مطرح شد، خودم دچار گیجی شدم و حذفش کردم. الان فقط به خاطر یکی از دوستان دوباره منتشرش می‌کنم. «البته انتهای پست توضیحات اضافه دادم».

این مدت که وقت زیادی توی اینستاگرام و خوندن مقاله‌ها و مطلب‌های مختلف گذروندم، به دیدگاه‌های عجیبی برخوردم. بعضی‌ها خیلی جدی می‌گن خدا وجود نداره!!راستش اولش موندم چی باید بگم.

آدم وقتی با این حرف روبه‌رو می‌شه، یه لحظه گیج می‌شه، چون از بچگی همیشه شنیدیم خدا هست، خدا همه‌جا هست. حالا یکی میاد و با اطمینان می‌گه «نیست».

بنده که قبلاً با فلسفه‌ی دکارت آشنا شده بودم، همون فلسفه‌ی شک. دکارت می‌گفت باید به همه‌چیز شک کنیم تا در نهایت به یقین برسیم. من هم اون موقع به وجود خدا باور داشتم، اما می‌خواستم این باورم فقط یک عادت یا تقلید نباشه، بلکه به یقین تبدیل بشه. برای همین شروع کردم به شک کردن، به پرسیدن، به فکر کردن.

هدفم این بود که وقتی کسی حرفی زد یا نظری مخالف آورد، ذهنم سریع دچار تردید نشه. می‌خواستم ایمانم ریشه‌دار باشه، نه سطحی. یعنی باور به خدا برای من فقط یک جمله‌ی آماده نبود، بلکه چیزی بود که بعد از شک و پرسش، به یقین تبدیل شد. خب واقعیتش هم همین شد، من یقین دارم .

فلسفه شک رنه دکارت
فلسفه شک رنه دکارت

حالا برسیم به مطالبی که برخوردم!!

این دیدگاه، چیزی بود که هاوکینگ بهش باور داشت.

من هاوکینگ رو فقط به خاطر بیماری ALS می‌شناختم و شناخت دیگه‌ای ازش نداشتم.

بعدها که نوشته‌هاش رو خوندم، دیدم نگاهش به جهان خیلی متفاوت بود.

البته ترجیح می‌دادم ، شناختم نسبت بهش ، در همون محدود می‌ موند😅

بعضی حرف‌هاش علمی و جالب بود ، خدا بیامرزدش، اما دیدگاهش درباره‌ی خدا برای من پذیرفتنی نیست. نمی‌دونم این نگاه از چه زمانی تو ذهنش شکل گرفت، ولی به هر حال بخشی از مسیر فکریش بود.

این فقط یک نمونه از حرف‌های هاوکینگ بود؛ او بارها درباره‌ی خدا صحبت کرده و نتیجه‌اش همیشه انکار بوده. ‌

یه جا خوندم نوشته بود درباره هاوکینگ:

اون‌قدر وجود خدا رو انکار کرد، که عمرش رو روی ویلچر گذروند.

حالا بگذریم ، حالا که آقای هاوکینگ کلمه «خود به خود » رو به کار آورد.. یه سوال داشتم،

طول رشته ها (فیبر) عصبی در مغز ۸۵۰۰۰۰۰۰۰ متر است یعنی بیش از دو برابر فاصله ی کره زمین تا کره ی ماه...!!!! به نظر شما این اتفاقی به وجود اومده و خدایی وجود نداره؟

حالا کلا بگذریم...

یه عکس از هاوکینگ (اخرای سال ۹۶ فوت کرده)
یه عکس از هاوکینگ (اخرای سال ۹۶ فوت کرده)

یکی از چیزهایی دیگه ای که بهش برخوردم، انکار بعضی آدم‌هاست که می‌گن بهشت و جهنمی وجود نداره.

راستش من نسبت به بعضی موضوع‌ها ترجیح می‌دم سکوت کنم؛ مثل عقاید و دیدگاه‌های شخصی، چون هرکسی راه خودش رو داره. اما وقتی بحث وجود خدا پیش میاد، نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم، اون‌جا دیگه وایمیستم و حرف می‌زنم.

البته اینم می‌گم؛ هرکسی مسئول فکر و عمل خودشه، راه و انتخابش هم مال خودشه.

اما بعضی دیدگاه‌ها واقعاً عجیب و آزاردهنده‌ست 🤦🏻 مخصوصاً وقتی بدون دلیل محکم فقط انکار می‌کنن.

یه مطلب خوندم که نویسنده‌ش می‌گفت بهشت و جهنم وجود نداره. تا آخر مطلب که خوندم، مطمئن شدم نگاهش بیشتر عرفانیه.

نوشته بود:

زندگی یه توهمه و همه‌چیز ساخته‌ی ذهن بشره.

یعنی به نظرش این دنیایی که ما می‌بینیم، واقعیت نداره و فقط محصول تصورات ماست.

شاید برای بعضی ها جالب باشه، چون حس می‌کنن خیلی متفاوت و عمیق فکر می‌کنن. ولی برای من بیشتر شبیه یک بازی ذهنیه. چون اگر همه‌چیز فقط توهم باشه، پس این نظم شگفت‌انگیز در طبیعت ، این پیچیدگی مغز انسان ، این عشق و امیدی که تجربه می‌کنیم ، همه باید خیال باشه. و این منطقی نیست. 😑

نویسنده همچنین می‌گفت به تناسخ باور داره؛ یعنی آدم‌ها بعد از مرگ دوباره در قالبی دیگه برمی‌گردن. می‌گفت از خدا نمی‌ترسه، از جهنم و بهشت(که وجود نداره ، از نظر خودش)هم نمی‌ترسه، چون به نظرش خدا بیرونی نیست، بلکه درون خود ماست.

توضیح تناسخ
توضیح تناسخ

این حرف‌ها برای بعضی‌ها شاید جذاب باشه، اما برای من سوالهای جدی ایجاد می‌کنه:

اگر خدا فقط درون ما باشه و بیرون وجود نداشته باشه، پس این همه نظم و عظمت در جهان رو چه کسی ساخته؟

اگر بهشت و جهنم فقط خیال باشه، پس عدالت کجا می‌ره؟ سرنوشت آدم‌هایی که ظلم کردن یا آدم‌هایی که پاک زندگی کردن چی می‌شه؟

همین حرف‌ها و نوشته‌ها باعث می‌شه بچه‌هایی که تازه دارن دنیا رو می‌بینن و درک می‌کنن، ذهنشون به‌هم بریزه.

مثلاً یه دختر ۱۶ ساله نوشته بود:

این نوشته برای من تلنگر بود. چون نشون می‌ده وقتی ایمان و معنا ضعیف باشه، یه ویدیو ساده می‌تونه کل زندگی رو زیر و رو کنه.

برای همین باور دارم باید ریشه‌ی ایمان محکم باشه؛ مثل درختی که اگر باد بیاد، خم می‌شه ولی نمی‌شکنه .

در نهایت می‌خوام بگم ( دیدگام )

وقتی می‌گیم خدا وجود داره، لازم نیست وارد فرمول‌های پیچیده بشیم. فقط کافیه به همین دنیای اطرافمون نگاه کنیم. 🌍

خورشید هر روز دقیق طلوع می‌کنه، زمین با نظم خاصی می‌چرخه، بدن ما با میلیاردها سلول و رشته‌ی عصبی کار می‌کنه . این همه نظم و هماهنگی نمی‌تونه فقط اتفاقی باشه.

علم می‌گه جهان قوانین ثابت داره، مثل جاذبه یا سرعت نور. سوال اینه: این قوانین از کجا اومدن!؟

چرا همه‌چیز این‌قدر دقیق تنظیم شده که زندگی ممکن بشه؟ اگر کمی فرق می‌کرد، نه زمینی بود، نه انسانی.

حتی خود ما، وقتی عشق، امید یا عدالت رو حس می‌کنیم می‌فهمیم چیزی فراتر از ماده وجود داره. چون ماده نمی‌تونه این احساسات و معنا رو بسازه.

پس ساده بگم: نظم جهان، پیچیدگی بدن، و وجود معنا بهترین دلیلن که پشت همه‌چیز یک خالق هوشمند هست.

و علاوه بر این:

منشا قوانین ثابت: وجود قوانین دقیق و ریاضی‌پذیر مثل جاذبه و سرعت نور، خودش نیاز به توضیح داره. چرا این قوانین وجود دارن و چرا این‌قدر هماهنگ‌اند؟ این نشانه‌ی عقل و اراده‌ای بیرون از ماده است.

اطلاعات در حیات: DNA و کد ژنتیکی ما یک زبان اطلاعاتی پیچیده‌ست. تجربه‌ی علمی نشون می‌ده اطلاعات هدفمند به‌سادگی از تصادف کور به وجود نمیاد. وجود این کدها و سیستم‌های زنده، فراتر از احتمال، به یک منشا هوشمند اشاره می‌کنه.

یکی از دوستان ویرگولی بهم پیشنهاد کرد کتاب «جهان در پوست گردو» نوشته‌ی هاوکینگ رو بخونم. من هم از روی کنجکاوی رفتم سراغش. راستش وقتی معرفی کتاب رو خوندم، با خودم گفتم شاید بهتره نخونمش؛ چون حس می‌کردم ممکنه ذهنم رو درگیر کنه.

اما مگر می‌شود جلوی کنجکاوی را گرفت؟🤦

شروع کردم به خواندن.

دروغ چرا؟ بعضی حرف‌های هاوکینگ کاملاً منطقی و دقیق بود. او یک دانشمند بزرگ بود و نگاهش به جهان از زاویه‌ی علم و فیزیک نظری شکل گرفته بود.

اما در نهایت، نتیجه‌گیری کتاب این است که هیچ خدایی وجود ندارد؛ یا دست‌کم، جهان نیازی به یک خالق آگاه ندارد.

این برداشت اوست.

اما برای من، این حرف‌ها باعث نشد حتی یک لحظه در وجود خدا شک کنم.

چرا؟

چون علم می‌تواند توضیح بدهد «چگونه» جهان کار می‌کند، اما نمی‌تواند بگوید «چرا» اصلاً چیزی وجود دارد.

علم می‌تواند قوانین را کشف کند، اما نمی‌تواند توضیح بدهد منشأ خودِ قوانین چیست.

می‌تواند ساختار DNA را تحلیل کند، اما نمی‌تواند بگوید اطلاعات پیچیده‌ی درون آن از کجا آمده.

می‌تواند رفتار نور را توصیف کند، اما نمی‌تواند بگوید چرا جهان طوری تنظیم شده که زندگی ممکن باشد.هاوکینگ جهان را بدون خدا توضیح می‌دهد،

اما من جهان را بدون خدا غیرقابل‌توضیح می‌بینم برای همین، خواندن کتاب برای من نه تهدید بود و نه ترس؛بلکه فقط یک یادآوری بود که علم و ایمان دشمن هم نیستند، اما پاسخ‌هایشان از دو جنس متفاوت است.

در نهایت، من به این نتیجه رسیدم:

علم می‌گوید جهان چگونه کار می‌کند،

اما ایمان می‌گوید چرا اصلاً جهانی هست که کار کند.

و این «چرا» برای من مهم‌تر از هر چیز دیگری است.

یکی از دوستان یک مثال خیلی ساده اما عمیق زد؛ کاش یادم بود چه کسی بود. وقتی بعضی‌ها زیر پست نوشته بودند «به خدا باور ندارند»، او گفت:

«هیچ چیزی بدون سازنده به وجود نمی‌آید.

همین خودکاری که دست ماست، یک خالق دارد: انسان.

پس خود انسان که پیچیده‌تر از هر ابزار و دستگاهی است، چطور می‌تواند بدون خالق باشد؟»

این مثال شاید ساده به نظر برسد، اما یک نکته‌ی مهم را یادآوری می‌کند:

هر اثری، نشان از یک موثردارد.

هر نظمی، نشان از یک ناظم دارد.

و هر ساختاری، نشانه‌ای از یک سازنده.

وقتی یک خودکار ساده نمی‌تواند «اتفاقی» ساخته شود،

چطور ممکن است انسان با میلیاردها سلول،

مغز با شبکه‌های عصبی حیرت‌انگیز،

و جهان با این همه قوانین دقیق و هماهنگ،

بدون خالق باشد؟

در کنار بحث وجود خدا، همیشه موضوع بهشت و جهنم هم مطرح می‌شود.

بعضی‌ها می‌گویند وجود ندارد، بعضی‌ها می‌گویند نمادین است، و بعضی‌ها هم مثل من باور دارند که این دو، بخشی از عدالت الهی‌اند.

اما اگر بخواهم خیلی منطقی نگاه کنم، برای من مسئله این‌طور معنا پیدا می‌کند:

در جهانی که این‌همه نظم و قانون دارد، چطور ممکن است عدالت وجود نداشته باشد؟

ما در همین دنیا هم می‌بینیم که هر عملی نتیجه‌ای دارد؛ بذر خوب، محصول خوب می‌دهد و بذر بد، محصول بد.

پس چطور ممکن است در سطحی بزرگ‌تر، در جهانی که خالقش حکیم است،

عمل انسان بی‌نتیجه بماند؟

بهشت و جهنم برای من فقط «جایزه و تنبیه» نیستند؛

بلکه ادامه‌ی طبیعی همان قانونی‌اند که در این دنیا هم می‌بینیم:

هر چیزی به سمت نتیجه‌ی خودش می‌رود.

اگر انسانی تمام عمرش ظلم کرده،

اگر انسانی تمام عمرش پاک زندگی کرده،

آیا منطقی است که هر دو سرنوشتی یکسان داشته باشند؟

اگر عدالت در این دنیا کامل نیست،

پس باید جایی باشد که عدالت کامل شود.

و این همان معنای بهشت و جهنم است.

نه از جنس ترس،

نه از جنس خیال،

بلکه از جنس منطق عدالت.

برای من، بهشت یعنی نتیجه‌ی طبیعی خوبی‌ها

و جهنم یعنی نتیجه‌ی طبیعی بدی‌ها.

نه بیشتر، نه کمتر.

برای میم.سین ...(:

دوست دارم دیدگاه ها نظرات شما رو هم بخونم.

کره زمینخداباورعقاید
۴۲
۲۲
قلم(:
قلم(:
خلق نشدیم که خلق را راضی کنیم!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید