
شاید هنوز مرزهایی از فرار ذهنی وجود داشته باشد که به آنها نرسیدهایم. شاید روزی برسد که مغزمان را مستقیم به یک جریان بیپایان از «رضایت فوری» وصل کنیم، جایی که هر میل، قبل از اینکه حتی شکل بگیرد، پاسخ داده شود. اما عجیب است..هرچه تکنولوژی بیشتر تلاش میکند ما را راضی کند، خود رضایت از ما دورتر میشود.
انگار ذهن انسان یک موجود لجوج است؛ چیزی که فقط وقتی چیزی را ندارد، آن را میخواهد. مثل گربهای که فقط به همان جعبهای علاقه دارد که تو نمیخواهی داخلش برود.
ما نسخههای مصنوعی همهچیز را ساختهایم: نور مصنوعی، طعم مصنوعی، ارتباط مصنوعی. اما هنوز هیچکس از خوردن یک توتفرنگی پلاستیکی ذوقزده نمیشود، همانطور که هیچکس از یک «دوستی الگوریتمی» احساس امنیت نمیکند.
حقیقت این است که میلهای ما ساده نیستند... ما فقط دنبال لذت نیستیم؛ دنبال معنا هستیم، دنبال مقاومت، دنبال چیزی که کمی سخت باشد تا ارزش داشته باشد.
اگر قرار بود انسان با راحتی کامل خوشحال شود، الان باید خوشحالترین گونهی تاریخ میبودیم اما نیستیممم.
چون ذهن ما طوری طراحی شده که همیشه یک کمبود کوچک در خودش نگه دارد؛ یک جای خالی که هیچ محتوای دیجیتالی پرش نمیکند.
برای همین است که من به این ایده که (مطالعه در حال مرگ است) میخندم.
مطالعه نمیمیرد؛ فقط آدمهایی که هیچوقت عاشقش نبودند، حالا بهانهای پیدا کردهاند که وانمود کنند نبودنش مهم نیست.
اما هر کسی حتی آنهایی که یک خط فلسفه نخواندهاند تفاوت بین یک لذت سطحی و یک لذت عمیق را میفهمد.
هیچکس بعد از سه ساعت اسکرولکردن احساس پیروزی نمیکند.
هیچکس از اینکه ذهنش مثل یک مرورگر با ۴۰ تب باز شده، احساس غرور ندارد.
اما تمامکردن یک کتاب خوب…
این یک جور پیروزی خاموش است.
مثل بلند کردن وزنهای که فکر میکردی از تو سنگینتر است.
مثل این است که برای چند لحظه، ذهن تو از خودش جلو میزند و میگوید:
دیدی؟ هنوز میتونم..!