عمری بود که ناراحتیِ دیگران، اعصابم رو به هم میریخت.
مشتریانِ پرتوقع، دوستانِ همیشه ناراضی، فامیلی با زبانی گزنده، خاطرهای تلخ که مزه ذهنم رو مثلِ زهرِمار میکرد.
خیلی برام مهم بود که همه راضی باشند. رضایتِ این افراد هم همیشه دست نیافتنی
جرات رها کردنِ این عزیزانِ سابق رو نداشتم، تا همچون همیشه سعدیِ بزرگ با حکایتِ جالبش منو راهنمایی کرد.
در ابتدای حکایت از بیادبیِ سعدی تعجب کردم، تا به آخرین بیت رسیدم، و دیدم که هیچ طوری بهتر از این نمیشد منو نصیحت کرد:

یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقتِ ضبطِ آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد. گفت ای دوستان! مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بَزَهی بر من ننوشتند و راحتی به وجودِ من رسید. شما هم به کَرَم معذور دارید.
شکم زندانِ باد است ای خردمند
ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچد فرو هل
که باد اندر شکم بار است بر دل
حریفِ ترشرویِ ناسازگار
چو خواهد شدن دست پیشش مدار
معنی بیتِ آخر:
اگه دوست بداخلاق همیشه ناسازگار، به محضی که خواست از پیشت برای همیشه بره، اصلا مانعش نشو و اصرار نکن...