فصل اول: آستانه فروپاشی
کیان پشت میز چوبی سرد دفتر کارش نشسته بود. نور فلورسنت سقف، سایه هایی ترسناک بر صورتش میانداخت. هر کلمه تایپ شده، یک میخ جدید بر تابوت روحش بود. اسدی، مدیرعامل با لبخندی تصنعی، همان جمالت تکراری را تکرار میکرد: »عملکرد قابل قبول نیست، کیان. تو یک سربار هستی.« این کلمات، در گوش کیان به فریادی گوشخراش تبدیل میشدند که هیچکس دیگری نمیشنید. او دیگر وزن صندلیاش را حس نمیکرد؛ تنها سنگینی نگاههای همکاران در سکوت سنگین فضا را حس میکرد. شب، در خانه، مادر با نگاهی آمیخته به ترحم و سرزنش گفت: »چرا نمیتوانی مثل بقیه باشی؟ این ننگ را تا کی باید تحمل کنیم؟« صدای مادر، تیغی بود که از بیرون به زخمهای بیرونزدهی کیان فرو میرفت. او احساس میکرد در حال خفگی در میان انبوه کلماتی است که هرگز نباید گفته میشدند، اما حال ستونهای جهانش بودند. سکوتش، اعتراف به شکست بود
فصل دوم: زمزمٔه جنون
در ترافیک سنگین عصرگاهی، کیان به بوق های ممتد ماشین ها گوش میداد؛ هر بوق، تکرار فریاد درونش بود. او از اتوبوس پیاده شد و در خیابان های شلوغ و بیتفاوت قدم زد. مردم با سرعت حرکت میکردند، هر کدام درگیر نبرد کوچک خود، اما کیان دیگر نمیتوانست بخشی از این ریتم باشد. وارد یک مغازه لوازم خانگی شد، نورهای پر زرق و برق ویترین ها روی او بازتابیدند، اما او فقط انعکاس مردی غریبه را دید. در آینه، مردی با چشمانی خالی از امید به او خیره شد. کیان دستش را روی شیشه سرد کشید و زمزمه کرد: »این تو نیستی.« ناگهان، یک فنجان قهوه که زنی جوان با عجله حمل میکرد، به سینهاش پاشید. زن فقط غرولند کرد و رفت. آن لکهی قهوهای روی پیراهن سفید، یک زخم بزرگ و نمایان بود؛ نمادی از ناتوانیاش در حفظ ظاهر. او به گوشهای پناه برد و به دیوار تکیه داد، احساس کرد زمین زیر پایش شروع به لرزیدن کرده است.
فصل سوم: سکوت پس از طوفان
شب به خانه بازنگشت. کیان کنار رودخانهی خشکیده شهر نشست. هوا بوی نم و بتن میداد.نگاهش به سطح آب راکد افتاد؛ تنها جایی که صدای بیرون به آن نمیرسید. او بلاخره فهمید که »شکستن« فقط یک اتفاق نیست؛ یک حالت دائمی است که در آن، قطعات وجودت دیگر به هم نمیچسبند. کلمات، آن سالحهای پرقدرت، چه خوب جهان را شکل داده بودند و چه فجیع آن را ویران کردند. کیان به یاد آورد که مادرش یک بار گفته بود: »زبان، اولین ابزار خداست برای خلقت و آخرین ابزار شیطان برای نابودی.« او دیگر نه فریاد زد و نه اشک ریخت. فقط به صدای آرام آب که به سنگ ها برخورد میکرد، گوش داد. این سکوت، تلخترین و در عین حال صادقانهترین کلامی بود که میتوانست به جهان بگوید. صدای شکستن دیگر از بیرون نمیآمد؛ حال بخشی از وجودش شده بود، یک سنگبنای جدید. او برخاست، نه برای جنگیدن، بلکه برای روبه رو شدن با همه
پذیرش ویرانهی خویش.