ویرگول
ورودثبت نام
رها فلاحی
رها فلاحیشاعری از خیل منتظران
رها فلاحی
رها فلاحی
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

کتاب بچه‌های کوچه

بچه‌های کوچه

جلد دوم از مجموعه کتاب‌های «بچه‎های كوچه» در قالب داستان كوتاه فضاهای خيال‎برانگيز و جذاب سال‎های دور شهر تهران را برای نوجوانان به تصوير كشيده است. شخصيت‎های داستانی اين مجموعه در يكی از محله‎های قديمی شهر تهران با ماجرای مختلفی دست و پنجه نرم می‌‎كنند و درگير وقايع روزمره می‌‎شوند و از گذرگاه‎های پر پيچ و خم زندگی عبور می‌‎كنند.

نویسنده‌ی این کتاب "محمد میرکیانی" است، و انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، این کتاب را در ۵۶ صفحه چاپ و منتشر کرده است.

این کتاب که برای گروه سنی "د" و "ه" نگاشته شده است، دارای چند داستان‌ به نام‌های "معرکه‌گیر"، "شب‌ها و فانوس‌ها"، "قوری چینی" و "شکایت" است.

بچه‌های کوچه، مجموعه داستانی‌ست، درباره‌ی کوچه‌هایی است که دیگر «کوچه» نیستند و درباره‌ی بچه‌هایی است که دیگر «بچه» نیستند؛ اما هستند.

در مجموعه‌ی سه جلدی بچه‌های کوچه شما نه تنها از خواندن ماجراهای جذاب و شیرین لذت می‌برید که فضا و زندگی مردم تهران قدیم را هم می‌شناسید.

استاد میرکیانی که خود در یکی از محله‌های قدیمی تهران متولد شده حال و هوای سال‌های دور این شهر را به زیبایی هرچه تمام‌تر تصویر کرده است.

استاد "محمد میرکیانی"، نویسنده‌ی کودک و نوجوان در سال ۱۳۳۷ خورشیدی، در شهر تهران به دنیا آمد. وی تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در این شهر به پایان رساند و در کنار تحصیل به مطالعه آثار ادبی و هنری روی آورد و با بسیاری از آثار نویسندگان بزرگ آشنا شد.
وی دارای مدرک دکتری هنر از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است.

┄┅═✧❁💠❁✧═┅┄

◇ بخش‌هایی از کتاب:
(۱)
[داستان معرکه‌گیر]
کلاهش را از روی سرش برداشت و ادامه داد: "برای پول اینجا نیامده‌ام. اگر دنبال پول بودم، می‌رفتم تاجر می‌شدم. برای این به پول علاقه ندارم که مال دنیا، چشم را کور و گوش را کر می‌کند. آن‌وقت است که آدمیزاد دست به کارهایی می‌زند که هیچ حیوان درنده‌ای از عهده‌اش بر نمی‌آید. مثل یزید که شراب می‌خورد و قمار می‌کرد و آدم می‌کشت. لعنت بر یزید!."
جمعیت گفتند: "بیش باد."

(۲)
[داستان شب‌ها و فانوس‌ها]
نگاهی به فانوس‌های سعید و جواد انداختم، خیلی به هم نزدیک شده بودند. سعید با بادبادکش بازی می‌کرد. یک دفعه شعله‌ای آسمان محله را روشن کرد و بعد مثل شهاب دور و خاموش شد.
پرسیدم: "چی شد اصغر؟"
گفت:"شمع فانوس از جایش کنده شده و کاغذ رنگی را آتش زده."
از طرف پشت‌بام خانه‌ی جواد صدای سوت آمد. جواد بود که از خوشحالی سوت می‌زد. اصغر جلو آمد و نخ بادبادک را از دست من گرفت و گفت: "نترس ما اول می‌شویم."
نگاهی به آسمان انداختم. انگار فانوس ما هم همین را می‌گفت.

(۳)
[داستان قوری چینی]
آرزو کردم که ای کاش، ماهی بودم. یک ماهی قرمز کوچک توی حوض بزرگ حیاط مسجد، آن‌وقت دیگر دغدغه‌ی چیزی را نداشتم.
■
هر چیز که بشکند می‌شود یک جوری درستش کرد یا از آن گذشت، اما دل که بشکند، هیچ چینی‌بندزنی نمی‌تواند آن را بند بزند.

(۴)
[داستان شکایت]
پاسبان گفت: "هرکس حرف‌های خودش را قبول دارد، پای استشهاد محلی را امضاء کند."
همه، یکی-یکی جلو آمدند و با خط‌های کج و معوج اسم‌هایشان را نوشتند. پای اسم‌هایشان هم خط‌های درهم برهمی کشیدند که یعنی امضاء کرده‌اند. چند نفری هم مثل ناصر قهوه‌چی، اسماعیل کفاش و زبیده خاتون که سواد نداشتند به جای امضاء انگشت زدند.

گردآوری و نگارش:
#رها_فلاحی

کتابتهران قدیمداستان کوتاه
۱
۰
رها فلاحی
رها فلاحی
شاعری از خیل منتظران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید