ویرگول
ورودثبت نام
rahafilm4
rahafilm4
rahafilm4
rahafilm4
خواندن ۲ دقیقه·۷ سال پیش

داستان بسیار زیبا از مثنوی و معنوی

گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم

جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود ...

با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه، همه ی حیوانات، جنگل را رها کرده و فراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند ...

در مسیر گاهگاهی خر، گریزی میزد و علفی می خورد ...

روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت :

اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است ...

شیر گفت : چه فکری داری ؟...

روباه گفت : خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر، نیاز به رهبر داریم. و باید از روی شجره نامه در بین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب میشوی و بعد دستور بده تا خر را بکشیم و بخوریم ...

شیر قبول کرد و خر را صدا زدند و جلسه تشکیل دادند ...

ابتدا شیر شجره نامه اش را خواند و فرمود :

جد اندر جد من، حاکم و سلطان بوده اند ...!

و بعد روباه ضمن تایید گفته شیر گفت :

من هم جد اندر جدم خدمتکار سلطان بوده اند ...!

خر تا اندازه ای موضوع را فهمیده بود و دانست نقشه ی شومی در سر دارند، گفت :

من سواد ندارم، شجره نامه ام زیر سمم نوشته شده ، کدامتان باسواد هستین آن را بخوانید ؟...

شیر فورا گفت : من باسوادم، و رفت عقب خر، تا زیر سمش را بخواند ...!

خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد و گردنش را شکست ...!

روباه که ماجرا را دید، رو به عقب پا به فرار گذاشت ...

خر او را صدا زد و گفت :

بیا حالا که شیر کشته شده، بقیه راه را با هم برویم ...

روباه گفت : نه من کار دارم ...

خر گفت : چه کاری ؟...

گفت : می خواهم برگردم و قبر پدرم را پیدا کنم و هفت بار دورش بگردم و زیارتش کنم، که مرا نفرستاد مدرسه تا باسواد شوم ...

وگرنه الان بجای شیر، گردن من شکسته بود ........!!!!

مثنوی معنوی

حکایتزیباتکان دهندهجالبخواندنی
۱
۰
rahafilm4
rahafilm4
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید