فرهاد کنار پنجره ایستاده بود. نگاهش خیره به مهی بود که آرامآرام از دل جنگل بالا میآمد.
ترمه از پشت سر نزدیک شد، دستش را روی شانهی او گذاشت.
فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت:
«اگه بدونی اینجا با تو، انگار دنیا آرومه… هیچچی مهم نیست. نه گذشته، نه آینده… فقط همین لحظه…»
ترمه لبخند زد، لبخندی که لابهلای سکوت صبح، نور میپاشید.
«من همیشه از آینده میترسیدم… اما با تو، دلم میخواد آینده بیاد، حتی اگه سخت باشه…»
فرهاد برگشت، چشمانش در چشمان ترمه گره خورد.
بیهیچ کلامی، پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد.
ضربان دو قلب… یکی شده بود.
و بوسهای آرام، نه از هوس…
بلکه از عشقی که آرام در جانشان ریشه دوانده بود.
حقیقی، ناب، و بینیاز از اثبات.