عمری در حسرت آغوشت بودم…
نه به طمع تملک، نه به خیال خوشبختی؛
فقط برای لحظهای که جهان،
در حصار دستانت بیخطر شود.
و حالا…
نه خیالت مانده، نه حضور عاشقانهات؛
فقط خاطراتی
که گاه مثل مرهم، بر سینهام نفس میکشند.
اما پشیمان نیستم…
که آن لحظه را با تمام جانم زندگی کردم،
هرچند در مسیر اشتباه،
اما با آدمِ درستی که دلم خواست.
در آغوشت، حقیقتی بود
که هیچ دروغی نتوانست آن را محو کند.
حتی اگر سهم من، تنها سایهی آن لحظهها باشد،
باز هم شکر میکنم…
که عاشق شدم،
که سوختم،
که انسانی بودم…
با قلبی بیمحاسبه، بیاحتیاط…
اما زندهتر از همیشه