خاطرات

خاطرات یک بازرگان



باورم نمیشد وسط مسکو راه میرفتم،
بچه که بودیم، از بلندی تپه های آبادی کوچک و کم آب زادگاهم، که همیشه در دل و جانم خانه دارد، اون روبرو در افق نه خیلی دور یک کوه سنگی خشک بودپد، می گفتند اونجا اروس ه، یعنی سرزمین روس‌ها، بین مارا یک رودخانه کم جان جدا می کرد، طرف ما یک پاسگاه کوچک با چند سرباز و بی مرز و بی حصار و بی ترس و آزاد ، طرف اونها ساکت و بی سکنه و ترسناک. مثلا باید وسط رودخانه بی آب ، مرز باشد ولی بچه ها می‌رفتند گوسفندانشان را رها می کردند، هیچ آبادی اونها در نزدیکی مرز نبود، فقط يک میله مرزی رنگ پرچم سرخ و جاده مرزی
. اون دورتر می‌گفتند سیم خاردار و برق دار کشیده اند ، هر کس از اروس ها حکایتی از پدرش و کسی شنیده بود راست و دروع نقل می کرد، می گفتند رنگ پوستشان سفید و موهاشون بور و طلایی ه، تو گوشم مونده یکی مي گفت بابام رفته از اونطرف پسته از کوه زده یعنی چیده، سللات روس دیده ش گفته استوی استوی ، راست می گفته طفلک ، ایست به روسی میشد استوی. سللات همین سالدات یعنی سرباز.
قصه ها می گفتند از این سرزمین ترس و افسانه و دست نیافتنی، می گفتند اون دورتر قطار هاشون دیده میشه، همه‌ آبادی ها به پشت سیم های خاردار دور از نوار مرزی کوچانده شده بودند، مرز در همه جا دست روس ها بود، سرباز های محلی را جاهای دورتر اعزام می‌کردند، حالا بعد ۱۵ -۱۶ سال به آرزوم رسیده بودم، مردم پشت اون کوه که مثل دیوار بین ما و همسایه ایستاده بود را می دیدم ، وسط مسکو بودم ،چقدر خوشحال ،چقدر ذوق زده، می خواستم از هر چیزی سر در بیارم . برای من که حالا مثلا بخیال خودم بازرگان شده و وارد سرزمینی پر از راز و رمز و ترس و حکایت و افسانه شده، خیلی کیف می کردم ، بهترین دوران زندگیم را اون روزها بیاد دارم، مثل اینکه گنجینه ی ، دفینه ی ، جزیره ی ،کشف کرده باشم. در کودکی هزاران بار با آن کوه و قصه هاش رؤیا ها می پروراندم. حالا اینجام ، ای بابا اینجا که خیلی جای با حالیه ،ترس نداره ،
نصف شبی تو راه مونده بودم پلیس با ماشینش وایستاد سوال می کرد نمی فهمیدم فقط کلید هتل رو نشون میدادم ، بعد با یک بسته سیگار، رفیق شد ، رسوند منو تا دم هتل . نه سیبری .نه ماگادان. دمش گرم . اینا که با ما ین بقول مشهدیا .
مردم در شتاب نبودند، آرام و مهربان، لباس ها ساده و آراسته . خانم های روس آراستگی و پوشش خانمانه و موی آراسته و صورت آرایش شده و مرتب انگار جزو فرهنگشان بود. مجسمه لنین هر گوشه و دیوار و میدان ، شعارهای حزبی مرتب و نصب شده ،يعني اداره و جای خاصی مسئول است ، معني ش را نمی‌شود فهمید ولی همه عکس ها صورت های شتابان وپر حرارت و مشت ها گره کرده و رنگ ها سرخ و داس برای درو دشمن و چکش نشانه پتک بر سر هر که غیر ما ، غیر خودی .
جا به جا صف ، صف های بی دعوا .
ایران که بودم می گفتند هر جا خارجی راه برود یک مامور کا گ ب در پی او چشم بر نمی‌دارد، من که ندیدم . سبیل استالینی که چپ های دانشگاه ما خطرش را به جان می خریدن، من که تو خیابان های مسکو ندیدم ، دختران در نقاشی روی پلاکاردهای انقلابی با دامن دراز و موی پاشیده و صورت خشمگین پشت سر لنین ،یعنی به پیش ، یعنی درو کنیم، بکوبیم ، ولی پایین تر از پلاکارد ، در پیاده رو، از این چهره ها خبری نبود
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
خانم ها خانم بودند ، ویترین به ویترین ،مغازه به مغازه، فکر انتخاب تازه ها، ، آرایش، مد، نو خواهی، ذوق خرید ، ذوق زیبا نمودن، لذت بردن از روز ، اززندگی .
از آن‌ گردان فریاد زنان ، پشت سر لنین ، در کف خیابان خبری نیست. مرد بیکار و سرگردان ندیدم ،بازنشسته ها کیسه ای پارچه ای در دست در این صف و آن صف خواربار و سهمیه ها را خانه می بردند
جنس ها فقط برای نیازها بود نه برای هوس ها ، مارلبرو و جینز آمریکایی ، هدیه ی نوباوه بحساب می آمد
مردان مردانه لباس داشتند و زنان خانمانه، مرز جنسیت سوال بر انگیز نبود، اخلاق و خانواده و پاکدستی و کار سالم در شعارها و تلویزیون ترویج میشد ، مردم عادی نه از سیاهکل خبر داشتند و نه از اقلیت اکثریت شدن چریک های انقلابی دانشکاه ما از روی پاورقی های تفسیر لنینیسم، مردم نه سودای جنگیدن در افعانستان داشتند و نه خشم فشردن کلید شلیک موشک اتمی به قلب واشنگتن .
آرزویشان دنیای خوب و شکم سیر و خانه‌ امن و شادی و تعطیلات منظم و دوستان گرد هم و بازی

کودکانی که پیش چشمانش شان دنیا را شیرین می کنند، هر جا می رفتم کتاب خوان زیاد بود حتی در مترو در حال حرکت ، مردم کتاب می خواندند، کسی بی خانه کاشانه نبود، کارتن خواب و آواره ندیدم ، بیکار و بی حقوق وبی معاش کسی نبود . شکم ها گرسنه گی نداشت ولی چشم ها گرسنه چیزهایی که نداشتند ،
نیازها تامین بود ولی هوس ها نه .
حرکت برای معاش بود ولی آسمانی برای پرواز نبود، تلاش اگر بود پاداش نبود،
اگر هم می دویدی با انکه می خزید آخر ماه، اجر و مزد فرقی نداشت ، عجب کارهای سختی در مسیر اشتباه کرده بودند این پیشاهنگ های کمونیست .
خیلی زحمت کشیده بودند، کارهایی کرده بودند کارستان، از جایی تقلید و نمونه برداری نکرده بودند، همه ابتکار خودشان، زحمت و فکر خودشان ، از بیخ ریشه هر چه ، سرمایه دار، پولدار، تا مغازه دار و نانوا، و کشاورز و دامدار و راننده را بقول خودشان هر چه بورژوا و خرده بورژوا بود زده بودند ، همه عمله دولت شده بودند و البته دولت خدمتگزارخلق مثلا.
استالین هر چه انقلاب قدرت در دستش گذاشته بود چندین برابرش پیروزی در جنگ به تقدس و قدرتش افزوده بود و هر چه مارکس و لنین تئوری تحویل داده بودند از ولادی وستوک تا آلاسکا ، تاخت و امر کرد و نهی کرد و اجرا و عمل کرد ، این که من الان می دیدم سیمای دو نسل بعدش بود‌.
واقعا هم در حد حیرت کارها کردند این نسل نشئه انقلاب . به یک قوطی کبریت و یک عروسک و یک لیوان بستنی نگاه می کردی یک شماره استاندارد داشت یعنی تولید قاعده علمی دارد و یک قیمت حک شده ، این دیگه چطور ممکنه قیمت کبریت از اون نزدیک ژاپن تا آلاسکا ، از سیبری تا عشق آباد مثلا یک کوپک باشد، و کسی هم تخطی نکند، و درست توزیع شود و تولید کننده و حمل کننده و فروشنده و همه از معدن تا مصرف کننده و خود مصرف کننده حقوق بگیر دولت باشند.
کار کمی نیست، حالا کار غلط یا درست ، این گونه نظامی برای اولین بار پی ریزی کردن ، آنهم روی کشوری که تمام عیار بجز ارتش خصوصی و اربابی و مالک و رعیتی بود ، گار حیرت آوری بود.
گاگارین را ، الان کنار مجسمه ش ایستادم ، اولین فضانورد را همین سیستم حکومت برد فضا و آورد زمین سالم نشاند .
همین سیستم حکومت ، وقتی آمریکا بمب اتم آزمایش کرد بفاصله کوتاه ، تولید و آزمایش کرد . یعنی وسط تحقیقات اتمی آمریکا آدم دارند.
اینکه مارکس ،یک فیلسوف یهودی یک نظریه و کتاب نوشته حتما یک چیزی داشته که جوان بزن بهادری مثل استالین از زندان های گرجستان و سازمان ده با هوشی یهودی مثل تروتسکی و نابغه تئوری پرداز ی مثل لنین و صدها مبارز ضد پادشاه را دور هم جمع کرد و از دل یک فلسفه‌ ، نظام حکومت در آوردند، آنهم همه ش نو و مبتکرانه و برای اولین بار .
همین جمع از خود گذشته و هوشمند در یک پیچ تاریخ ، فرصت طلبانه ، ساق تزار ضعیف شده را زدند و تا زانو زد گلوی امپراطوری و کلیسای پشتیبانش را چنان جویدند که خودش شد نسخه و راه کار و دستورالعمل پیروزی انقلاب های بعدی ، سال ها بعد خمر های سرخ در اون گوشه دنیا همین راه را مقدس دانستند و از جمجمه مخالفان مناره ساختند ، و در تمام دنیا شورش بر طبفه حاکم ، از چین و کوبا و ظفار، بگیر تا سیاهکل خودمان ، دستورالعمل اجرایی و روش قدم بقدم پیدا کرد ، کلیسای ارتودوکس بعنوان مظهر احمق کردن مردم ، در میدان سرخ ویران شد
و بجای ناقوس ، پرچم داس و چکش بر کاخ کرملین نشان آزادی زحمتکشان جهان شد .

حالا من وسط مسکو ، چه شهر خوب ،منظم ، مترو ش یک موزه مانند بود، ماشین ها روسی و بندرت خارجی با شماره قرمز یعنی سفارتی، همه چی مرتب ، آشغال و آلودگی، ترافیک و بوق و دود ، پارک دوبله ، تابلو بی نظم ، دیوار کثیف و نوشته دار ، بساط و دستفروشی هیچ جا نبود .
هر چه می دیدم با وطن فرق داشت ، فرق نه ، اصلا دنیای دیگری بود . همه چی دولتی ‌همه چی مرکزی . تاکسی هم دولتی تا دستگاهی که توی خیابان بستنی و نوشابه کاواس که از نان درست می کنند ‌ اون هم دولتی یعنی بالاش نوشته بود نمیدانم مثلا سایوز فلان ، همه چی اولش یک سایوز یعنی اتحادیه فلان .
مثلا همین بستنی طلاب مشهد که دوتا اوستا ی هنرمند زحمتکش در یک دهانه مغازه از سر صبح به مردم می دادند و دخل شون جیبشان بود و عشقشان لذت مشتری و حسن شهرت سرمایه به ارث رسیده شان ، اینجا زیر این پرچم سرخ، کیل و پیمانه و طبقه بندی آدم ها اینجوری نیست دیگه. گفتی تو چکاره ی : قناد، اوستای بستنی ساز . نه از حالا تو ( توارش ) بستنی ف هستی ،نه اوستا ‌ . مغازه مال کی بود: ارث پدری ،اونم از پدرش . خب ، شما تو ترازوی انقلابی ما ،میشی خرده بورژوا. مغازه ت بنفع خلق مصادره شد ،
خودت هم کارگر اتحادیه سراسری انقلابی تولید مواد یخی، در خدمت خلق ،حقوق ۱۲۰ روبل ، بلند بگو زنده باد دولت خدمتگزارخلق.
خ خ خواهر.....خیلی عالی توارش.
الان که انقلاب جا افتاده دیگه مردم یادشان رفته این شهر هر محله بستنی فروش و کفاش و نانوا و خیاط و قصاب داشت ، صبح ها هر کدام به امید روز بهتر ،پر تلاش تر ، پر مشتری تر ، کسب و کار را شروع می کردند، چشمی به مشتری و نگاهی به رقیب داشتند ، مسابقه برای بهتر شدن لذتش فقط در آخر کار نیست ،خود دویدن و بالارفتن زندگی را سبز،و خرم می نمایاند. اینها خشک شد . همه شدند کارگر کارخانه‌ها ی دولتی ، خوب کار کنی بد کارکنی ، فرقی با بغل دستی نداری، حقوق بگیر دولت خدمتگزارخلق شدی.اینجا وسط مسکوی قبله گاه کمونیست‌های جهان ، یک مرکز خرید خیلی عریض و طویل اسمش سووم. یعنی فروشگاه مرکزی کالاهای عمومی. با همین هیبت و هیکل و اسم در همه شهرها ساختند تاشکند و عشق آباد و از مرز ژاپن تا مرز فنلاند ، همه شهرها سووم دارند ، الان هم هست .
و اما از ثمرات و برکات مصادره اموال بورژواها و خرده بورژوا ها و فئودال ها و استثمار کنندگان طبقه پرولتاریا، از نگهبان دم در تا فروشنده و بالاترش همه با هم در فکر دزدي از دولت و راه های در رو . بالای در ورودی باز همان شعارهای خلقی ولی داخلش هر جنس خوب مثلا یک کفش که از آلمان شرقی وارد شده فوری شبکه ی میرفت زیر میز . و پول بیشتر میدادی می‌گرفتی. همه با هم یعنی هم مردم خریدار و هم بالا تا پایین این فروشگاه این زیر سبیلی را پذیرفته بودند اونم زیر سبیل پهن دولتی که مردم را آدمی به حساب نیاورده بود . اون شعارش رو میداد مردم هم کار خودشون را می کردند همه با هم همزیستی مسالمت آمیز بعد اون اعدام ها و تبعید های میلیونی.
یک غول اون بالا نشسته بود ، یعنی خود همین دو نسل‌ قبل تر خودشون نشانده بودند اون بالا، غول با عمو سام در جنگ بود ، به حال و روز مردم خودش بی اعتنا ، مردم هم که دیگه نه حال و نه رمق و نه راهی داشتند ، پس با هم کنار اومده بودند، شهر آرووم و صلح آمیز و زندگی می چرخید . زندگی سخت نبود، جهش نداشت ولی گردش داشت . جالب بود، همه مسئولین ، رؤسای نواحی حزب ، وزیران، مدیران کل ، تا رئیس یک رستوران برای خودش امتیازاتی دست و پا کرده بود ،
مردم هم همه را پذیرفته بودند.
کسی اعتراض نداشت ، داد نمی زد، شکایت نمی کرد که ای چرا اون یکی بی صف چیزی گرفت، چرا اون ماشین سیاه دراز بی چراغ و پر سرعت از راه قرق شده گذشت ، اون رئیس کالخوز بهتر زندگی می کنه ، دختر و زن اون رفیق توپولف ، کفش و لباس فرانسوی دارند. خیر ، نخیر ، دیگه این جا افتاده بود . کسی حتی تو دلش هم، حتی تو خلوتش هم اعتراض نداشت ، بلکه برای زندگی خودش در همین دایره تنگ و کم دامنه راهی می جست که سهم بهتری ببره .

القصه دیو و پری با هم زندگی می کردند، هر یکی کار خودش ، بار خودش ، آتیش به انبار خودش .

روس ها مردمی با سواد و کتاب خوانن، هر خونه که میرفتی پر کتاب بود، خیلی ها هم یک پیانو داشتند ، موسیقی جزو فرهنگ اون دوره پادشاهی بوده، روس ها مثل ما نقطه جوش پائین ندارند، زود داغ نمی کنن ، بیخودی عصبانی نمی شوند ، خشمگین که شدند، عزم به تغییری کردند، سرد و داغ نمی شوند ، دیر پا و مصمم وبا شهامت و سخت کوش و با تحمل ن . نمونه انقلاب ،نمونه جنگ ، نمونه اینهمه راه و سد و کارخانه و معدن، کارهای حیرت آور در جاهای سخت ، آب و هوای بسیار دشوار .
البته اینها خاصیت های ذاتی نژادی روس‌ها ست ، تحمل شرایط سخت ، آسان‌گیری در خورد و خوراک، طاقت دوری از خانواده .
میخواستم بگویم ای همزبان ، دیگر مردمان را از روی دولت ها و جنگ و کالاها و فیلم و اخبار، نمی شود شناخت، به قيافه رفیق چینی م نگاه می کردم ، از خنده و سکوت و تأیید و صداهای ابراز احساساتش،نمی توانستم بفهمم چه جور آدمیه، هم سفره خانگي ش نشده بودم ، در غم و شادی و مراسم و روابط ش نبودم
،ملت ها مثل اقیانوس هستند ، از ساحل نمی شود شناخت ، تا بر سطح اقیانوس دریانوردی نکنی از بزرگی و خشم و آرامش و طوفان و نسیم و باد موافق و مخالف بی خبری . عمق آنرا وقتی در می یابی که غواصی کنی تا ببینی چه گوهر ها در دل آن نهان ست . ملت ها را چون اقیانوس باید دید ، باید هم نشین آنها شد باید همزبانی کرد در فرهنگ آنها غوطه خورد، اینکه لشکر روس و کازاک ها خاک ما را به توپ بستند و سرزمین‌ها ی ما را از ما جدا کردند، گناه این راننده تاکسی و آن پیرمرد که توی صف ایستاده چیست که به اشاره پادشاهی سر مست قدرت ، پدران پدرانشان راه غارت ایران در پیش گرفتند، جنگ ها جنگ دو ملت نیست همین سرشکستگی را از دربار زن باره غرق در لجن قاجار داریم، هر چه لعن و نفرین ست نثار آن دربار از جمله همه آن سالوسان روحانی دین فروشی که اجسام گندیده ی را با عناوین مردم فریب ، سایه خدا و ملائک پاسبان به خلق خدا قالب زدند و غالب کردند. نفرین بر هرآنکه با دین خدا و باور مردم کاسبی کند ‌.
سربازان روس هم که در میدان کشته می شدند ، برده تزارهایی بودند که کليسای درباری و کشیشانی چون راسپوتین آنها را به اسم مبعوثین خدا بر سر مردم سوار کردند، و مردم در حد رعیت تزار تحقیر کردند.
به حکم لایتغیر الهی ، روزی در رسید همان سربازی که در خاک غارت شده ما غنائم برای دربار تزار جمع می کرد و ارابه توپ می گرداند، بر تخت سلطان آتش کشید و در شمار لشکر بلشویک های سرخ در آمدند.
در دو سوی مرز ،که مرز قدرت هاست ،نه مرز فرهنگ ها، مردم با هم بیگانه ند . فقط سپرها و شمشیرها به امر سلاطین با هم سینه به سینه و گلاویز شده اند تا جان ستانند ، مردم دو سوی رودخانه مرز که دور یک سفره ننشستند، هم آوازی و همدلی نکردند ، به ما آموختند آنسوی این میله مرزی دشمنان در کمین ند ، عشق به خاک تا همین سر حد ، عشق است از این نقطه ببعد خشم و قهر ست ، هر دانه که تا این حصار در زمین کنی ، آبادی و خدمت ست ، آن سوی خط ،خدمت به بیگانه ست و خیانت .
مردم را قدرت ها از هم دور نگه داشته ند .نه بخاطر مردم ،به بهانه مردم ولی برای اینکه پایه های قدرت در سنگلاخ کینه و دشمنی به گمان خود، دیرپا تر می مانند .