ویرگول
ورودثبت نام
رمیصآ :)
رمیصآ :)خزعبلاتِ ساخته ذهنِ یک دهه نودی !
رمیصآ :)
رمیصآ :)
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

اشکی که قرار نبود بریزد...

کتاب را برگ به برگ ورق می‌زنم ؛ از قصد معطل می‌کنم و طولش می‌دهم‌...
می‌ترسم از پایان ؛ از گریه های همسرش ، از شلوغی خانه شان هنگام آمدن خبر رفتنش می‌ترسم
شماره‌ی صفحه را به یاد دارم تا سرِ آن صفحه ؛ داستان را دوباره از نو شروع کنم
همان وقت ها که شوخی و خنده موج می‌زد میانِ کلمات صفحه ها...
می‌خوانم و حواسم نیست به شماره صفحه
جلو می‌روم ؛ جلوتر...
میان وقایع قدم می‌زنم و غرقِ پارچه مشکی های نصب شده روی‌ دیوارِ خانه‌شان می‌شوم
نگاهم به سیاهیِ پارچه می‌رود و یادم می‌‌رود زیادی جلو رفته ام
صدای زجه ها به گوش می‌رسد و من هنوز زل زده ام به سیاهیِ عمیقِ پارچه
به صفحه ی آخر رسیده ام ؛ حواسم نبوده و با خیسیِ گونه هایم تازه می‌فهمم چه کرده ام
چشمانم دیوارِ سفیدِ رو به رویم را تار می‌بیند...

۱۲
۷
رمیصآ :)
رمیصآ :)
خزعبلاتِ ساخته ذهنِ یک دهه نودی !
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید