ویرگول
ورودثبت نام
رمیصآ :)
رمیصآ :)خزعبلاتِ ساخته ذهنِ یک دهه نودی !
رمیصآ :)
رمیصآ :)
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

بلاتکلیفان ؛ کنارِ خیابان !

گوشه ی خیابان منتظر اسنپ ایستاده بودیم و به اصطلاح قرار بود «هالووین» را جشن بگیریم
دوستم لباسِ عجیب و غریبی پوشیده بود تا شبیه دلقک ها شود ؛ پیراهنِ تریکویی صورتی ؛ تاپِ بافتنی آبی و دستبند های هزار رنگ
موهایش را هم شبیه آبکش با کش های ریز رنگی بسته بود
انصافا جذاب شده بود و هر کس رد می شد با تعجب نگاهش می کرد
دوست ِ دیگرم هم تیشرت آستین کوتاهی بر تن ؛ و شلوارِ جینِ ساده ای به پا داشت قرار بود در مقصد بعدیمان که خانه شان بود لباس هایش را عوض کند
من هم...
من هم دامنِ مشکی و پیراهنِ مردانه ی سفیدی تنم کرده بودم و روسری ام را کوچک بسته بودم
چادرِ مشکی ام هم سرم بود و کرواتِ هری پاتر هم توی کیفم تا بعدا راست و ریسش کنم
راستش را بخواهم بگویم ترکیب سه نفرمان کنار هم ؛ خنده دار اما جذاب و دلنشین بود !
مادرِ دوستم زنگ زد از پشتِ تلفن صدایش را شنیدیم : «الو ! اسنپیه لغو کرده! »
ای دادِ بی داد
پیشِ خود گفتیم لابد ما را دیده و از این همه تفاوت خیال کرده دیوانه ایم!!
صبر کردیم و کنار خیابان ایستادیم تا آژانس بیاید
آژانس بالاخره آمد
از توی آینه ی ماشین نگاهش را می دیدیم و نگاهِ سنگینش بر بارِ دوش هامان می افزود
با صدایی بی حال گفت : « سیگار بکشم مشکلی ندارین با دودش؟ »
سرمان را به نشانه ی نفی تکان دادیم و گفتیم : « نه راحت باشین »
گفتیم راحت باشید اما چادرم را روی صورتم کشیدم تا دود سیگار کمتر توی بینی ام برود
پس از چند دقیقه ؛ گفت : « اشکال نداره شما رو تا دمِ میدون برسونم خودم براتون یه آژانسِ دیگه بگیرم؟! »
به یکدیگر نگاه کردیم
و آهی کشیدیم بر جامعه ای که تفاوت ها را هضم کردن برایش سخت است !

۹
۰
رمیصآ :)
رمیصآ :)
خزعبلاتِ ساخته ذهنِ یک دهه نودی !
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید