این دیوارِ رو به رویم را نمی توانم درست ببینم
می بینم ها ولی گیجم ؛ حتی توی فهمیدنِ نقوشِ کاغذ دیواری !
صداها توی هم می پیچند
می گویم درست می شود بنده خدا ؛ درست می شود
لااقل به آنجا نمی کشد که بگویی : «خدایا توروخدا ! »
پس چرا گفتم؟
پس چرا همه چیز همان طور مانده و روی مغزم رژه می رود؟!
چرا نباید از لیوانِ شیشه ای های مهمانِ مامان آب بخورم توی ذهنم عین چرایی زندگی ست !
و خب ؛
بودن یا نبودن ؛ مسئله این است !
حالا می گوییم نوشیدن یا ننوشیدن ؛ مسئله این است !
گفتگوی پراکنده و چرت و پرت مغزم همین است
گیجی مطلق سرم را میانِ گیوتین قرار می دهد راستش !
می خواهم بخوابم و از خوابیدن خوشم می آید چون به چیزی فکر نمی کنم !