در این سرزمین، شعر نه یک هنر بلکه شناسنامهای فرهنگی بوده است؛ بااینحال، بسیاری از بزرگترین شاعران ما در زمان خودشان، قدر ندیدند و پس از گذشت قرنها هنوز هم حقشان تمام و کمال ادا نشده است. تاریخ ادبیات ایران مملو از نامهایی است که جهان را تکان دادند، اما در روزگار خودشان با بیمهری، انکار، رنج و حتی تبعید روبهرو شدند. اجحاف در حق شاعران تنها کمتوجهی به آثارشان نیست؛ نادیدهگرفتن نقش تمدنی و انسانی آنان است.
فردوسی، بزرگترین حماسهسرای ایران، سالها از عمرش را در تنهایی و تنگدستی گذراند تا هویت ملی ایرانیان را از میان گرد و غبار فراموشی بیرون بکشد. اما در زمان حیاتش شاهنامه چندان که باید ارج نیافت و حتی به پاداش وعدهدادهشده نیز نرسید. بزرگی شاهنامه امروز جهان را خیره کرده، اما فردوسی در زمان خودش جز رنج و بیاعتنایی نصیبی نبرد.
«توانا بود هر که دانا بود
زدانش دل پیر برنا بود»
«بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی»
مولانا، که امروز نماد معنویت جهانی است، در روزگار خود قربانی اختلافات مذهبی و سیاسی بود. از شهری به شهر دیگر آواره شد و تنها در پناه عشق انسانی و عرفانی توانست آثارش را خلق کند. آثار او امروز در سطح جهان بالاترین شمار ترجمه را دارد، اما در زادگاهش هنوز بسیاری لایههای عمیق اندیشه او را نمیشناسند.
«هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر»
و
«نیست از عاشق کسی دیوانهتر
عقل از سودای او کورست و کر»
حافظ، شاعر رندی و معرفت، بارها در معرض اتهامهای سطحی و نگاههای تنگ بوده است. بسیاری از معاصرانش او را درست نفهمیدند و شعر پیچیده او را با قضاوتهای اخلاقی و ظاهری محک زدند. غزلهایش امروز ستون فکری و احساسی زبان فارسیاند، اما حافظ نیز در زمان خود با بیمهری روبهرو بود.
«حافظا، مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند»
سعدی، استاد سخن و نویسنده گلستان و بوستان، نیز از آسیبهای زمانه خود مصون نماند. سفیر اخلاق و انسانیت بود، اما برخی او را تنها شاعری پندآموز دانستند و عمق بینش اجتماعی و سیاسیاش را جدی نگرفتند. سعدی قرنهاست در مدارس جهان تدریس میشود، اما هنوز در کشور خودش آنگونه که باید خوانده و فهمیده نمیشود.
«بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند»
«تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی»
عطار نیشابوری، که مولانا او را «روح» خوانده، در زمانهای پرآشوب زیست و بسیاری از آثارش یا سوزانده شد یا از میان رفت. او در اوج معرفت و عرفان، ناشناخته ماند و قرنها طول کشید تا جهان بزرگی او را دریافت. اگرچه امروز “منطقالطیر” شاهکار جهانی عرفان است، اما عطار در حیات خود قدر ندید.
«تو را خود با تو سری است ای خداوند
که تو دانی و من محروم و درماند»
«چو مرغی از قفس رستی چه غم داری ز طوفانی
که بیرون از وجود تو جهان نیست ای سبک جانی»
در دوران معاصر، فروغ فرخزاد یکی از روشنترین صداهای زنانه ادبیات فارسی بود؛ شاعری که با شجاعت از حقیقت و رنج زنان گفت. اما او نیز با سنگینترین قضاوتها، توهینها و سانسورها روبهرو شد. امروز نسل جدید او را یکی از تاثیرگذارترین شاعران قرن میداند، اما فروغ در زمان خود تنها ماند و misunderstood بود.
«من از جهان بیتکلفی میآیم
جهان سادهی دیدن و شنیدن»
«پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است»
این بیمهریها نشان میدهد که تاریخ، بزرگان خود را اغلب دیر میشناسد. شاعران ما آیینههای جامعهاند؛ اما جامعه معمولاً دیر متوجه میشود چقدر این آیینهها را نیاز داشته است. شاید بزرگترین اجحاف همین باشد: اینکه بزرگان در زمان خود دیده نمیشوند، اما بعد از رفتنشان چراغ راه میشوند.