نمیدونم از کجا شروع کنم. اصلا نمیدونم چی بگم. ذهنم نمیذاره مستقیما بهش فکر کنم. وقتی مستقیما بهش فکر میکنم خیلی خیلی رنج میکشم. کار احمقانه و آزاردهندهای کردم. حالا که دارم غیرمستقیم دربارهش مینویسم، میبینم که این جملهها میتونه برای یه موقعیت دیگه هم صدق کنه!
اما این بار خیلی خجالتآورتره. وقتی رسیدم خونه تازه از بیرون نگاه کردم و فهمیدم چی کار کردم. داد کشیدم فریاد کشیدم. در حالی که اگه یکم از خودم میومدم بیرون و از بالا نگاه میکردم میدیدم اصلا اصلا جای اون رفتار نبود! اصلا متوجه موقعیت و شرایط نبودم و رفتارهایی کردم که با توجه به شرایط خیلی احمقانه به نظر میان.
و خب آدمایی که از بیرون میبینن متوجهِ این حماقت میشن. «این یارو چرا یه لحظه به دور و ورش نگاه نمیندازه و متوجه نمیشه که اینجا جاش نیست؟»
اطلاعاتی که دادم برای تصور درست شرایط کافی نیستند. حتما گیجتان کردهام اما اصلا نمیخواهم وارد توصیفات شوم.
چیزی که مرا آزار میدهد این است که معمولا متوجهِ موقعیت و شرایط هستم و رفتارهایم را متناسب با آن تنظیم میکنم. مثل مجریای که وقتی روی صحنه میایستد به همه چیز واقف است و حواسش است کسی را ماسکه نکند و دقیقا آن موقعیت باید چطور پیش برود. یک درک عمیق از موقعیت و توانایی هماهنگی و کنترلش را میخواهد.
حالا فکر کنید من وقتی بسکتبال بازی میکنم از خود بی خود میشوم. از این حالت خودم متنفرم. دیگر هیچ چیز نمیفهمم. انقدر در بازی متمرکز میشوم که هر وجه و بُعد دیگر دنیا را فراموش میکنم. یک جورهایی اینجا هم از موقعیت درک دارم اما فقط در صورتی که در یک بازی حرفهای باشد. نه با کسانی که تازه دریبل زدند یاد گرفتهاند سرشان داد بزنم ریباند ریباند ریباند ریباند و خب رستا آنها اصلا نمیدانند ریباند چیست چرا اینطور وحشیانه داد میزنی!
احساس انزجار از خودم دارم. از بیرون تصور بسیار زشتی دارد. این فریادهای نابهجا و وحشیانه.
من وقتی که با ناز و آرام حرف میزنم بیشترین حس خوب را دارم. احساس میکنم لحن و حرف زدنم معطر هستند.
من واقعا متاسفم که انقدر احمقانه و وحشیانه بازی کردم و داد زدم. حتما دوستانم نسبت بهم حس بدی پیدا کردهاند. فکر میکنند این چرا انقدر نفهم است، چرا هیچ درک کلیای ندارد و چقدر وحشیست.
ببخشید. ببخشید که اونطوری بد رفتار کردم. وقتی بهش فکر میکنم دلم میخواد قلبم رو از سینهم بکشم بندازم بیرون.
پسفردا دوباره ورزش داریم و من دلم میخواد نامرئیِ نامرئی باشم.
همون موقعیت مشابهی که اول پست گفتم هم یه گند بزرگ بود که توش خودمو خجالتزده کردم و تازه باعث سوتفاهمهایی شد که آدما بسیار ناراحت شدن و بردداشتهای وحشتناکی شد. مقیاس شاهدان گند هم خیلی بزرگتر بود. اون موقع هم با خودم گفتم عوضش یه درس عبرت شد که یکم با ملایمت و خودداری بیشتر و جو کمتر رفتار کنم. حالا بعد از این بار، بیشتر هم آرام رفتار میکنم. ولوم صدام رو پایین آوردم و لحنم رو تروتمیز و شیک کردم. اینطوری حس بهتری دارم. حس در کنترل بودن.
میدونم چندین چیز رو چندین بار تکرار کردم ولی حوصلهی ویرایش ندارم فقط میخوام این حرفام رو بزنم. چی کار کنم برای دوستام بفرستم؟ انقدر خجالتزدهم بابتش که اصلا نمیتونم و نمیخوام بهش اشاره کنم وای