این متن را اواسط جنگ دوازده روزه نوشتم. دو هفته هم نشد و الان شش هفته میشه. منتشر کردنش توی این وضعیت مسخرهست. فقط میخواستم توی آرشیو نوشتههای خودم نمونه. برای همین بدون ویرایش خاصی منتشرش میکنم.
«رستا.» خواب و بیدار بودم. بابا بیدار شده بود. مرا صدا میزد چون فکر میکرد این من بودم که بیدار شدم و دستشویی رفتم. میخواهد بپرسد که چی شده بیدار شدم و سر و صدا میکنم. میخواستم بگم من نبودم مامان بود که دیدم مامان خودش آرام جوابش را داد. دیگر مرا صدا نزدند. صداهای بلند میآمد. میدانستم حمله است. با این حال پرسیدم :«زلزلهست؟» شاید چون میخواستم خودم را کودکی بیخبر از هرچیزی نشان بدهم.
چشمهایم نیمهباز بودند و همان نیمه هم تار میدید. بلند شدم از کنار تختم گوشیم را برداشتم و در نوت سریع نوشتم که وقتی اتفاقی میوفتد، اولین چیزی که به فکرش میوفتم چیست.
همزمان که گروه تلگرامی کلاس مدرسهمان را میخواندم موز میخوردم. بعد یک عالم از حلواردهای که از اصفهان آورده بودم. از چتجیپیتی پرسیدم که مرضم چیست و گفت خوردن احساسی. مامان گفت بهتر است رویهی دیگری را پیش بگیرم، مثلا به جای خوردن احساسی، نخوردن احساسی. چون به آذوقهی غذایمان نیاز داریم.
تلویزیونمان را روی شبکهی اخبار گذاشتیم. چند ساعت فقط همین دو جمله را همینطور پشت سر هم تکرار میکرد: «یه صداهایی شنیده شده.» و «اخبار رو از منابع موثق دنبال کنید» حالا اخبار منابع موثق: «یه صداهایی شنیده شده.» بله صداها رو خودمون هم شنیدیم.
مامان میگه «تو بیست سالت شد میتونی یه رمان بنویسی.» اما من همیشه از رمانهای جنگی بدم میومده. از خراب شدن، ترک کردن، از دست دادن؛ از تلاش برای حفظ اولین و بدویترین نیاز انسان؛ یعنی امنیت.
چند روز پیش در امتحان نگارش نهایی داستانی نوشتم که یکی از شخصیتهایش «امنیت» بود؛ دغدغهی امنیت. با اینکه فرصت نکرده بودم پایان انشایم را درست بنویسم، خوشحال بودم که برای مسابقهی داستان کوتاه محمود دولتآبادی بالاخره یک ایده پیدا کردم. بنا بود بعد از آخرین امتحان ۶ روز فرصتم را تمام و کمال صرفش کنم. آخرین امتحان فردای سومین شب از حملههای اسرائیل به ایران بود. لغوش نمیکردند و من دوست داشتم به همه حدسم را برای علتش بگویم: ۱. که بگن نه خبری نیست همه چیز میتونه در روال خودش باشه. ۲. دیگه امتحانات کش نیاد و این آخری گرفته بشه تموم شه.
اما آخه کی توانایی درس خوندن داره؟ خواستن و دوست داشتن نه، توانستن. من در امتحانات قبلی و کلا در دو سال اخیر تمرکز درس خوندن نداشتم. کل امتحانات را صبح خوانده بودم. آخرین امتحان را هم به پیروی از امتحانات قبلی صبح زود بیدار شدم. شب خوب خوابیده بودم. پنجره کنار میزم را باز کردم و با آرامش پشت میزم نشستم. بعد از یکی دو ساعت که خوب درس خواندم تلگرام را باز کردم و هر چنلی که بالا آماده بود، از جنگ میگفت. و این در حالتی بود که من حتی یک چنل خبر هم جوین نبودم. هنوز هم نیستم. انقدر اخبار بیپایانند که اصلا دلم نمیخواهد ورود کنم. مامان بابا برایم میگویند. به جای اینکه تلگرامم را برای فهمیدن اخبار جدید باز کنم، به هال میروم و میپرسم: «چه خبر بوده؟»
یک صبح مامان برایم از جوانب مختلف این ماجراها گفت. بعد از آن کمی آرامش ذهنی پیدا کردم. چون حالا دید جامعی داشتم، البته نه دید کامل.

مامانبزرگم اصرار داشت چیزهایی که دوست داری رو با خودت بردار.

نوشتم:
زندگیم به معنای واقعی کلمه روی روال نیست و بیهیچ دلیلی روی روال هم نمیوفته! منظور از زندگی توانایی زندگی کردن و انجام دادن کارهاست. هر کاری!
مامان میگفت «رستا زندگی جلوی روته» اما من روی مبل وسط خانه خشکم زده بود. معمولا بدنم خشک است. این بار چیزی که تفاوت ایجاد میکرد خشک شدن مغزم بود. «مامان فردا چطوری میتونه خوب باشه وقتی قبلش خوب نیست؟» من این حرفو نزدم. حرف دیگهای هم نزدم. چون میدونستم بقیهی حرفها هم مثل این مسخره هستند. با خودمم حرف نزدم. اگه حرفی زنده میشد اون پشت پشتای ذهنم بود و جلوش خالیِ خالی بود.
برعکس مامان، مامان واضحا ذهنش پر از حرف بود. نیمی از روز را توییت میخواند و نیم دیگر را توییت میزد. در این بین وقتی یک بار حرفِ رفتن از تهران شد من سکوت کردم، جلوی صورتم آمد و فریاد زد: «رستا یه چیزی بگو! احساستو بگو! نظرتو بگو! یه چیزی بگو!». فقط نگاهش کردم. راستش من در آن لحظه واقعا احساس و فکری نداشتم، تا وقتی قصد باز کردن دفترم را پیدا کردم:
به میز کنار پنجرهم نگاه میکنم که همیشه از هوا و ویوی زیباش لذت میبردم. و به این فکر میکنم که اگه شیشه خورد بشه چه بلایی سر این عزیزانم میاد. و میام با خودم شعرگونه حرف بزنم اما هر بار بعد از یه جمله متوقف میشم: «ای زندگی قشنگم…» حالا نباید کنار پنجره باشم و نیمی از میزم را از این بیرون که نشستهام میبینم. از دور. انگار که برای همیشه دور خواهد ماند و دیگر نمیتوانم نزدیکش شوم. بابا میگوید: «ریحان به نظرم بریم نیم ساعته از تهران خارج شدیم.» اینطور دیگر اگر آسیبی به زندگیم برسد من خبردار نمیشوم. وقتی اتاقت را زندگیت میکنی و جنگ میشود همین است. جنگ میشود. جنگ کلمهی دوری به نظر میرسد. اما درست بالای سر ماست. مامان میگوید: «بذار دربارهش حرف میزنیم.» فکر کنم مامان هم مثل من خانه و زندگیش را دوست دارد. حداقل خانهش را.
ما تهران ماندیم. و هر شب که در تهران زنده میماندیم باعث میشد من فکر کنم خطر رفع شده و شبهای بعدی هم زنده خواهیم ماند.
تا عصر را در پینترست گذراندم. بعد از ساعتها تماشای زندگیهای زیبا، باور پیدا کرده بودم که زندگی میتواند زیبا باشد و خودم هم یکی از آنها میخواستم.
مامان گفت بریم بیرون اسکیتبرد سواری کنم. خیابان خلوت بود. مامان پا به پایم میآمد. مجبورم کرد یک بار دیگر راه را بروم. پیشرفت کرده بودم. گفت آفرین. و من از سادهترین لحظات بیشترین لذت را بردم. عصر، در خیابانی خلوت، مادرم که همراهیم میکرد و آفرین میگفت، ویبرهی ناشی از آسفالت برجسته، و پیشرفت.
در این راه دو تا پسر را دیدیم که دوستشان را صدا زده بودند برایش با معینیپور تولد گرفتند. قفس پرندهای را دیدیم که داخل ماشین میرفت. یه پسر بچه از پنجرهی خانهشان میگفت «آخه اینجا جای اسکیتبورد کردنه؟» گفتم «پس کجا باشه.»
وقتی رسیدیم خانه با خودم فکر کردم: راضیم اگر این آخرین لحظات عمرم بوده باشه.
بابا گفت «زود از حمام بیا بیرون.» گفتم «چرا؟» مامان به من خندید.
مامان در حمام را باز کرد و داد کشید که رستا بیا بیرون. مامان فروریخته بود. بعدها میگفت چیزی که رویش تاثیر گذاشته همزمانی صدا و سیمای حمله به صدا و سیما بوده. با حوله از جلوی تلویزیون رد شدم و علتش را دیدم. به سمت اتاقم رفتم و چند ثانیه سرم را به درم گذاشتم. آن شب دهنم را باز کردم که یک کلمه بگویم: «بریم.»
حالا بیشتر از یک روز میشود که رسیدهایم. «اصفهان یا میانه؟» اصفهان را هم میزنند. اینجا در میانه امن است، تنها صدای حملهای که میآید از شبکههای ماهواره است. در اتاقی دراز میکشم. از بیرون صدای حرف زدن به ترکی میآید. من ترکی بلد نیستم.
با تمام حواسم تصور میکنم که توی هال اصفهان خوابیدهام. تیزی فرش زیرم را حس میکنم، باد که از بین گیاهان باغچه میگذرد و خانه را خنک میکند، صدای فریادهای متعدد اعضای خانواده. سعی میکنم نفس بکشم اما در هر نفس ده بار در سرم فریاد میزنم. «خدایا برام نگهشون دار خدایا برام نگهشون دار.»


حالا میفهمم چرا داستانهای جنگی زیادند.