«بهار اینجاست؟» وقتی بهار اینجاست همه چی خوبه. امن. دوست داشتنی. آرامش. در بهار نمیدوم. حرکتهای بدنم آرامند.
پنجرهی کلاس باز است. تصور میکنم پنجرهی اتاقم است. نشستهام و زیر نور ملایم طبیعی کتابی گوارا میخوانم. بالاخره درختان آن ور پنجره رنگ گرفتهاند. رسیدهام.
«هوا انقدر خوبه که در پوست خودم نمیگنجم و نمیدونم با این همه شادی و شعف چی کار کنم» مامان گفت: «میدونی قبلا از این انرژیشون برای چی استفاده میکردن؟.. خونه تکونی!»
نوروز من آداب خودش را دارد. قبل از عید، خانهتکانی؟ شورِ هدیه! جشن گرفتن سال نو، و بعد رفتن برای دور دوم جشن و شادی! کیک تولد کنار سفره هفتسین!
هوای بهاری لحظات خوش نوروز را میآورد. لحظات خوش نوروز در اصفهان هستند؛ پیش خانوادهام؛ امن و راحت و دوستداشتنی. هوای بهاری دنیایم را امن و راحت و دوستداشتنی میکند.
همه چیز اون طور که باید پیش نمیره. نه. مامان اومد گفت چمدون قرمزت رو پر کن. چمدون قرمزم بزرگترین چمدونیه که دارم. «در بهار جنگ نشه یهو!»