ویرگول
ورودثبت نام
رستا ناصری
رستا ناصریon my curiosity journey
رستا ناصری
رستا ناصری
خواندن ۳ دقیقه·۱۲ ساعت پیش

دور از همه چیز

ایستاده بود؛ روی سکوی کنار پنجره، دور از همه چیز. از نرده‌ها آویزان شده بود و دوربینش را دو دستی به سمت پایین گرفته بود؛ به سمت حیاط؛ به سمت حلقه‌های تو در توی دانش‌آموزان، هم‌مدرسه‌ای‌هایش.

تمام تمرکزش روی قاب‌بندی بود. همه را در یک قاب قرار داده بود. همه چیز آن‌جا، آن پایین در آن حلقه‌ها بود: دوستی‌ها، تلاش‌ها و سختی‌ها، احساسات و خاطرات، همه‌یشان در حلقه می‌چرخیدند. «همه» در حلقه می‌چرخیدند.

چشم‌های شروع به ضعیف شدن کرده بودند اما می‌توانست چهره‌ها را از آشنایی‌شان تشخیص دهد. آشنا بودن چهره‌ها حسی را در او برانگیخت. اما آن چهره‌ها فقط آشنا بودند، نزدیک نبودند. او دور از همه چیز بود.

اما همه چیز را می‌دید و همه چیز را احساس می‌کرد. می‌توانست احساس کند که چگونه آن پایین وجود همدیگر را احساس می‌کند. او هم وجود آن‌ها را احساس می‌کرد. اما احساس نمی‌کرد که کسی وجود او را احساس کند. و او وجودش را با حس شدنش توسط دیگران حس می‌کرد.

او قبل از اینکه پشت دوربین برود هم خارج از قاب بود: دو سال پیش، آخرِ سال اول نوشته بود: «شاید بهتر بود به جای تماشای این صحنه‌ی زیبا خودم هم بروم و بخشی از آن شوم.»
سال دوم، شب سرد جشن یلدا نیز نشسته بود کنار حیاط و در دفترش می‌نوشت: «یک جمله در میان سرم را بالا می‌آورم و بچه‌ها را نگاه می‌کنم.» این بار از تماشا کردنش لذت می‌برد. آنقدر تماشا کرد تا معتقد شد تماشاچی بودن در ذات اوست و هم دارد ذاتش را ارضا می‌کند.

روز به روز دورتر می‌شد تا که سال سوم یک تماشاچی حرفه‌ای شد؛ یک مستندساز.

حلقه تمام شد. وقت گاوبازی بود. تا بچه‌ها به دو نیم تقسیم شوند، از روی سکو پرید روی میز، زمین و بعد با بالاترین سرعت ممکن از پله‌ها پایین رفت و خودش را به زاویه‌ی مطلوب صفر درجه‌اش رساند. مطلوبش نبود. پشیمان شد. از دور حس بهتری داشت؛ هم ویدیو هم خود او. وقتی دور بود می‌توانست احساس دوری‌اش را گردن فاصله بی‌اندازد. در تحملش نبود که نزدیک بایستد و احساس دوری کند.

همین شد که برگشت. تا طبقه‌ی دوم رفت تا صحنه را از دست ندهد. دور هم نشستند و عکس‌هایشان را هم گرفتند. و او، او تا می‌توانست ایستاد. پایین کاری نداشت. آخر هم درد دست‌هایش بود که پاهایش را به حرکت در آورد. عجله‌ای نداشت، این بار آرام از پله‌ها پایین آمد.

حالا آنقدر نزدیک بود که بتواند چهره‌ها را ببیند. اما هنوز همه چیز را از طبقه ی سوم می‌دید؛ از دورِ دور.

گویا مستندسازی باشد که از بیرون مدرسه استخدام شده، کوله‌اش را پشتش انداخت و بدون هیچ حرفی به سمت در خروجی رفت؛ دور از همه چیز.

۲۶ آذر ۴۰۴
۲۶ آذر ۴۰۴

روز قبل امتحان نگارش، بعد از اجرای مجری:
جلوی پله‌های کتابخانه نشستم تا جمعیت از آمفی‌تئاتر خارج شود. کیفم را باز کردم و دنبال دفترم گشتم تا بنویسم: «مستندساز بودن مرا جدا کرده.» گاهی اوقات این اتفاق میوفتد؛ ذهنم ساکت است، آن پشت فکرهایشان را می‌کنند و بعد یک جمله را تنها به ذهنم روانه می‌کنند. فردایش سر امتحان نگارش، عوامل پشت‌صحنه‌ی آن جمله هم به روی سن آمدند.

روز بعد امتحان نگارش، درباره‌ی اجرای مجری:

من از این دید خوشم نمی‌آید. دوست دارم مرا هم جزوی از کسانی که کمک می‌کنند حساب کنند. نه به عنوان یک مهمان افتخاری که آمده برنامه اجرا کند و برود. نه به عنوان مستندسازی که از بیرون مدرسه آمده مستندسازی کند و برود.
این موضوع انشای دیروزم بود. این‌که مستندسازی چقدر مستندساز را از بقیه دور می‌کند و بینشان فاصله می‌اندازد. من همیشه دور بودم و بینم فاصله بود. برای همین هم توانستم نقش مستندساز را خوب بازی کنم و این نقش خوب به من چسبید. کسی که همیشه هست، اما هیچ وقت تعلق ندارد.

حالا که دارم فکر می‌کنم نقش مجری هم می‌تواند مشابه باشد. مجری به یک سمت ایستاده و بقیه سمت مقابل. مجری هیچ وقت طرف جمع نیست، در جمع نیست، همیشه طرف مقابل جمع است. صحنه بین او و جمع فاصله انداخته، او را دور کرده، دور از همه چیز. {همان‌طور که دوربین بین مستندساز و بقیه فاصله می‌اندازد.}

کمی ادامه دهم، چند سال دیگر با عنوان «دور از همه چیز» می‌توانم انشایی بنویسم که هر بند آن نقشی‌ست که در آن به نوعی دور از همه چیز بودم.

تعلقمستندسازیمستندانشا
۴
۰
رستا ناصری
رستا ناصری
on my curiosity journey
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید