ویرگول
ورودثبت نام
رستا ناصری
رستا ناصریon my curiosity journey
رستا ناصری
رستا ناصری
خواندن ۳ دقیقه·۵ سال پیش

گلی به رنگ خورشید

چشمانش را به روی خورشید تابان گشود. شب قبلش تصمیم گرفته بود به جای لانه‌اش، شب را روی چمن‌های کنار آن سپری کند.

کمی از لانه‌ دور شده بود. آخر او عادت داشت در خواب وول بخورد و غلت بزند. دور و ورش را نگاه کرد ولی بجای لانه‌اش، چیز دیگری نگاهش را جذب کرد: گلی به رنگ خورشید.

از جا پرید. هیجانش دو دلیل داشت: یک این‌که مدت‌ها بود گلی به آن زیبایی ندیده بود چون انسان‌ها به طبیعت‌گردی می‌آمدند و زمین زیر پایشان را بی‌اختیار با خاک یکسان می‌کردند. دلیل دومش رنگ آن گل بود. رنگی که او را به یاد لانه‌ی قبلی‌اش می‌انداخت. لانه‌ای که بیشتر از هر جایی دوستش می‌داشت.

لانه‌ی قدیمی‌اش زیرِ سایه‌ی درختِ بلندی ساخته شده بود. آنجا تنها زندگی نمی‌کرد بلکه با تمام دوستانش هم‌لانه بود و این چیزی بود که آن لانه را بیشتر از هر جایی منحصردبه‌فرد می‌کرد. دور تا دور آن، گل‌های زرد رنگی رشد کرده بودند. مثل اینکه خانه خود خورشید باشد و آن گل‌ها اشعه‌هایش! برای همین آن‌ها به لانه‌شان می‌گفتند «خورشید». در خورشید به روی تمام مهمانان باز بود به همین‌دلیل لانه‌اشان هیچ وقت روی آرامش را ندیده بود!

ولی تمام این خوشی‌ها روزی به پایان رسید. روزی که او تک و تنها به دنبال غذا رفته بود و وقتی برگشت با صحنه‌ای وحشت‌ناک و متفاوت از قبل روبرو شد: درخت کنار خورشید را قطع کرده بودند. و برای همین لانه و گل‌های اطرافش از بین رفته بودند. و اثری از دوستانش در آن‌دور و ور دیده نمی‌شد. همسایگان‌اش هم رفته بودند. او بیشتر از هر وقتی شکه شد. نمی‌دانست باید چه کند.

ماه‌ها به دنبال دوستانش گشت. بعضی از همسایگان‌اش را یافت و با ماجراهای مختلفی روبرو شد ولی در آخر به آنچه می‌خواست نرسید. با اندوه فراوان در مکانی سوت و کور شروع کرد به ساختن لانه‌ای نو. لانه‌ای که هیچ وقت به خوبی لانه‌ی قبلی‌اش نمی‌شد.

با تنهایی‌اش می‌جنگید. نمی‌توانست قبول‌اش کند. کسی که عمرش را در شلوغی گذرانده بود حالا باید تک و تنها زندگی می‌کرد. سعی می‌کرد خودش را با چیزهایی خوش‌حال نگه دارد. با این‌حال نتوانسته بود از آن زمان تا به‌حال شادی حقیقی را دوباره بچشد. تا به حال که به سرعت به سمت گل رفت و آن را در آغوش کشید. به جای تمام آغوش‌هایی که از دوستانش نگرفته بود. او را بو کرد. به جای تمام گل‌هایی که نبوییده بود. او را نگاه کرد به جای تمام لحظاتی که در خورشید ندیده بود. خوش‌حال شد. به جای تمام لحظاتی که ناراحت بود.

آن گل برایش نشانه‌ی امید بود. نشانه‌ی خاطرات خوب و ماندگار. نشانه‌ی حیات. نشانه‌ی خوبی‌هایی که هنوز توی دنیا وجود داشتند و او هنوز آن‌ها را ندیده بود :)

چه خوب است ما هم گلی به رنگ خورشید خودمان را پیدا کنیم :)

داستان بر اساس این عکس نوشته شده.
داستان بر اساس این عکس نوشته شده.


پی‌نوشت: وقتی داشتم برای داستانم عنوان می‌گذاشتم «گلی به رنگ خورشید» به ذهنم رسید. ولی بعد شک کردم و توی سایت پرتقال که سرچ کردم متوجه شدم یه کتاب کوتاهی هم هست به همین نام که توسط انتشارات پرتقال منتشر شده و بعید نیست به صورت ناخداگاه این اسم از اون داستان گرفته شده باشه. (کتابه رو نخوندما اصلا نمی‌دونم موضوعش چیه. فقط توی سایت پرتقال دیدمش)

پی‌نوشت۲: خیلی خوش‌حال می‌شم نظرتونو درباره‌ی صدام بدونم?

پیک زمین
۴۲
۲۷
رستا ناصری
رستا ناصری
on my curiosity journey
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید