فیلم بادبادک باز را به خاطر صحنهای که پسر میبیند با دوستش در کوچه چه کردند و او ساکت ماند، بارها دیدهام.

موقع دیدن این فیلم، همیشه آب سرد کنار دستم است. به این صحنه که میرسم، لیوان نباید توی دستم باشد. احتمال دارد بشکند. رگ شقیقه ام سخت جان بوده که تا الان پاره نشده.
سالها پیش سر جلسه امتحان این حالت را تجربه کردم. مراقب میآمد سمت من، خودکار را در مشتم طوری فشار دادم که صدای ترک خوردنش را شنیدم. نبض گوشم طوری میزد که کم مانده بود پرده گوشم پاره شود. از من که رد شد، تازه یادم آمد نفس بکشم. اشتباه رفت سراغ طه و روی برگهاش ضربدر قرمز زد و از سالن امتحان بیرونش کرد. من ساکت ماندم.
خوش شانسی شاخ و دم ندارد. اگر برگه من را میگرفت، بهمن خودم و زندگیم را با هم میبرد. سنواتم پر میشد، اخراج میشدم، قبول شدن ارشدم آن هم تهران میرفت روی هوا، فرصت با زینب بودن را از دست میدادم، مهمتر از همه باید میرفتم سربازی.
طه انتخاب کرد که فردین باشد. این انتخاب من نبود. به جایش تصمیم گرفتم بعد از امتحان با استاد که رفاقتی با او داشتم صحبت کنم تا برگه طه را تصحیح کند. صحبت کردم. وجدانم راحت شد. قهرمانی سهم طه بود.
زمانی شطرنج باز خوبی بودم. خوب بلد بودم که برای رسیدن به موقعیت برتر یا مات کردن حریف، حتی وزیرم را هم قربانی کنم. آن روز حتی یک پیاده قربانی ندادم. حداقل آن زمان نظرم این بود که سکوتم مسئله مهمی نیست.
سالها بعد، در تهران، توی مترو، یک نفر را دیدم که قیافهاش آشنا بود. کنار دستیم با تعجب نگاهم کرد. گمانم صدای قلبم را توی قفسه سینهام شنیده بود. نفس کشیدن را فراموش کرده بودم، طه را دیدم.
«وجدانم راحت شد» این را آخرین باری که طه را دیدم به خودم گفتم. از آن زمان این جمله شده کفاره روزههای نگرفتهام. هر بار که یک پیاده قربانی میکنم، پشت بندش کاری میکنم که وجدانم راحت شود.
توی رستوران گفت آن سال میتوانسته با شرط معدل، بدون کنکور، ارشد بخواند. اما هنوز نمیداند کدام از خدا بیخبری رفته راپورتش را به استاد داده. گفت مراقب، تقلب را صورتجلسه نکرده بود اما استاد به او صفر داده و مشروط شده بود. نتوانست با شرط معدل ارشد بخواند. لیسانسش را گرفت و رفت سربازی حالا کارمند یکی از ادارههای بیرجند است.
گارسن را خبر کردم. یک دبل اسپرسو سفارش دادم.