امروز قرار است بمیرم، در چند لحظهی دیگر. چه کار میتوانم بکنم؟ بشینم و بگذارم زمان کار خودش را بکند؟کارهایی انجام دهم که هیچگاه نتوانستهام؟
آهی از عمقِ سینهام میخیزد؛ مثل شمعی که پس از خاموشی، باز هم دود میزند. دستهایم سنگیناند و دنیا پیش چشمم کوچک شده؛ نه از فرطِ دوری، که از فرط حقیقتِ ناگهانی. آیا زیستهام؟ هر لحظه را که ورق میزنم، صفحاتِ کجی میبینم: نقشهای نیمهکاره، کلماتی نگفته، آغوشهایی دیر گشودهام، و لبخندهایی که از ترسِ شکست فرو خوردم.
زیستن یعنی چه؟ آیا شمارشِ نفسهاست یا پیمودن راهی که کسی پیشتر نشانم نداده بود؟ به یاد میآورم بازیِ بچهها در کوچه، بوی نانِ تازه، دستِ پیر مادرم بر روی سرم. اینها جزئی بودند، اما بودند. آیا همینها بس بود؟ یا باید جسورانهتر میرفتیم و نام خود را بر سنگ دنیا حک میکردیم تا بگویند: او زندگی کرد؟
شاید زیستن نه یک نقطه، که رشتهای از شکافها و ترمیمهاست؛ از امیدها و زخمها. مهم شاید این نباشد که چقدر بزرگ زیستهایم، که چگونه به لحظهها معنا دادهایم وقتی در دسترسمان بود. من لغزیدم، من شکستم، من دوست داشتم. و همینها، شاید، یعنی بودن.
نفسم میرود و زمان مثل آبی که از میان انگشتانم میلغزد، میگریزد. ترس هم هست، این را انکار نمیکنم؛ ترس از ناتمام ماندن. اما در انتهای این راهِ تیره، نقطهای روشن است: آرامشِ پذیرش. اگر زیستن را در جرئتِ دوست داشتن و پذیرش خطا معنا کنیم، میتوانم بگویم: آری، در گوشهای از این روزها، زیستهام. نه کامل، نه بیعیب، اما با همهی ترسها و دلدادگیهایم. و همین برایم کافیست.