دوباره به تأثیر فعالانهی احساسات و رخدادهای گذشته بر انسان برخوردم؛
او رفتارها و گفتار امروز خود را بر پایهی آنچه پیشتر بر او گذشته است سامان میدهد.
پرسش من این است: آیا این مسیر، روندی طبیعی و معمول برای انسان است؟
و اگر کسی بر آگاهی اکنونِ خود و شرایطی که در آن ایستاده تسلط پیدا کند، آیا خلاف جریان آب حرکت کرده و از «انسان بودن» خارج شده است؟
یا شاید هر رفتاری ــ از هر جنس و کیفیتی ــ همچنان زیرمجموعهای از انسانیت است؟
برای آفرینش انسان چه تدبیری در کار بوده است؟
در نهایت، درست و غلط دقیقاً به چه معناست؟
تفاوت…
ناتوانی در درک تفاوتها باعث میشود آنان را که با ما متفاوتاند غلط ببینیم،
و آنان را که همسو با ما هستند درست.
تفاوتهای انسانی چگونه شکل میگیرند؟
آیا طرز فکر از راه ژنتیک منتقل میشود و سپس در وجود هر فرد بهصورت شخصیسازیشده بازآفرینی میگردد؟
اگر چنین باشد، پس رفتارها و شخصیت هر انسان، با وجود شباهتهایی که به والدین دارد، باز هم منحصربهفرد از آب درمیآید.
آیا ترکیب عنصرهای مختلف و تولید ماهیتی غیرمادی، بهصورت ژنتیکی یا مادی قابل انتقال است؟
بعضی چیزها وقتی زیر ذرهبین منطق و کاوش قرار میگیرند چقدر غریب و شگفت مینمایند.
فکر میکنم فرآیند اندیشیدن، چه روند مقدس و قابل احترامی است؛
یک جریان ناب، خالص، دور از هر ناخالصی آشفتهکننده.
عملی پنهان اما اثرگذار.
وقتی به «فکر کردن» فکر میکنم، واژههایی چون خلوص، سپیدی و پاکی به ذهنم میرسد.
با فکر کردن است که میتوان «خود» بود؛
بیدغدغه، بی دخالت عواطف بیجا که انسان را به گمراهی میکشانند.
#اندیشیدن #فلسفه_ذهن #خودآگاهی
