ویرگول
ورودثبت نام
رزم‌آورِ نور
رزم‌آورِ نور
رزم‌آورِ نور
رزم‌آورِ نور
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ ماه پیش

اول: رزم‌آورِ نور...

اینجا می‌نویسم. برای تو و به یادت تا در وجودم تا زنده هستم زنده بمانی.

از آن شنبه‌ی کذا چند هفته گذشته است. گل‌های نرگس آخرین نفس‌های خود را می‌کشند. شعله‌ی شمع روی گلوگاهت در عکس از جانب من بوسه‌ی داغی کاشته است. چشمانت را بسته‌ای و پشت‌سر آبشارِ گل‌های زرد است که تو را مسحور کرده است. نه... نمی‌خواهم... باور نمی‌کنم. از تو می‌نویسم... از روزها و شب‌های با تو و بیش از همه از خودِ خودِ خودِ تو. نمی‌دانم جهان چگونه کار می‌کند. نمی‌دانم چطور می‌شود با تو ارتباط گرفت. نمی‌دانم کجا هستی. نمی‌دانم آیا هنوز چشمانت با مهر به من نگاه می‌کنند یا نه... می‌خواهم اینطور فکر کنم. اینطور باور داشته باشم که هستی. با آغوشی بازتر. شاداب و سرحال. سبک از هرچه در این جهانِ بی‌صفت تو را در دام غصه کشید و پر‌پرت کرد... رزم‌آورِ نورِ من... عزیزِ دل... برایت پیوسته در هر گوشه و در هر فرصتی شمعی روشن خواهم کرد. و با گرمای آن دلم را به وجودت گرم نگاه خواهم داشت...

می‌گذارم در این گوشه‌ی دِنج برای هم بمانیم. در قبیله‌ی کوچک‌مان. با آن‌ها که عمیقاً‌ دوستشان داریم.


عکس از خودت...آن‌ هنگام که به بیابان زدی تا دَمی بیاسایی...
عکس از خودت...آن‌ هنگام که به بیابان زدی تا دَمی بیاسایی...


موسیقی:
آداجیو - یوهان سباستین باخ
Johann Sebastian Bach – BWV 974 - Adagio






شمعبهشتما
۰
۰
رزم‌آورِ نور
رزم‌آورِ نور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید