به همین سادگی که می بینی!(تجربه ای از سینما همراه با فرم ملی)

نقد فیلم به همین سادگی

به همین سادگی که می بینی!(تجربه ای از سینما همراه با فرم ملی)

«سادگی را ببرد گر چه سخن نقش خوشست/ بر رخ آینه از نقش صفا اولیتر»[1]

ذات زندگی ساده است اما وقتی پیچیده می شود که چندین رشته ی ساده که انسان هر روز با آنها سروکار دارد، به هم گیر و گرهی کور را ایجاد کنند و این تازه می شود آغاز هزاران ماجرا و دردسر و صد البته سوژه ی یک داستان خوب برای تعریف کردن. اما چه می شود که اگر قصه گو اینبار به جای روایت یک قصه ی پر تب و تاب و پرگره، داستان خودِ زندگی را بیان کند؟ یعنی داستان همان رشته های ساده را که ممکن است گاهی در خود گرهی داشته باشند. احتمالا داستان بسیاری از مخاطبان اصلی خود را به واسطه ی سادگی و کندی روایت(که آن را از ذات زندگی اصیل گرفته است) از دست دهد اما چیزی که راوی به دست می آورد با ارزش تر است: جذابیت سادگی زندگی. اتفاقی که در به همین سادگی فیلم نیمه تجربی سید رضا میرکریمی شاهد آن هستیم. اثری کم نظیر که هرچند عده ای کثیر از مخاطبان را از دست می دهد اما خود حامل پیامی زیباست: «زندگی ساده است و همینش جذاب است.»

معمولا ساده ترین نوع روایت یک داستان(در هر مدیومی) استفاده از ساختار سه پرده ای است.(یا بعضا روش هفت پرده ای یا ساختار سفر قهرمان) حال نکته ی جالب اینجاست علیرغم اینکه تمام چیزی که میرکریمی برای فرم این فیلم می خواسته سادگی بوده است از ساده ترین نوع روایت برای فیلمش استفاده نکرده است. اما او از طرفی فیلمنامه ای ضد پیرنگ و ضد داستان هم ننوشته است؛ او از خرده پیرنگ ها استفاده کرده است، اما نه به طریقی که فیلمساز های سانتی مانتال با یک پایان باز(بخوانید ول) و بی ماجرایی مطلق سعی در استفاده از این روش دارند. درست است که فیلم با همین خرده پیرنگ ها جلو می رود اما با این حال به برخی از اصولی ترین بخش های ساختار هفت پرده ای هم وفادار است: او از ابتدا طاهره را درگیر یک مشکل درونی نشان می دهد(که ظاهرا درگیری میان ماندن و رفتن است) و همین درگیری است که به نوعی دغدغه ی کل روز و کل زندگی او شده است و این مشکل و درگیری تا جایی که در اواخر فیلم پیش می رود و به پرده ی نبرد فیلم می رسد و لحظه ی انتخاب طاهره و او ماندن را بر رفتن ترجیح می دهد. چه زیباست صحنه ی سمبلیک ای که باد شدید رخت های سفید روی بند رخت را می برد و طاهره سعی می کند که قبل از رفتن آنها را جمع کند و در اینجاست که ما او را به نوعی شاهد نوعی مبارزه ی درونی هستیم و همینجاست که کارگردان تصمیم نهایی طاهره برای ماندن را به ما نشان می دهد.

ساختار سه پرده ای (و زیر مجموعه اش هفت پرده ای) با یک تعادل شروع می شود و چیزی تعادل را برهم می زند و طی اتفاقاتی در آخر، ماجراها به یک تعادل ثانویه ختم می شود. اما این ساختار روندی نیست که در زندگی هر روزه ی خود شاهد آن باشیم، بلکه زندگی واقعی ما به نوعی ترکیبی از روایت کلاسیک و روایت خرده پیرنگی است: هر فردی روزانه با مسائلی روزمره سروکار دارد(همانند خرده پیرنگ ها) که ممکن است بعضا با بحران همراه شوند(خرده گره ها) اما هیچ کدام از این ماجراها تبدیل به دغدغه ی اصلی هیچ کس نمی شود ولی هر کس در زندگی برای خود یک دغدغه ی بزرگ دارد که باید روزی با آن روبرو شود(مبارزه). داستان این فیلم نیز داستان همین زندگی است. شاهکار فرمی میرکریمی اینجاست که او با ترکیب ساختار سه پرده ای با ساختار خرده پیرنگی، به پیرنگی در فیلمنامه دست یافته که می تواند داستانی را به مراتب ساده تر از روایت کلاسیک بیان کند و دقیقا به همان سادگی که در داستان می خواهد برسد.

در هنر تمام تلاش هنرمند باید در راه رسیدن به فرم صرف شود و تمام تکنیک ها و ابزار های هنری باید برای رسیدن به فرم مورد استفاده قرار گیرند. چرا که محتوا که اصل و اساس هنر است از دل فرم و به وسیله ی تکنیک ساخته می شود و وقتی فرم نباشد یعنی محتوا هم نیست و اگر محتوا نباشد پس هنری هم در کار نیست. و اگر روند شکل گیری فرم در اثر هنری به درستی انجام گیرد ما به مسئله ی وحدت فرم و محتوا می رسیم: محتوا همان فرم می شود و فرم همان محتوا.

رویکرد صحیح میرکریمی نیز در این فیلم همین است. او تمام تکنیک های موجود را به کار برده است( یا اگر نیاز نبوده نبرده) تا به فرم مطلوب خودش برسد. او سوژه ی زندگی یک زن خانه دار ایرانی را انتخاب کرده و در آن یک نکته پیدا و آن را بزرگ کرده است: سادگی. در ادامه او سعی کرده است که این سادگی را با یک رئالیسم دقیق در فیلمنامه بگنجاند که همین مسئله موج خلق فیلمنامه ای ترکیبی از روش خرده پیرنگ و روایت کلاسیک، توجه بسیار به جزئیات یک زندگی خانه داری و خلق پرسوناژهایی با چند لایه ی شخصیتی و ویژگی های منحصر به هر شخص شده است. در بخش کارگردانی هم او تمام تلاش خود را برای سادگی روایت سینمایی (بصری - سمعی) انجام داده است و همین دلیل است که اين فيلم دکوپاژهاي خيرکننده، موسيقي متن بي نظير، شخصيت هاي پيچيده و نور پردازي متجملانه ندارد. و در نهایت به تصویر کشیده شدن یک فیلمنامه ساده با یک کارگردانی ساده توانسته یک فرم مطلوب هنری به فیلم ببخشد: یک فرم ملی.[2] چیزی که پیش از میرکریمی، ابراهیم حاتمی کیا و مجید مجیدی توانسته بودند آن را به درستی خلق کنند.

اثر میرکریمی پرسوناژی بی نظیر از یک زن خانه دار مذهبی طبقه ی متوسط پایتخت نشین را به ما ارائه می دهد: زنی که به واسطه ی خانه داری و اتفاقات روزمره به نوعی خود را در دنیایی کسل و حوصله سر بر می یابد و تمام تلاش های خود را می کند تا با کلاس شعر رفتن، یادگیری نقاشی و سرزدن به دوستان قدیمی این کسالت را از زندگی خود دور کند. او زنی خوش سلیقه، مرتب و در کارِ خانه منضبط و جدی است اما در عین حال بسیار مهربان و کمک کار همه کس است و روحیه ای لطیف و شاعرانه دارد که او را به سمت کار های هنری سوق می دهد. مذهبی بودن او فقط به چادرش، برنامه ی مذهبی دیدن و استخاره گرفتن او محدود نمی شود؛ بلکه منش و اخلاقیات او و نوع دید او به دنیا(به نوعی جهان بینی اش) است که مذهبی بودنش را در بطن اثر نمایان می کند. و میرکریمی چه بازنمایی دقیقی از خانواده دارد که زن را نیازمند مرد و پدر خانواده به نمایش می گذارد حتی اگر مرد، یک مرد کاملا عادی و تقریبا بی جاذبه باشد؛ او به جای دمیدن در شیپور بی معنای برابری جنسیتی، مرد و زن را نیازمند و مکمل یکدیگر معرفی می کند اما با این کار دست زن را در فعالیت در اجتماع نمی بندد و مادر خانه دار مطلوب امروزی را فردی فعال در جامعه معرفی می کند.

دینی بودن این فیلم هویت خود را جو مذهبی حاکم بر فیلم نمی گیرد و فیلم از چند جنبه دینی است: اولا بازنمایی شخصیت مادر به عنوان رکن اصلی خانواده، یک بازنمایی مذهبی است؛ چرا که رفتار شخصیت طاهره نسبت به اطرافیان با یک دیدگاه مذهبی همراه است. ثانیا فرم فیلم از یک آرامش و سادگی دینی برخوردار است که همین دو عنصر برایش یک تعمق مذهبی می سازند. ثالثا جهان بینی فیلمساز به دنیا و سینما با رویکردی دینی همراه است؛ او تمام تلاش خود را کرده است تا یک خانواده ی مذهبی متوسط مطلوب را به نمایش درآورد. او به واسطه ی شناخت درست خود از خانواده های مذهبی برخلاف کارگردانانی چون اصغر فرهادی که افراد مذهبی را در خانواده های بدبخت، بیچاره، متحجر و از طبقه ی ضعیف جامعه نشان می دهند، آنها را فعال در جامعه معرفی می کند به گونه ای که این افراد در جامعه با سایرین اقشار جامعه معاشرتی مطلوب دارند و حتی فرزند خود را به کلاس زبان می فرستند. اما مهم ترین رویکرد دینی میرکریمی در این فیلم کار کردن روی مفهوم خانواده است آن هم با متمرکز شدن روی اساسی ترین عنصر خانواده یعنی مادر. او در اینجا هم به نوعی دارد از مادران دین مدار و فداکار تشکر می کند و هم برای سایرین الگویی مطلوب برای زندگی ای دینی در این دوران سخت به نمایش می گذارد. الگویی که در آن نشان می دهد باور و عمل به دین برای زنان امری بیهوده و دست و پاگیر نیست.

این فیلم به زعم عده ای فاقد روایتی جذاب و در مجموع کسل کننده است. بله این مسئله درست است که این اثر از جذابیت های معمول در سینما پیروی نمی کند اما با این حال کسی منکر جذابیت های مخصوص این اثر نمی شود. این فیلم جذابیت دارد و اثری که جذابیت نداشته باشد فیلم نمی شود اما جنس جذابیت های آن با جنس جذابیت های معمول در سینما تفاوت دارد. اصلا یکی از کارکرد های فرم ملی باید جانشین سازی همین جذابیت های نهادینه شده در سینما باشد. به همین سادگی جذابیت خود را از صحنه های اکشن یا جاذبه های جنسی نمی گیرد بلکه جاذبه ی این فیلم حاصل داستان پاک و ساده ی آن و شخصیت پردازی دقیقش است. یاد این شعر افتادم که چقدر شاعر درباره ی ساده کردن زیبا گفته است:

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات/ مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی[3]

هر قدر عنصر موسيقي در فيلمنامه فيلم عنصر مهمي بود، موسيقي متن در فيلم بي اثر بود چرا که این فیلم به موسيقي متن احتياجي ندارد. موسيقي متن زماني به کمک فيلم مي آيد که فيلمساز خواهد خلاهاي احساسي صحنه را پر کند اما در جايي که احساسات به واسطه ی بازی بسیار خوب و فیلمبرداری مناسب به خوبي به مخاطب منتقل مي شود ديگر موسيقي متن جايي ندارد. ضمنا کارگردان می خواهد حتی الامکان فیلم را ساده کند پس سعی کرده است فیلم را از هرگونه آرايش سمعی (و بعضا بصری) محفوظ بدارد.

این اثر پر از جزئیات است چه در فیلمنامه و چه در کارگردانی و اصلا «به همین سادگی» فیلمِ جزئیات است. از جزئیات زندگی یک زن خانه دار (نحوه ی دم کردن چای، آواز خواندن زیرلب هنگام شستن ظرف ها، نحوه ی غذا دادن به کودکان و...) گرفته تا ریزبینی در رفتار، احساسات و عواطف کودکان(کیک خوردن همراه با عقده ی پسران، رقص حسودانه دختران، تفاوت سوسک حمام و سوسک دستشویی، رفتار دو پسربچه با جوجه ها و...) و حتی دقت در دکوپاژها که به وسیله ی آن کارگردان توانسته در بسیاری از صحنه ها یک تضاد بصری زیبا خلق کند.

در برخی تحلیل هایی که بر فیلم نوشته شده است گلایه از مسئله ی تهرانیزه و مدرنیزه کردن خانواده و به خصوص زن در جامعه به چشم می خورد. اما نویسندگان این متون گویا فراموش کرده اند که نمونه مطلوب مورد تحلیل و بازنمایی خانواده(و زن) در یک جامعه، نمونه ی پایتخت نشین آن است؛ چرا که یک کشور با پایتخت آن شناخته می شود. و اتفاقا دیدگاه انتقادی-تشویقی میرکریمی نیز در این فیلم بر همین نکته استوار است. او می گوید با اینکه رویکردن مدرن شدن جامعه، بنیان های دین در خانواده را از یاد می برد بازهم مادرانی فداکار وجود دارند تا در میان موج هجمه ها خانواده ی خود را سالم نگه دارند.

«به همین سادگی» نمونه ای مطلوب از سینمای دینی همراه با فرم ملی است. شاهکاری فرمال-سمبیلک که مملو از جزئیات و نکات ریز و درشت از یک زندگی حقیقی است که به واسطه ی جهان بینی صحیح فیلمساز به شکل احسن[4] به نمایش درآمده اند. اثری که هرچند آن را بی جاذبه، فمینیستی، ضد زن و تهرانیزه نامیدند اما در حقیقت چیزی نیست جز تلاشی موفق برای به تصویر کشیدن زندگی زنان خانه دار ایران و تقدیر از آنها. «به همین سادگی» با بال تکنیک های دقیق، آسمان سینما را درمی نوردد و در منتها الیه آن به وصال فرم ملی می رسد و دل جماعت منتقدین دغدغه مند را شاد می کند؛ به گونه ای که اگر کسی از من درباره ی چگونگی صعود آن بپرسد حتما به او خواهم گفت: «به همین سادگی که می بینی![5]»

[1] مولوی، غزلیات شمس

[2] بحث از فرم و فرم ملی بحث بسیار مفصلی است اما به طور اجمالی منظور از فرم ملی چیزی همانند یک فرم ملی لباس نیست که برای همه ی فیلم ها یکسان باشد، بلکه مقصود رسیدن به قالبی است که برای خودمان باشد، تقلیدی و کپی شده نباشد، تکنیک ها و محتوا و مضمونش هم با فرهنگ ما یکسان باشد.

[3] دیوان حافظ

[4] هم به معنای زیبا ترین و هم به معنای بهترین

[5] مصرعی از فاضل نظری