چهره اش خیلی آشنا می زد برام، با اینکه فقط یک بار دیدمش.
با اینکه فقط یک بار مکالمه داشتیم؛
- میل دارید؟
- نه، ممنونم از شما.
یک تصویر بیش از هر چیزی ازش تو ذهنم داره چرخ می خوره؛
رقص و پایکوبی اش شادمانه اش تو جشن تولد دوستش؛ اونم دقیقا صحنه ای که سرش رو عقب به سمت رفیقش کج کرده بود و دستاش تو هوا چرخ می خورد و می خندید.
موهاش بلند بود، موهاش رو سه طبقه بسته بود! شانه هاش کمی خمیده بود.
امشب خبر دادند که از میون این آشفته ی دنیا رفته؛ قسمتش گوی فلزی ای بوده ساخته شده به دست نوع بشر!
غریب بود؛
تنها بود، و نبود.
سلام و درود بر تو، روزی که زاده شدی، و روزی که می میری؛ و روزی که برانگیخته می شوی!