کجایی...
عمرِ نگاه مادر
کجایی....
لالایی بی پر...
پرِ آهِ مادر
کجایی...
کجایی......
کجایی...
لالایی....
آروزهای کجا رفته ی بابا
لالایی ِ بابا...
کجایی....
زمینِ بی جَوون
جوون بی سر
سرِ بی رقصْ
رقصِ بی عمر
عُمرِ بی زمون
زمون بی نشونْ
نشونِ ما درخت
درختِ ما نگاه
بهار باغ ماه
رسد کمی دگر
به آسمان نگر

بدوزید آن بی حیا بد منظرْ گشادْدهانِ هر کجایی را....
بگذارید این مردم در سوگ خودشان، رها باشند.
میفته جسدی که عصاش رو موریانه سال هاست خورده.
خنده و رقصِ از غم ما را دیدید،
زووود زوود گریه خوشحالیمان را می بینید.
زود؛
....و نزدیک.
که:
قُضیَ الاَمْر
پاک باشد و پاک بماند دل مردم این زمین و سرزمین از وَهم هیولاها.