یادداشت روزانههایی که قرار است تبدیل به سبکی بشوند که نامش جستارنویسی است.همانطور که چندروز پیش هم گرفتهام مطالبی اینگونه نوشته ام اما هرگزانتشار نکرده ام.
فقط برای خودم بودند و بس،برای فرار ازچیزی به نام نشخوارها یاواگویههای ذهنی.
این روزها با اینکه کرونا یکسالیست که مهمان ماست همه درانتظار آمدن روزهای بهارهستند.می دانی همین امید است که ما انسانها را به چنین کاری وا میداد و گرنه امیدی که رفته باشد آدمی انگیزه هیچ کاری ندارد.
این روزها من در حال زندگی دونفرهی خودم و همسرم هستم که هرکاری که از دستم برمیآمد کردم که تبدیل به زندگی یک نفره نشود.اما نشد که نشد.
تا حدی ناراحت و عصبانیم.اما این را هم میدانم که زندگی در جریان است
و هیچ چیز جز خودم نمیتواند جلوی این زندگی بایستد و به او بگوید: هی زندگی! من از تو قوی ترم!
و نشانش دهی تا ببیند و اینکه بیشتر از همه خودت کیفش را بکنی.
درست است که با یک نفری که دوستش داری دیدن زندگی قشنگتر است اما کسی که نمیخواهد زیبایی های دنیا را ببیند و به تماشای قله بنشیندرا نمیتوانی اجبار کنی که بامن به قله بیا! خستگی راه برای هردویتان میماندوبس.
میدانی میخوام بگویم که مغزم سعی در ناراحتی من دارد ولی برعکسش قلبم با من دوست است.و من این روزها سعی میکنم به جای اینکه خودم راسرزنش کنم، باخودم مهربانتر باشم و بگویم: خودت را دوست داشته باش.کمتر حرف بزن و بیشتر بنویس.
درسته که سخته،اما از زندگی که موهبتیست که یکبار به تو داده میشم نهایت لذت را ببر.حرفم شعاری نیست.باید بهش برسی.هرچند با قدمهای کوچیک در راهش قدم بگذار.