ویرگول
ورودثبت نام
rize
rize
rize
rize
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

ماجراهایی 21 ساله و بیشتر

بابا رانندگی را پشت میز کارش یاد گرفته بود. اواسط دهه شصت، یک روز که به مجموعۀ ارتش رسیده بود، موشک جنگنده عراقی از ساختمان بخشش هیچ چیز باقی نگذاشته بود. یک جیپ سبز با درهای برزنتی شد دفتر کارش و یک دشت بزرگ، ساختمان بخش. پدربزرگم هیچ‌وقت ماشین نداشت. پدرم هم تا قبل از آن تنها وسیله نقلیه‌ش یک موتورسیکلت بود. همانجا انقدر با آن جیپ ور رفت تا به رانندگی مسلط شد. جیپی که وقتی ده نفر همزمان تویش می‌نشستند تا دو می‌شده بهش دنده داد.

اولین ماشین ما - و طبعاً پدرم - پیکان بود (ببخشید که پلات توئیست نداشت). سفید صفر مدل 81 با سپرهای استیل و انژکتوری (دو اسب بخار قوی‌تر از کاربراتوری). پلاکی دو رنگ که در نیمه بالایی در زمینه زرد به رنگ مشکی نوشته بود شیراز و پایین در زمینه سفید عدد و حرف به جلو و عقبش پرچ شده بود. آن موقع‌ها یک مدل دیگر هم با سپرهای کامپوزیتی هم تولید می‌شد که به آن پیکان سپر جوشنی می‌گفتند. تابستان سال بعدش رفتیم شمال و از آن طرف مشهد. برگشت در جاده اصفهان شیراز پشت سر مامان نشسته بودم که لاستیک عقب سمت راننده بی‌هوا ترکید. ماشین پنج شش‌تایی پشتک زد تا روی سقف در شانه خاکی جاده متوقف شد. مثل الآن هم نبود که همه ماشین‌ها در ردیف عقب کمربند ایمنی داشته باشند. حین کله‌معلق‌ها مثل توپ پینگ پونگ می‌خوردم به شیشه‌ها و سقف و صندلی‌ها. وقتی از حرکت ایستاد دستم پر از شیشه و خرده شیشه بود و تا چندین سال بعد جای گوشته گوشته شدن تصادف روی بازوی دست راستم مانده بود.

وقتی که پلاک ملی آمد و چندسالی بعدترش هم هنوز همان پیکان سفید را داشتیم. بابا مرا به کانون زبان می‌برد و به دلیل مسافت کلاس تا خانه منتظر می‌ماند تا کلاسم تمام شود. در همان میان با مجوزی که گرفته بود با چراغ سقفی زرد کم‌نور درس می‌خواند تا فرصت تحصیلی‌ای را که به دلیل انقلاب فرهنگی از دست داده بود جبران کند. من برای آینده‌م یاد می‌گرفتم و بابا گذشته‌ش را احضار می‌کرد.

عید 87 هم شمال رفتیم. این دفعه ما سالم رسیدیم ولی بازهم ماشین سالم نرسید. البته نه در حد دفعه پیش. ماشین بدخلقی می‌کرد و مدام آب رادیاتش خالی می‌شد. و هرکاری کردیم از مکانیک‌های سیار گرفته تا در شهرها کسی حریفش نشد. تا اینکه رسیدیم شیراز و اوسّویی (اوسای شیرازی) فهمید مشکل از لوله‌ها نبوده و نیازی نداشته که عوضش کنیم. اوسا با عوض کردن درب رادیات مشکلش را حل کرد!

بالاخره مثل هر طبقه متوسطی، در آن سال‌ها، موعد تعویض ماشین ما هم رسید. بهار سال 88، 5 سال پس از توقف تولید پیکان، یک پراید صبا با موعد تحویل 6 ماهه ثبت نام کردیم. بابا رنگ آبی کاربنی را دوست داشت ولی نظر ما، نقره‌ای بود. اوایل مهر پراید نقره‌ای را تحویل گرفتیم. بابا پیکان را هم به برادر زن دوستش، که همسایه‌مان بود، فروخت. تا چندین سال بعدش آن پیکان سفید را می‌دیدم که توی مجتمع‌مان پارک شده.

پیکان بدون احتساب دنده عقب، 4 دنده داشت. اوایلش بابا به طریق مألوف برای دنده عقب گرفتن با دنده 5 به سمت جلو حرکت می‌کرد. به دلیل مشکلات عدیده ایمنی‌ای که پراید داشت یک‌بار ادامه تولیدش منوط به نصب کمربند در صندلی عقب شد و ماشین ما هم از این آپشن(!) برخوردار بود. مهم‌ترین اشتراکشان کاست‌خور بودن ضبط‌ها بود. تا مدتی پس از خرید ماشین جدید با کاست آهنگ گوش می‌دادیم. از آن نوارهایی که در یک جلد شیشه‌ای بسته و محکم می‌شدند و در داشبوردمان به‌جز مدارک ماشین، همیشه چندتایی شجریان و افتخاری و ناظری داشتیم. دو سه سال بعد چیزی آمد که بهش اف ام فندکی می‌گفتند (چون در جای فندک قرار می‌گرفت). رادیو ماشین و فندکی را روی یک فرکانس مشترک تنظیم می‌کردیم و با فلش آهنگ گوش می‌دادیم. همه‌شان هم چینی بودند و حدوداً یک سالی که ازشان می‌گذشت خراب می‌شدند. که درنهایت با یک ضبط فلش خور همه را جمع کردیم.

سال 95 دانشگاه فسا قبول شدم که دو ساعت با شیراز فاصله دارد. ترم‌هایی که کلاس‌هایم از شنبه صبح شروع می‌شد، جمعه‌ها با بابا می‌رفتیم ترمینال. خانه ما با ترمینال فاصله نسبتا زیادی داشت. توی راه یک آلبوم استاد شجریان را شروع می‎کردیم و اگر کاستی حساب کنیم روی الف آن تمام می‌شد. سال 96 هم بابا بازنشست شد و از من انکار و از او اصرار، خودش هم مرا از ترمینال تا خانه می‌آورد. می‌دانست چی را تا کجا گوش کرده‌ایم. در برگشت از همانجا ادامه می‌دادیم و صحبت می‌کردیم.

بهار 99 گواهینامه گرفتم. نسبتا دیر بود. اوایلش هم بابا اعتمادی به رانندگی‌م نداشت. طبیعی بود. هروقت کنارم می‌نشست منتظر بود که ماشین را مثل کاغذ مچاله کنم. بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که تنها رانندگی کنم بهتر است چون همه استرس بابا به رانندگی‌م منتقل شده بود و وحشت داشتم که پشت فرمان بشینم. آرام آرام وضع رانندگی‌م بهتر شد و مدام مسلط‌تر می‌شدم ولی کنار بابا رانندگی نمی‌کردم. بابا انگار از سرش نمی‌افتاد که گواهینامه گرفته‌ام. تابستان آن سال ما هم مثل کثیری کرونا گرفتیم. وضع بابا از همه بدتر بود. جمعه شبی به یک بیمارستان رفتیم و قرار شد فردا صبحش برگردیم برای تزریق رمدسیویر. وقتی رسیدیم گفتند که نوبت به ما نمی‌رسد و از آنجا آمدیم بیرون. بابا به یکی از همکارانش که همسری پرستار داشت زنگ زد و راهنماییمان کرد تا کجا برویم و بابا تزریقش را انجام بدهد. تمامش را خودش رانندگی کرد و من فقط کنارش نشسته بودم. خیلی بدش می‌آمد کارهایش را خودش انجام ندهد. به شرایطش هم بستگی نداشت. پس از پذیرش، بابا را سریع به بخش کرونایی‌ها منتقل کردند و رفتم که کارهای تشکیل پرونده را انجام بدهم. نیم ساعتی گذشت و کار بابا آنجا تمام شد. از بخش که آمد بیرون اصلا حال نداشت و در عمل انجام شده قرار گرفت. خودم بابا و ماشین را تا خانه آوردم. دیگر انقدر آن یک هفته کذایی با هم رفتیم و آمدیم تا اعتمادش را جلب کردم. همه‌چیز خوب بود تا اینکه زمستان سال بعد تصادف کردم و یک سالی پشت ماشین ننشستم.

ظهر روز 21 مهر سال 1402 حوالی ساعت 12:30 بابا به سمت خانه مادربزرگم می‌رفت که در حین رانندگی فشار عجیبی روی قلبش حس کرد. مسیرش را به طرف درمانگاهی در همان حوالی‌ای که بود کج کرد. بستری‌ش کردند و زنگ زدند که خودم را برسانم. بعد از آمدن جواب‌های آزمایش با آمبولانس منتقل شدیم به بیمارستان قلب. در طول آن اتفاقات فکر می‌کردم که بعد از بستری احتمالی و غیره، دوباره خودم بابا را به خانه برمی‌گردانم. فکر می‌کردم مثل همان کرونا باشد - صدالبته بدتر- که درمان یک هفته‌ای جواب می‌دهد و با هم به خانه برمی‌گردیم. پس از آنژیو اما بابا دوام نیاورد و ساعت 6 و 23 دقیقه عصر پس از دوبار احیا تمام کرد. برخلاف آن هفته کذایی کرونا، تنها برگشتیم.

بابااستاد شجریاندهه شصترنگ مشکیدنده عقب با اتو ابزار
۵
۰
rize
rize
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید