ویرگول
ورودثبت نام
رهام سلطانی
رهام سلطانی
رهام سلطانی
رهام سلطانی
خواندن ۱ دقیقه·۷ ساعت پیش

پیری دری وری گوی

حس میکنم پیرمردی کهن سال در من خفته است و گاهی احساس پیری چون خطی روشن بر روی ذهنم مرا می‌آزارد. آزردنم از این بابت است که پیری من فقط جسمی است و ذهنم هنوز خام و نتراشیده است.

گاهی حس میکنم اگر امروز بمیرم چه چیزی را از دست داده‌ام؟ چه کسانی مرا از دست می‌دهند؟ آیا کسی از نبودن من بجز خانواده‌ام اندوهگین می‌شود؟ پاسخم روشن است بغیر از چند نفر که فقط یک روز و شاید چند ساعت بیشتر ناراحت رفتن من نمی‌‌شوند. تازه آن هم فقط بخاطر خانواده‌ام است با این پرسش که بعد از من به آنها چه میشود؟ آنهایی که بجز من پشت و پناهی ندارند و تنها امید و آرزویشان همراه من میسر می‌شود.

بلاتکلیفی و تنهایی در این جهان مرا در خود غرق کرده است و حتی مجال فکر کردن به من نمی‌دهد.

امروز اینجا می‌نویسم شاید نوشتنش دردی از من دوا کرد. شاید من هم توانستم این سنگینی احساس را از روی دوش خود بردارم و بر روی دوش دنیای لاکردار بگذارم.

بیشتر افسانه‌ها با یک خاموشی و یک داستان خوش به پایان می‌رسد. اما من افسانه‌های دیگری را هم دیده‌ام افسانه‌هایی که م......

حواسم سرجایش نیست نوشتنم درد می‌کند باقیش را بعدا می‌نویسم.

دردپیریبخت
۲
۰
رهام سلطانی
رهام سلطانی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید