ویرگول
ورودثبت نام
Rosi
Rosiیه مهندسی کامپیوتر که عاشق روانشناسی و جامع شناسی هست
Rosi
Rosi
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

یادداشتی درباره مرگ ایوان ایلیچ اثر تولستوی

روایتی از زندگی‌هایی که وقتی به خودشان می‌رسند، وقتِ رفتن است

تولستوی نویسنده‌ای بود که زندگی معمولی را بی‌رحمانه جدی می‌گرفت و نشان می‌داد فاجعه‌ها اغلب در دل عادت پنهان‌اند. او به‌جای ماجراهای بزرگ، روی لحظه‌ای دست می‌گذاشت که آدم می‌فهمد «جور دیگری هم می‌شد زندگی کرد». در جهان تولستوی، حقیقت ساده است، اما انسان‌ها معمولاً وقتی به آن می‌رسند که دیگر دیر شده است.

توی این یادداشت می‌خوام چند مشاهدهٔ کوچیک از داستان «مرگ ایوان ایلیچ» رو با هم مرور کنیم.


می‌شود «درست» زندگی کرد و کاملاً اشتباه مُرد

ایوان ایلیچ همه‌چیز را طبق قاعده جلو برده: شغل مناسب، ازدواج قابل‌قبول، رفتار اجتماعی درست، پیشرفت تدریجی. اما وقتی به مرگ نزدیک می‌شود، می‌فهمد هیچ‌کدام از این «درست‌ها» الزاماً زندگی نبوده‌اند.

تولستوی انگار می‌پرسد: اگر آخرش این‌قدر پوچ است، پس کجای راه اشتباه بوده؟

رنج واقعی، جسمی نیست

درد ایوان ایلیچ فقط بیماری نیست. درد اصلی آن‌جاست که می‌فهمد زندگی‌اش مالِ خودش نبوده؛

طبق انتظار دیگران زیسته، نه میل خودش. رنج، وقتی شروع می‌شود که این آگاهی دیگر فایده‌ای ندارد.

جامعه تا وقتی زنده‌ای، نقش بازی می‌کند

اطرافیان ایوان ایلیچ ناراحت‌اند، اما نه از مرگ او؛ از به‌هم‌خوردن نظم زندگی‌شان.

همدردی‌ها رسمی است، مکالمه‌ها تصنعی، سکوت‌ها پر از فرار. مرگ، نقابِ ادب اجتماعی را کنار می‌زند.

مرگ، بیشتر از زندگی افشا می‌کند

تا قبل از بیماری، ایوان ایلیچ خودش را آدم موفقی می‌دانست.

مرگ مثل نور تندی می‌افتد روی زندگی‌اش و نشان می‌دهد

چه‌قدرش عادت بوده، چه‌قدرش نمایش، و چه‌قدرش خالی.


درنهایت

مرگ ایوان ایلیچ» داستانِ مردن نیست؛

داستانِ دیر فهمیدن است.

این‌که آدم ممکن است سال‌ها زندگی کند

و فقط در آخرین لحظه بفهمد

اصلاً آن‌طور که فکر می‌کرده، زندگی نکرده است.

مرگ ایوان ایلیچتولستویادبیات
۹
۲
Rosi
Rosi
یه مهندسی کامپیوتر که عاشق روانشناسی و جامع شناسی هست
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید