من خستهام.
نه از کار، نه از یادگیری، نه از تلاش کردن.
از این خستهام که توی این مملکت، هر بار بخوای یک قدم برای زندگی بهتر برداری، باید همزمان با ترس راه بروی. باید همیشه آماده باشی
از شغلم بیرون آمدم. برای اینکه شاید بتوانم جایی برسم که کمتر فرسوده شوم، کمتر له شوم، کمتر حس کنم هر روز دارم خودم را از نو جمع میکنم و باز هم چیزی کم است. سه ماه حقوقم را گرفتم؛ پولی که برای من فقط پول نبود. حاصل سه ماه تحمل، صبر، و زنده موند بود. با خودم گفتم لپ تاپم رو عوض کنم با ترس و لرز خرید کردم فروشنده قانعم کرد که این بهترینه با این بودجه رسیدم خونه و دوستم دید گفت که دستگاه مشکل داره ،رمش دستکاری شده بود تو ی روز 20 میلیون ضرر کردم تا برگردونم و یکی دیگه بخرم و یکعالمه سر و کله زدن که جای خودش
آدم وقتی از یک جا ضربه میخورد، هنوز میتواند خودش را قانع کند که بدشانسی بوده. اما وقتی دوبار، پشتسرهم، از جاهایی ضربه میخورد که قرار بوده امنتر باشند، دیگر مسئله فقط بدشانسی نیست. مسئله این است که چرا باید اینطور باشد؟ چرا باید برای خریدن یک چیز ساده، برای حفظ کردن پولت، برای نفس کشیدن، اینهمه ترس همراهت باشد؟
بعد از آن، برای آموزش برنامهنویسی و مخصوصاً پایتون، یک کلاس ثبتنام کردم. با امید با این فکر که شاید هنوز بتونم چیزی یاد بگیرم که در آینده به کارم بیاد. اما آنجا هم با چیزی روبهرو شدم که هیچ شباهتی به وعدهها نداشت. آموزش نبود، بیشتر شبیه یک جور فروشِ توهم بود. من پولم را پس گرفتم، اما راستش اصلِ ماجرا پول نبود. اصل ماجرا این بود که آدم میفهمه حتی برای یاد گرفتن هم باید آمادهی فریب خوردن باشه.
و این فقط تجربهی من نیست.
این بیماریِ عمومیِ روزهای ماست.
از پاساژ علاءالدین گرفته تا خیلی از فروشندههای گوشی، از قیمتهای عجیب تا جنسهای تقلبی، از خدماتی که اسمشان خدمت است و خودشان تبدیل شدهاند به فرصتِ سوءاستفاده. آدم نمیداند باید از کجا بیشتر بترسد. از دزدیِ توی خیابان؟ از گوشیفروش؟ از دلال؟ از کلاهبردار؟ یا از کسی که روپوش سفید پوشیده و قرار بوده پناه آدم باشد؟
روپوش سفید!؟ بله
پزشکی که میدونه خودش تنها انتخاب بیمار برای جراحیه با توجه به اینکه عمل قبلا انجام شده و موفق نبوده پس فک میکنه چیکار کنه بهت ی شماره شبا میده که 4 برابر هزینه بیمارستان رو به یک کارت ثالث پرداخت کنی و هزینه بیمارستانم هست تازه.(دکتر اردهالی)
چیزی که بیشتر از همه آزارم میده خودِ کلاهبرداریها نیست.
اینه که آرومآروم، داره حسِ اعتماد رو از ما میگیره.
یعنی آدم دیگر نمیتونه راحت خرید کند، راحت یاد بگیره، راحت درمان بشه، راحت امیدوار بشه همیشه یک گوشهی ذهنش باید بیدار بمونه
«نکنه اینم تله باشه؟»
«نکنه اینم دروغ باشه؟»
و این سؤالها فقط سؤال نیستن اینها زخماند.
زخمِ زندگی تو جایی که باید امن باشه ولی نیست.
من اینها رو مینویسم چون خستهام.
خسته از اینکه مدام باید دفاع کنم.
خسته از اینکه اعتماد کردن شده یک ریسکِ سنگین.
خسته از اینکه برای چیزهایی که در یک جامعهی سالم باید بدیهی باشن، اینجا باید بجنگی.
برای صداقت.
برای سلامت.
برای یاد گرفتن.
برای حفظ پولت.
برای اینکه ازت دزدی نشه.
برای اینکه مثل مشتریِ ساده، مثل بیمارِ ساده، مثل آدمِ ساده، با تو رفتار کنند، نه طعمه.
نمیدانم این چرخه کی قرار است تمام بشه
نمیدانم این همه بیاعتمادی، این همه بیرحمی، این همه فرصتطلبی، کی از زندگی ما کمرنگ میشه.
فقط میدانم آدمی که مدام باید انقدر بترسه، کمکم از درون فرسوده میشه.
و من از این فرسودگی خستهام.