مردی نزد روان پزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد؛
"دکتر گفت: به فلان سیرک برو،آنجا دلقکی هست. اینقدر می خندانت تا غمت یادت برود.
مرد ؛لبخندی تلخ زد و گفت:من همان دلقکم!"
من نه افسردم
نه غمگین
نه عصبانیم..
من فقط خسته ام،خیلی خسته ام خسته
خسته تر از اینکه به رفتار بد ، دیگران فکر کنم.
خسته تر از اینکه حرف های ناجور حرصم را در بیاره.
خسته تر از اینکه بخوام از دستشان نارحت شوم.
خسته تر از اینکه بخوام فکر کنم...
خسته شدم آقای دکتر،می فهمید؟
پس بگذار دنیای من سیاه تر از این باشد،زمانی که چیزی که دلم میخواد نیست،برق الماس و سیاهی زغال برایم فرقی ندارد.جهان من به شکنجه گاهی بزرگ می ماند ، وقتی کسی که به آن دلخوش میشوی؛کنار تو نیست.
دکتر می گوید؛پس درد تو عشق است!
مرد که انگار در عالم خود سیر می کند، به حرف هایش ادامه می دهد.
مرد گفت: اما؛ کاش میتوانست ببیند که،چطور تقاص بی او ماندن را در سکوت خانه پس می دهم. من مدت ها است که در سیلاب غم افتاده ام و توان گریز از آن را ندارم.باشد که در این اندوه ویران کننده، آرام بگیرم.
آقای دکتر؛ من بر چشمانم پارچه ای سیاه خواهم بست می دانی چرا؟
دکتر می پرسد چرا؟
مرد می گوید: من بر چشمانم پارچه سیاه خواهم بست تا هیچ را نبینم نه شکنجه را، و نه چراغ ها را تنها صدایشان را خواهم شنید و هرچه را که بشنوم ، لب باز نخواهم کرد. چرا که دهانم بوی مرگ می دهد.
دکتر می گوید آیا تو اگر اینکار را انجام دهی دیگر اعتراضی نداری؟
مرد با لبخند معروف خود که در سیرک شهرت زیادی دارد می گوید؛ بله اعتراض دارم. من به رنجی که میکشم معرضم.
و بدون حرفی با همان لبخند از اتاق دکتر بیرون رفت.
فردای آن روز خبر می رسد که مرد دلقک خودکشی کرده است. دکتر وقتی میفهمد؛ خیلی نارحت میشود و به همان سیرک دلقک می رود. در آنجا با حرف بزرگ روی صحنه اجرای برنامه های دلقک، نوشته شده :دلاور و افسردگیم ، هر دو در اوج خود، اما راستشو بخواهید هیچ وزنه ای سنگین تر از بلند کردن خودم نبود!
نمی دانستم با خیال های بی پایان چه کنم...
همه ما پشت نقاب بزرگسالی مان، کودکی است نیازمند عاطفه،گذشت،عشق و ترسیده از تنهایی!