ویرگول
ورودثبت نام
رضا ضیائی‌دوستان
رضا ضیائی‌دوستان
رضا ضیائی‌دوستان
رضا ضیائی‌دوستان
خواندن ۳ دقیقه·۷ ماه پیش

میل‌پرده



نیم ساعتی می‌شد که داشتم با میل پرده ور‌می‌رفتم. یک قسمت ازپرده دراومده بود و افتاده بود روی زمین و برای اینکه دوباره سر جای خودش قرارش بدم باید از یک طرف، میل پرده رو آزاد می‌کردم و نیمه سمت راست پرده رو سرجاش قرار می‌دادم.با پیچ‌گوشتی اون قسمت کوچیک نگهدارنده میل‌پرده رو باز و یک طرف میل پرده رو آزادکردم. بعد وقتی که نیمه سمت راست پرده رو سرجاش قرار دادم تازه ماجرا شروع شد. پیچ قسمت نگهدارنده، یه مهره هم بالای نگهدارنده داشت که باید سر جای خودش قرار می‌گرفت تا پیچ بپیچه و نگهدارنده سفت بشه. مهره سرجاش قرار نمی‌گرفت، با انگشتم سعی کردم از بالانگهش دارم و سر جای درست خودش قرارش بدم ولی مهره کوچیک بود، جابه‌جا می‌شد و هی می‌افتاد روی زمین. وقتی هم که به زحمت سر جای خودش قرارش می‌دادم پیچ درست نمی‌پیچید و از جا در می‌رفت. من که همیشه این کارها رو به راحتی انجام می‌دادم حالا کاری از دستم برنمیومد، تمرکز نداشتم، حواسم خیلی پرت بود. از صبح که با یه صدای مهیب از خواب پریده بودم دیگه نتونسته بودم ذهنم رو متمرکز کنم. ساعت حوالی شش صبح بود که صدای انفجار شنیدم گیج و منگ چشمم رو باز کردم و مثل خواب‌زده‌ها رفتم کنار پنجره، فقط دود بود و صدای ناله. بوی گوگرد هم می‌اومد. روی تخت خرده‌های شیشه ریخته بود ولی شیشه‌ای نشکسته بود. دیشب موقع خواب همه پنجره‌ها رو باز گذاشته بودم. خواستم برم صورتم رو بشورم، بعد تصمیم گرفتم بهتره اول لباس بپوشم، و بعد وقتی جورابم رو پیدا نکردم دوباره به فکر صورت شستن افتادم. چند دقیقه‌ای طول کشید تا بتونم خودم رو پیدا کنم. جلوی آینه به خودم گفتم الان وقت صورت شستنه، صدای ناله‌ها رو نمی‌شنوی؟ ترسیدم از آسانسور استفاده کنم. از راه پله به طرف پایین حرکت کردم. پنجره‌های راه پله هم باز بود و تو پاگرد هر طبقه خرده شیشه و تکه‌های گچ و سیمان ریخته بود. چند تا از لامپ‌های پارکینگ هم از جاش دراومده بود. در کرکره‌ای پارکینگ هم تاب برداشته بود ولی در اصلی سالم مونده بود. هنوز هوا غبارآلود بود و بوی گوگرد همه جا به مشام می‌رسید. از در اصلی خارج شدم. غلغله‌ای بود. چند تا خونه کنار هم روبروی خونه ما خراب شده بودن و به نظر می‌رسیدکه هدف اصلی خونه‌ای بود که روی سردرش تابلوی استراحتگاه یک شرکت نصب شده بود و هیچ وقت هم کسی اونجا رفت و آمد نمی‌کرد. موج انفجار خونه‌های بغلی و پشتی رو هم کاملن خراب کرده بود. حواسم رفت به خونه روبرویی استراحتگاه که چند تا پسر کوچیک داشت که همیشه تو کوچه فوتبال بازی می‌کردن. موج انفجار قسمت بالایی خونه‌شون رو خراب کرده بود ولی خوشبختانه خود خونه سالم بود. همین طور که گیج ومبهوت به اطرافم نگاه می‌کردم دیدم چند نفر با موتور اومدن و سعی کردن مردم رو دور کنن. ولی کسی گوشش بدهکار نبود یعنی اصلن کسی نمی‌شنید همه گیج و منگ شده بودن. جوانی که پیراهنی هم به تن نداشت از لابلای آوار یکی از خونه‌ها سرش رو آورده بود بیرون و به زمین و زمان فحش می‌داد و کسی هم نمی تونست جلوش رو بگیره،فقط بهش می‌گفتن بیا پایین ولی جوان فقط فحش می‌داد و می‌گفت خونه خراب شدیم. همین جور لابلای آوار و مردم در حرکت بودم که یکی منو گرفت و گفت جلوتر نرو، یکی از همسایه‌هابود، با تعحب نگاهش کردم، با سر به جلوی پام اشاره کرد. یه چیزی اون وسط افتاده بود. دست داشت، ولی سر و پا نداشت. قلبم لرزید، نمی‌تونستم نفس بکشم. پلیس و آتش‌نشانی هم خودشون رو رسونده بودن، جوان بدون پیراهن، دیگه فحش نمی‌داد و چند تا قفس آورده بود و داشت پرنده‌های داخل قفس‌ها رو آزاد می‌کرد. تلفنم زنگ خورد خواهرم بود مثل همیشه زنگ زده بود ازم بخواد که از تهران برم بیرون،من هم مثل هر روز بهش گفتم اینجا خبری نیست چند روزی می مونم کارهام که تموم شد میام. نگران نباش. نمی دونم چرا نمی‌تونستم از تهران برم بیرون. سه شنبه بود و پنج روز ازحمله اسراییل به ایران می‌گذشت.

انفجار
۰
۰
رضا ضیائی‌دوستان
رضا ضیائی‌دوستان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید