امشب داشتم به حرفی فکر میکردم که کسی امروز به من زد: «سعی کن دوستی پیدا کنی که همفکرت باشه. کسی که بتونی کنارش ذهنت را خالی کنی.»
همین یه جمله من رو به فکر فرو برد.
فکر کردم چقدر وقته که همه چیزو تو ذهن خودم نگه داشتهم. نگرانیها، ترسها، امیدها، برنامهها و حتی چیزهای کوچکی که شاید برای دیگران اهمیتی نداشته باشن.
بعضی وقتها آدم دنبال راهحل نیست. دنبال نصیحت هم نیست. حتی دنبال این نیست که کسی مشکلاتش رو حل کنه.
فقط میخواد یکی باشد که بگه: «میفهمم.»
همین.
فقط میخواد چند دقیقه بار ذهنش را زمین بذاره.
امشب فهمیدم شاید بیشتر از هر چیز، دلم برای همچین کَسی تنگ شده ؛ برای داشتن یک رفیق واقعی. کسی که بتونم بدون ترس از قضاوت شدن باهاش حرف بزنم. کسی که لازم نباشه همیشه قویترین نسخه خودم رو بهش نشون بدم.
راستش رو بخواید، خستهکننده است که همیشه نقش آدم منطقی، صبور و مقاوم رو بازی کنی.
بعضی شبها آدم فقط دلش میخواد بگه: «امروز حالم خوب نیست. یا انقدر حرف دارم باهات بزنم»
دیگه دنبال شلوغی نیستم. دنبال تعداد زیاد آدمها نیستم. دنبال یک نفر هستم که وقتی ازم میپرسه «حالت چطوره؟» واقعاً منتظر شنیدن جواب باشه.
و امشب، بیشتر از هر شب دیگه ای، دلم برای همین آدم تنگ شده.