ویرگول
ورودثبت نام
Helia
Heliaو دیگر چشم ها دروغ میگویند🙃
Helia
Helia
خواندن ۴ دقیقه·۳ روز پیش

چرا من؟

خاطرات دو روز گذشته:
خاطرات دو روز گذشته:

شاید تعجب کرده باشین که به این زودی دارم پست می‌نویسم, اما پست امروز مرگ و زندگی منو در بر می‌گیره، چون از وقتی که دو تا رفیقم اومدن توی ویرگول کلاً زندگی من عوض شد.

نه تنها پست‌های خودم پست‌های دنبال کنندگانم و پست‌های دنبال کننده‌های دنبال کننده‌ها مو دیدن😂😂😂😂😂

و خوب منو تهدید کردن که امروز پست بزارم.

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم بعد از اینکه حسابی راجع به اینکه زندگی چقدر مزخرفه غر زدم،حاضر شدم و رفتم که امتحان فیزیکو بالاخره بدم ☝️

حالا سوال اینه چجوری تعطیل نشد؟ من نخوندم و تعطیل نشد، هربار خوندم تعطیل شد ، نخوندم و نشد.🙄🙄😂😂

میبینین
میبینین

وقتی دیدم برگه‌ها رو پخش کردن انقدر استرس گرفتم که از همون پله‌های اتاق جلسه شرقی افتادم پایین، اون لحظه انقدر هول زده بودم که تنها واکنشم این بودش که من سالمم فقط می‌خواستم برم سر جلسه.

وقتی که نشستم روی صندلی دیدم ساعت هوشمند توی دستمه، قمقمه‌مو نیاوردم، شکلات یادم رفته! اصلاً یه وضعی! 😂

یعنی من امتحان ۱۲۰ دقیقه فیزیک و توی ۶۰ دقیقه نوشتم بعد داشتم از تشنگی هلاک می‌شدم ،انقدر دلم آب می‌خواست! انقدر دلم آب می‌خواست!

که فقط لحظه شماری می‌کردم اجازه بدن بریم بیرون 😂 بعد تازه جالب این بود من یه سوال اومدم چک کنم ببینم جوابم درسته و هر بار با ماشین حساب جمع و تفریق می‌کردم، یه جواب متفاوت به دست می‌آوردم؛ آیا این عادیه؟

دیگه خلاصه بعد از ۴۰ دقیقه اجازه دادن بریم بیرون منم بدو بدو فقط رفتم آب گرفتم خوردم خیلی تشنم بود 🙄😭

بعد هرچی صبر کردم دیدم دوستان نیومدن منم نگرانشون شدم و کلی فاتحه براشون فرستادم بعد دیدم بعد فاتحه‌ها هم نیومدن شروع کردم براشون صلوات فرستادم که شاید خدا کمکشون کنه 🤣🤣

بعد از اینکه زنده شدن اومدن بیرون رفتیم سر کلاس دو زنگ اول همه چیز عادی بود با دوستم به همدیگه رسیده بودیم و سرخط خبرها را آغاز کرده بودیم.

اون موقع منم هنوز خوابم نگرفته بود اما زنگ سوم ما یه معلم داریم معلم زیستمونه اصلا صداش مثل لالایی می‌مونه،داشت درس می‌داد تو ذهن من اینجوری بود :

«گنجشک لالا سنجاب لالا آمد دوباره مهتاب لالا»

خلاصه بعد از لالایی خوندنا دیگه گرفتم خوابیدم 😂گذشت و زنگ آخر رسید عربی داشتیم . من که اصلاً خواب بودم از خواب بیدارم کردن،منم رفتم تراشمو بریزم سطل آشغال که یه جوری تلوتلولو می‌خوردم که معلم عربی گفتش هلیا تو فقط بشین.

همینجوری روحم از بدنم خارج میشد😂
همینجوری روحم از بدنم خارج میشد😂

بعد همون لحظه که من اصلاً هیچی از زندگی نمی‌فهمیدم معلم بغل دستیمو صدا کرد که ازش بپرسه،از اونجایی که وقتی من درس نمی‌خونم اونم درس نمی‌خونه اصلاً نمی‌فهمید معلم الان داره چی میگه🙄😂 نمی‌دونم چه حالتی نگاه می‌کرد دوستم که معلم برداشتش بهش گفت چرا مثل تمساح نگاه می‌کنی جواب بده، لابد اینجوری بود :😮😮😯😯

بعد با هزار تا بدبختی فهمیدم کجاییم و چه خبره و جوابو به دوستم گفتم، اینگونه بود که دیروز گذشت. برگشتم خونه که بخوابم عروس هلندی‌مون اومده بود بالا سرم نشسته بود شروع کرده بود به حرف زدن :

«بوس بده بوس بده کی بود کی بود کی بود بدو بیا بوس بده، بوس بوس بوس بوس»

دیگه آخر سر مامانم دلش برام سوخت و اون از بالا سرم برداشت تا من بخوابم . فرداش که امروز باشه امتحان زبان داشتیم، منم با هزار تا بدبختی گرفتم خوندم و خوابیدم.

صبح بیدار شدم اولین چیزی که به مامانم گفتم این بودش که:

« دارم دیوونه میشم »

بعد مامانم پرسید : «چرا »

بعد من تازه یادم اومد جلو مامانم نمی‌گفتم بهتر بود! بعدش رفتم امتحان دادم،این بار یادم رفت با خودم خودکار ببرم! یک داستانی من داشتم اصلاً🙄بعد از امتحان ، زنگ فیزیک با دوستم داشتیم جدا از تخته و معلم نمونه سوالا را حل می‌کردیم .

معلممونم که رفتار ما رو دید اسممونو گذاشت امپراتوری‌های مستقل!

خیلی اتفاقای دیگه افتاد مثلاً یه چند باری پخش زمین شدم به خاطر اینکه دوستم می‌خواست گازم بگیره 😂 و من جا خالی می‌دادم دیگه آخرین بار که گازم گرفت زنگ آخر بود که هنوز که هنوزه جاش درد می‌کنه انگار زخم شمشیر خوردم، چیز زیادی دیگه از امروز و دیروز یادم نمیاد. کبود شده اصلا!

دیگه کلی منو تهدید کردن که ویرگولو چک کنم ، کامنت‌هامو چک کنم ، منم چک کردم ، تا الان داشتم کامنت می‌خوندم ، بعدش پست نوشتم الانم می‌خوام بخوابم!

بعدشم باید جغرافی بخونم

اینم گزارش لحظه به لحظه حالا راضی شدین؟😂

همه نوشته‌ها رو با تایپ صوتی نوشتم امیدوارم که ایرادی نداشته باشه 😂😂

#نوشته_های_دانش_آموز_مملکت

دانش آموزمرگ زندگیمعلم
۱۴
۲۳
Helia
Helia
و دیگر چشم ها دروغ میگویند🙃
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید