
کسی در سرم شور مینوازد...
من غمگینم و دلم همسو با آوای بیگانه شور میزند...
میخواهم چنگ بزنم بر ریسمانهای کهنه و نخ شدهی امید. منطق از راه سر میرسد و احتمالات را مثل پتک بر سرم میکوبد و به من میگوید سهم من از امیدواری ناچیز است.
ذرههای هنوز امیدوار وجودم ریاضیوار به من گوشزد میکنند که هرچقدر سهم من اندک باشد باز هم به صفر میل نمیکند و نمیتوان نادیدهاش گرفت.
روی صندلیِ چوبی نشستهام و به درختی فکر میکنم که چوبهای این صندلی از ساقهی تنومندش جان گرفته. درخت مرد و خشکید و رسالتش را در این دنیا تمام کرد تا صندلی جان بگیرد. گویی زمانی که جوانهی نحیفی تازه از خاک بیرون آمده بودهاست، امید این را در دل کاشته که روزی کسی سردرگم و مستاصل روی صندلیای ماحصل جانش بنشیند و به این فکر کند که آیا میشود امیدوار بود؟
دست بر چوبهای خشکیده میکشم و فکر میکنم عادلانه نیست که نوای غمانگیز و عارفانهی دلم، احتمالات از راه رسیدهی به صفر نرسیدهام و صندلیِ چوبیِ قدیمی و بااصالتم را نادیده بگیرم و ظالمانه جرقههای امیدم را خاموش کنم و تاریکی را پیروز بدانم.
صدافسوس و صد حیف که کوردلان دنیا را میگردانند و ظالمانه و ناعادلانه در دیماهی خونین میتازند و جرقههای نور را خاموش میکنند.
غافل از آنکه
هنوز موسیقی، منطق و آمار و ریاضی و درختها در دنیا وجود دارند...
میرسد روزی که شاد مینوازیم،
جهانمان را تحلیل میکنیم
و جوانه میزنیم...