این روزها بچگی خودم رو همه جا میبینم. توی عکس های قدیمی، توی نوشته های دفتر های تموم شده سالهای قبل، توی ارتباطاتم با دوستهام، توی گفت و گوهای روزمره با آدمهای ناشناس. اون هیچوقت منو رها نکرده. درواقع اون همیشه با من بوده و احتمالا همیشه هم هست. زمان زیادی رو صرف ترک کردن و فراموش کردنش کرده بودم، بدون اینکه بدونم هر چقدر هم که ازش فرار کنم باز هم نمیتونم خیلی دور بشم. من با اون به این زندگی اومدم و ما تمام طول این تجربه رو با هم بودیم و لحظهای از هم جدا نبودیم. اون هنوز هم جایی در من زندگی میکنه، حتی با اینکه خیلی تغییر کرده و بزرگ شده و چیزهای جدید یاد گرفته و هنوز هم هر روز چیزهای جدید یاد میگیره:)