ویرگول
ورودثبت نام
saeed yaghmoori
saeed yaghmoori
saeed yaghmoori
saeed yaghmoori
خواندن ۷ دقیقه·۱ ماه پیش

ماراتن گواهینامه در دهه ۸۰

ماجرای گواهینامه رانندگی گرفتن هر آدمی مثل اثر انگشتش متفاوت و منحصربه‌فرد است! من هم داستان خودم را دارم.

ما پسرها عاشق ماشین هستیم. دهه ۷۰ شمسی پدر من هم مثل اکثر آدم‌های ماشین‌دار آن زمان پیکان داشت. پیکان واقعاً ماشین عجیبی بود. مثلاً وقتی آن را می‌شستی و حسابی تمیزش می‌کردی کیفیت سواری و نرمی آن تغییر قابل توجه و مشهودی می‌کرد.

یادم می‌آید وقتی به مهمانی می‌رفتیم، مخصوصاً در فصل پاییز، یک ربع ساعت قبل از خداحافظی، پدرم به من می‌گفت: «برو ماشین را روشن کن تا گرم شود.» برای من این کار لذت‌بخش بود؛ استارت می‌زدم، گاز می‌دادم، چراغ‌ها را روشن می‌کردم و وقتی موتور ماشین خوب گرم می‌شد بخاری را روشن می‌کردم تا داخل کابین هم گرم شود.

البته همیشه به این سادگی نبود. روزهای سرد زمستان که از شدت سرما ماشین یخ می‌زد و روشن نمی‌شد باید زیر ماشین حدود نیم ساعت مشعل می‌گرفتم. بعد می‌رفتم و استارت می‌زدم. بعد برای دقایقی پدال گاز را فشار می‌دادم تا عقربه موتور روی عدد ۳ بایستد و موتور خاموش نشود. وقتی پدال گاز را رها می‌کردم، باز هم لازم بود ۵ دقیقه‌ای ماشین روشن و بدون حرکت باشد تا موتورش حسابی گرم شده و آماده حرکت شود.

با این‌که هنوز ۵ سالی مانده بود تا به سن گواهینامه گرفتن برسم، پدرم رانندگی کردن را به من یاد داد. البته اجازه نمی‌داد در شهر رانندگی کنم. با این حال، وقتی از شهرستان راهی تهران می‌شدیم این اجازه را داشتم تا در اتوبان رانندگی کنم. هنگام رانندگی حس و حال عجیبی داشتم. ترس از ماشین کناری و عقبی، ذوق و هیجان رانندگی، استرس کنترل سرعت که باعث می‌شد هی عقربه سرعت را چک کنم.

سال ۱۳۸۰ شد و من به سن قانونی رسیدم و حالا می‌توانستم بروم و گواهینامه بگیرم. کتاب آیین‌نامه رانندگی را تهیه کردم و مشغول مطالعه آن شدم. همچنین برای یادگیری کامل‌تر و ماهر شدن به آموزشگاه رانندگی مراجعه کردم. آن زمان، به این شکل نبود که مثلاً حتماً باید ۱۰ جلسه آموزشگاه بروی. تعداد جلسات بستگی به خودت و مربی‌ات داشت. اگر مربی تشخیص می‌داد که شما بلد هستید، دیگر لازم نبود ادامه بدهی. من سه جلسه آموزش دیدم و مربی‌ام نکات مربوط به آزمون و مواردی که معمولاً افسران به آن حساس بودند را به من یاد داد. در این سه جلسه، کاملاً مسلط شدم و برای آزمون آمادگی لازم را کسب کردم.

در آن زمان، آزمون رانندگی در شهر ما ماهی یک روز از ساعت ۸ تا ۱۲ برگزار می‌شد. دو یا سه افسر حاضر می‌شدند و از متقاضیان آزمون می‌گرفتند. هر یک از افسران یک دسته از برگه‌های متقاضیان گواهینامه رانندگی را در دست داشت و هر بار به تصادف اسامی ۴ نفر را می‌خواند، آن‌ها را سوار ماشینش که پیکان بود می‌کرد و به نوبت آزمون می‌گرفت. معلوم نبود نوبتت کی می‌شود و ناچار بودی از ۸ صبح در محل آزمون حاضر شوی تا نوبتت برسد.‌ با توجه به این‌که تعداد متقاضیان زیاد بود و زمان کم، افسران به سریع‌ترین حالت ممکن آزمون می‌گرفتند و این یعنی تحمل استرس زیاد؛ چرا که اگر خیلی خوب بودی نهایت یکی دو دقیقه فرصت داشتی خودت را اثبات کنی و اگر قبول نمی‌شدی باید یک ماه صبر می‌کردی تا دوباره آزمون رانندگی برگزار شود.

وقتی نوبت من شد، افسری که از من آزمون گرفت، سرهنگ غفاری بود (خدا بیامرزدش). او فردی سخت‌گیر اما منصف و بی‌غرض بود و از او گواهینامه گرفتن نوعی افتخار به حساب می‌آمد. من پشت فرمان نشستم و علی‌رغم استرسی که داشتم ولی خوب و مسلط همه کارهایی که سرهنگ غفاری گفت را به درستی انجام دادم. بعد از این‌که آزمون تمام شد ایشان رو به من کرد و گفت: «خوب بودی، اما برو و یک بار دیگر هم در آزمون شرکت کن.» بعد کنار اسم من یک تیک زد. باتجربه‌ترها که بعضی‌هایشان بیشتر از ۲۰ بار آزمون داده بودند و هنوز قبول نشده بودند به من گفتند که این تیک یعنی اگر دوباره ایشان از شما آزمون بگیرد و خوب باشی قطعا قبول خواهی شد.

اما از آن‌جا که برگه‌های متقاضیان گواهینامه به تصادف بین افسران پخش می‌شد، ماه بعد با افسر دیگری آزمون دادم! در آن آزمون، چهار نفر بودیم و من نفر آخر. از ما خواسته شد پارک دوبل انجام دهیم. سه نفر اول نتوانستند، اما من موفق شدم. افسر گفت: «ردی، پیاده شو!» من هاج و واج گفتم: «چرا؟ مگر درست پارک نکردم؟» گفت: «جلوی پل پارک کردی و باید می‌گفتی استثنائا پارک می‌کنم!» خیلی زور داشت ولی خب باید حواسم را بیشتر جمع می‌کردم.

وقتی برای بار دوم مردود شدم، این بار پدرم گفت: «یکی از افسرانی که آزمون می‌گیرند آشناست. با او صحبت کردم و گفتم که مهارت کافی داری و قرار شد اگر ایشان از شما آزمون بگیرد هوایت را داشته باشد.» من با این‌که دلم نمی‌خواست با پارتی‌بازی قبول شوم اما چون برای هر نوبت آزمون باید یک ماه صبر می‌کردم و نصف روز یک‌لنگه‌پا معطل می‌ماندم تا نوبتم شود، به ناچار پذیرفتم.

وقتی ماه سوم به محل آزمون رفتم، سه افسر برای آزمون گرفتن آمدند. افسری که آشنای پدرم بود هم آمد. ایشان برگه‌ها را برداشت تا اسامی ۴ نفر اول را بخواند و اسم من اولین نفر در این لیست بود. همین که اسمم را صدا زد من با خودم گفتم: «آخ جان، تمام شد!» سوار ماشین شدم و استارت زدم، افسر گفت: «پیاده شو، ردی!» با تعجب گفتم: «چرا؟!» گفت: «چون اول ترمز دستی را پایین دادی و بعد ماشین را خلاص کردی.» پیاده شدم و بابت این موضوع به نظر خودم پیش پا افتاده خیلی عصبانی شدم. بعد یک ماه صبر تا زمان آزمون در کمتر از ۱۰ ثانیه مردود شده بودم.

در ایامی که من درگیر یادگیری و آزمون رانندگی بودم خانواده ما ماشین نداشت و من طبیعتا نمی‌توانستم بیشتر تمرین کنم. یک روز پدرم با یک پیکان آمد. گفت: «این ماشین مال دوستم است. چند روزی در اختیار من است. برو و با آن خوب تمرین کن.» خیلی خوشحال شدم و رفتم که تمرین رانندگی را آغاز کنم. پیکان آن هم چه پیکانی! یک پیکان تاکسی برگشتی تولید سال ۱۳۴۰؛ یعنی دقیقا چهل سال از زمان تولیدش می‌گذشت. حتی با استانداردهای سال ۸۰ هم اسقاطی و از رده خارج به حساب می‌آمد. البته باوری بود مبنی بر این‌که اگر بتوانی با پیکان آن هم از نوع درب و داغانش رانندگی کنی تسلط و مهارتت خیلی بیشتر از زمانی می‌شود که با ماشین بهتری مثل پراید صفر رانندگی کردن را یاد بگیری.

به هر حال چاره‌ای نبود و من هم این امکان را مغتنم شمردم و دست به کار شدم. پیکان مذکور هم داستان‌های خودش را داشت. مثلاً وقتی نیاز بود ترمز بگیرم، باید یک‌بار پدال ترمز را تا انتها فشار می‌دادم، بعد پایم را از روی پدال برمی‌داشتم و دوباره پدال ترمز را فشار می‌دادم تا ترمزش عمل کند و ماشین کم‌کم متوقف شود. داشتم رانندگی می‌کردم و نوار کاستی هم داخل دستگاه پخش ماشین در حال پخش ترانه بود. اگر لازم می‌شد دنده عوض کنم، همین که پدال کلاچ را فشار می‌دادم صدای پخش ترانه خیلی کم می‌شد و به محض این‌که پایم را از روی پدال کلاچ برمی‌داشتم دوباره صدا زیاد می‌شد. چون موتور ماشین از نوع کارلوکس بود شتاب و سرعت بالایی داشت اما چون سیستم ترمزش ضعیف بود باید حداقل ۱۰۰ متر زودتر برای ترمزگرفتن اقدام می‌کردم. من با این ماشین، تمام شهر و جاده‌های اطراف آن را رانندگی کردم و تسلط و مهارتم در رانندگی خیلی بهتر شد.

یک ماه دیگر گذشت و دوباره باید در آزمون رانندگی شرکت می‌کردم. در نوبت چهارم، دوباره به پست همان افسر اولی (سرهنگ غفاری) که از من آزمون گرفته بود خوردم. این بار هم مثل دفعه قبلی به خوبی از پس آزمون بر آمدم و قبول شدم. بعد آزمون که به جمع آدم‌هایی که منتظر نوبتشان بودند می‌پیوستی، ازت درباره این‌که قبول شدی یا نه و چرا سوال می‌کردند. این‌بار که از من پرسیدند قبول شدی یا نه؟ با افتخار و سربلندی پاسخ دادم بله. غرور و افتخارم وقتی بیشتر شد که پرسیدند افسری که ازت آزمون گرفت چه کسی بود و من گفتم سرهنگ غفاری!

آن زمان از بس قبولی در آزمون رانندگی سخت بود که اگر قبول می‌شدی باید شیرینی می‌دادی!

این متن با حفظ محتوای اصلا باتوضیح یا تغییر دارد بفرمایید.

گواهینامه رانندگیآزموندنده عقب با اتو ابزارپیکان
۲
۰
saeed yaghmoori
saeed yaghmoori
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید