ویرگول
ورودثبت نام
سعید خمسه
سعید خمسهسلاخ واژه. http://ble.ir/word_shambles
سعید خمسه
سعید خمسه
خواندن ۱۴ دقیقه·۱۳ روز پیش

از قارچ‌خور تا خدای جنگ: پناهگاهی از جنس پیکسل

مقدمه

یه اصطلاحی هست که می‌گن Guilty Pleasure... فکر کنم بازی کردن برای آدم‌ها اینطور باشه. انگار نمیشه خیلی راحت راجع بهش حرف زد. وقتی می‌گی دارم بازی می‌کنم، معمولاً فکرشون به این می‌ره که بیکار و علافی. اما واقعاً چرا؟ چرا مثلاً فیلم دیدن اینطوری نیست؟ تازه بازی که به نظر من از فیلم هم بهتره، چون تو خودت تعامل داری با فضاش. خلاصه که بازی چیز خوبیه. مگه جز اینه که خود زندگی هم یه بازیه؟

بچگی من، واقعاً با بازی گره خورده. با هر نسل کنسول‌ها و بازی‌هاش، خاطره‌ها دارم. میکرو، سگا، پلی‌استیشن و ... بی‌اغراق بخوام بگم، کل دوران نوجوانی خودم رو تو کلوب‌های محل گذروندم. جایی که پاتوق بچه‌های محل بود تا بتونن پولی بدن و در عوض، کمی با کنسول‌های مختلف بازی کنن. اونم با بازی‌هایی که یا با اسم اصلی خودشون یا مواقعی اسمی غیررسمی و من‌درآوردی صداشون می‌زدیم: قارچ‌خور، میوه‌خور، کامیکس زون، شینوبی، نینجا با سگ، کراش، درایور و ... اگر بخوام همینطور اسم ببرم، خیلی زیاد می‌شن.

البته که سهم من بیشتر نگاه کردن بازی‌ها بود، تا اینکه خودم بازی کنم. یه موقعی شد، به خودم اومدم و دیدم رسماً شدم راهنمای بچه‌ها. از بس نشسته بودم پای تماشای بازی‌ها، دیگه به خوبی فوت و فن همه رو می‌شناختم و بچه‌ها رو کمک می‌کردم که چطوری مثلاً فلان جای بازی رو رد کنن و چطوری بهمان غول رو شکست بدن. از یه جایی به بعد، حتی رفتم هزینه کردم و دفترچه تقلب بازی‌های مختلف رو هم خریدم.

بعدها که سگا رفت و پلی‌استیشن اومد، هیجان این دنیا برام خیلی هم بیشتر شد. بازی‌ها خیلی رنگی‌تر و قشنگ‌تر بودن. دیگه کارت حافظه وجود داشت، نیاز نبود یه ضرب یه بازی رو تموم کنی تا بفهمی آخرش چی می‌شه. دیگه اون دو تا پنجاه تومنی پول توجیبی روزانه، عطش من رو سیر نمی‌کرد. این شد که زمونی مخفیانه از جیب بابام دویست تومنی برمی‌داشتم تا برم و بازی کنم. البته که بزرگتر که شدم، بهش این جرم بزرگم رو اعتراف کردم. اما واقعاً از اون Need for Speed بازی کردن‌ها، پشیمون نیستم.

خلاصه که... این علاقه به بازی‌ها، همینطور با من اومد جلو. اول دبیرستان که شدم، بابام برامون پلی استیشن خرید. جلوتر هم که صاحب کامپیوتر شدم، اولین کاری که باهاش کردم، بازی کردن بود. البته که چند سالی، به خاطر تمرکز روی کار و استارتاپ، این مسئله در من کمرنگ شد؛ اما دو سال قبل یه جایزه بزرگ به خودم دادم و برای اولین بار، یه سیستم کمابیش خوب گرفتم. یه لپتاپ با گرافیک 4060 تا بهتر بتونم از بازی لذت ببرم.

خلاصه بگم: من دنیا رو بیشتر از طریق قاب صفحه‌نمایش تجربه کردم. نمایشگری که اکثر مواقع، یه بازی توش در جریان بود.

ویژگی‌های یک بازی خوب

گفتم شاید بد نباشه که قبل لیست کردن بازی‌ها، اول بگم سلیقه‌ام چطوریه. چون درست مثل فیلم و موسیقی و ...، بازی هم یه چیز کاملاً سلیقه‌ای هستش. هر کسی با سبک خاصی حال می‌کنه. اینارو می‌گم که اگر کسی بازی مورد علاقه خودش رو تو این لیست پیدا نکرد، نیاد بگه چطور از خیر فلان بازی گذشتی و اسمش رو ننوشتی و شرمت باد و ننگت باد و نصف عمرت برفناست. چون باز هم دارم می‌گم: سلیقه‌ایه.

بگذریم... معمولاً نمیشه به راحتی توصیف کرد که چرا با فلان چیز حال می‌کنیم (یا نمی‌کنیم). اصولاً هر چیز خوبی، روی ناخودآگاه آدم تاثیر می‌گذاره و برای همین، توصیفش کار سختیه. همین قضیه، راجع به بازی هم صدق می‌کنه. اما خب، اون چیزایی که تا الان تا حدودی دستگیرم شده رو، اینجا لیست می‌کنم:

داستان

به نظرم داستان، ستون فقرات یک بازیه. برای همین هم این مورد رو اول از همه آوردم. حالا چطور داستانی خوبه؟ من ترجیحم یه داستان جمع و جور و احساسی، و صدالبته با رگه‌هایی از طنز هستش. بازی هم مثل فیلم، اصطلاحاً باید نگوید و نشان بدهد (Show, Don't tell)؛ از این بابت ترجیحم اینه که تا حد ممکن، کم‌دیالوگ باشه. روایت داستانیش از طریق میان‌پرده‌های سینمایی و دیالوگ‎های عمیق، ولی موجز در حین بازی باشه.

البته که اکثر بازی‌ها، یه مکانیزمی واسه جمع‌آوری نامه‌ها و مدارک توی محیط هم دارن. من انگلیسیم بدک نیست، ولی واقعیتش، حوصله خوندن متن‌های بلند رو ندارم. البته که اگر کلیت داستان یه بازی جذبم کنه، اونا رو هم می‌خونم. اما در کل، داستان حداقلی و بدون پیچیدگی رو ترجیح می‌دم.

ساختار و مکانیک

مورد بعدی، داشتن یه Gameplay جذابه. اگر داستان عالی باشه و مکانیکش ضعیف، به نظرم بازی دیگه فرقی با فیلم نداره و لذت تعامل مخاطب با جهانش رو کم می‌کنه. من ترجیحم چیزی هست که هیجان رو به آدم تزریق کنه. اکشن باشه، ماجراجویی باشه، Platforming خوب داشته باشه. از همین بابت، من از سبک‌های معمایی و هر گونه بازی که روال کندی داشته باشه، خوشم نمیاد.

بعدشم اینکه، اهل بازی آنلاین نیستم. یه مدتی World of Warcraft و Axie Infinity بازی می‌کردم، که اونم البته به خاطر کسب درآمد بود، نه اینکه از خود بازی‌ها لذت ببرم. اصولاً بازی آفلاین و تک‌نفره رو ترجیح می‌دم. چیزی که با توجه به وضعیت فعلی اینترنت ایران، تجربه بهتری از بازی‌ها برام رقم می‌زنه.

مدت زمان

بازی نباید خیلی طولانی باشه. اگر بالای ۲۰ ساعت مثلاً زمان ببره، برای من یکی واقعاً چالشه. چون معمولاً ته تهش روزی بتونم ۴ ساعت بازی بکنم، حتی اگر کاملاً بیکار باشم. با این تفاسیر، یه بازی بلند رو چندین هفته طول می‌کشه تا تمومش کنم و خب، این برام اذیت کننده می‌شه. رسماً به آخر بازی که می‌رسم، ممکنه یادم بره اولش چی بود. نمونه‌اش همین RDR2 که با بدبختی تونستم تو دو ماه تموم کنم.

ظاهراً این ایراد رو فقط من نمی‌گیرم. اینطور خوندم که افراد دیگری هم تو جامعه Gamerها، همین نظر رو دارن. اینکه یه بازی، هرچقدر رو کیفیت متمرکز بشه، بهتره. ترجیح می‌دم یه بازی ۱۰ ساعتی خفن و خلاقانه رو تجربه کنم، تا یه ۴۰ ساعتی که اکثرش رو با انجام کارهای تکراری و ماموریت‌های فرعی مسخره، آب بستن.

درجه سختی

معمولاً رو همون درجه سختی نرمال، اکثر بازی‌ها رو انجام می‌دم. با اینکه دوست دارم خودم رو به چالش بکشم، اما واقعیت اینه که، حوصله ده بار شکست خوردن واسه یه Boss لعنتی رو هم ندارم. یادمه که Elden Ring رو نصب کردم و بعدش که فهمیدم Soulslike هستش؛ پاکش کردم.

ادعایی ندارم! نمی‌گم که Gamer حرفه‌ای هستم؛ ولی Noob هم نیستم. اگر از یه بازی خیلی خوشم بیاد، شاید حتی رو درجات سختی بالاتر هم دوباره اون رو بازی کنم. اما هنوز جرات و حوصله نکردم Soulslike و Roguelike و امثالهم رو امتحان کنم.

بهینگی فنی

من خیلی وقته که دیگه روی کنسول بازی نمی‌کنم و فقط روی لپتاپ. یه دلیلش اینه که دوست ندارم علاوه بر لپتاپم، درگیر یه سخت‌افزار دیگه هم بشم؛ اونم فقط واسه روزی یکی دو ساعت بازی. بعدشم اینکه توی PC، آزادی عمل بسیار بالا هست. هزار و یک جور امکان تغییر بازی‌ها با Mod و Plugin و امثالهم هست.

اما خب، این قضیه، شمشیر دولبه هستش. چون ترکیب و تنوع سخت‌افزار PC بسیار زیاده و از این بابت، کاملاً درک می‌کنم که چرا توسعه‌دهنده‌های بازی، ترجیح می‌دن مواقعی، بازیشون رو اول واسه کنسول‌ها عرضه کنن. کم هستن بازی‌هایی که حداقل همون اول عرضه، بتونن نسخه کامپیوتری خوب و بهینه‌ای ارائه بدن. البته که الان یادم افتاد، یک استودیو Nixxes نامی هست که واقعاً تو Port بازی‌ها به PC، بسیار خوب عمل می‌کنه.

بهینه بودن بازی، تاثیر زیادی رو تجربه Gamer می‌گذاره. اگر قرار باشه مدام وسط یه بازی با Bug و Glitch و Stutter و کوفت و زهرمار روبرو بشیم، به درد عمه‌اش می‌خوره. اگر یه بازی برای من اینطوری باشه، یا پاکش می‌کنم یا فقط داستان رو حتی با تقلب هم که شده، می‌رم جلو تا ببینم چیه.

با چه بازی‌هایی حال کردم؟

خب، می‌رسیم به بخش اصلی قضیه؛ یعنی اون بازی‌هایی که من باهاشون خیلی ارتباط گرفتم. عناوینی که یا خیلی بازیشون کردم، یا اینکه فقط یه بار تمومشون کردم، ولی تو همون زمان کوتاه، تجربه دلچسبی برام بودن.

اینم بگم که بازی‌ها اولویت خاصی ندارن؛ ممکن هم هست در آینده بهشون کم و اضافه کنم. این اواخر یه سری عناوین بازی کردم که خیلی لذت‌بخش بودن، اما نمی‌خوام دچار سوگیری بشم. پس فعلاً اون‌ها رو تو یه قسمت جداگانه میارم.

ضمناً ، عکس همه بازی‌ها رو با Nano Banana ساختم.

Tomb Raider

تا جایی که یادم میاد، بازی‌های اولیه، قهرمان زن نداشتن. شخصیت‌های اصلی، معمولاً یه مشت دیو و گولاخ بزن‌بهادر بودن. از این بابت، ایده استفاده از یک زن به عنوان قهرمان، برای من خیلی جذاب بود. مثلاً خوب یادمه که وقتی Mortal Kombat بازی می‌کردیم، من بیشتر اون شخصیت Sonya رو انتخاب می‌کردم. همین قضیه خودش یکی از دلایلی بود که باعث شد جلوتر، عاشق سری بازی‌های Tomb Raider یا همون مهاجم مقبره بشم.

اما خب، همه جذابیت بازیش هم تو لارا کرافت خلاصه نمی‌شه. اتمسفر، محیط رازآلودش و مقبره‌های مخفی معمادارش همیشه برام جذاب بوده. از همین بابت، می‌تونم بگم که تقریباً اکثر نسخه‌های اصلیش رو بازی کردم، خصوصاً این سه تای آخری که واقعاً یک شروع مجدد جون‌دار بودن. خبر خوش اینکه، تو ۲۰۲۶ و ۲۰۲۷ هم قراره دو تا نسخه جدید از این سری بازی رو داشته باشیم.

The Last of Us

این دیگه نیازی به تعریف نداره. حتی اونایی که اهل بازی نیستن و فیلم‌بازن، احتمالاً سریالش رو دیده باشن. من هر دو قسمتش رو بازی کردم؛ اما با اختلاف، قسمت دوم رو خیلی بیشتر دوست داشتم. اونم دلیل ساده‌ای داره. اصولاً آدمی نیستم که خیلی ساده احساسی بشم، اما پایان‌بندی قسمت دومش، اشکم رو حسابی درآورد.

احتمال بالایی می‌دم که این حرف به مذاق خیلی از طرفداران بازی خوش نیاد، اما واقعیت اینه که هر چی بازی رو بیشتر ادامه دادم، از Abbie بیشتر خوشم اومد و از Ellie بیشتر متنفر شدم. چون همونطور که تو یه جایی خوندم، اولی به دنبال رستگاری می‌گشت و دومی به دنبال انتقام.

God of War

من فقط دو نسخه آخر این مجموعه، یعنی همونی که سال ۲۰۱۸ عرضه شد و بعدیش، با نام Ragnarök رو بازی کردم. با اینکه داستان و جهانش رو خیلی خوب نتونستم بفهمم، اما Gameplay جذابش و رابطه جالب کراتوس با پسرش، خصوصاً اون دیالوگ‌های پر مغزش، همیشه و همیشه تو ذهنم یادگار می‌مونه. چیزهایی مثل:

عذرخواهی نکن، بهتر باش (Don't be sorry, be better)
نیت مهم نیست، فقط عواقب اهمیت دارن (Intent does not matter, only the consequences).
سکوتم را با نداشتن سوگ اشتباه نگیر (Do not mistake my Silence for lack of grief)

Grand Theft Auto

شاهکار بی‌بدیل راک‌استار! تقریباً همه نسخه‌هاش رو بازی کردم. از نسخه دوم بگیر تا Vice City و همینطور بیا جلو تا تا IV و V. اما به شکل عجیبی با GTA: San Andreas خاطره دارم. این بازی رو همون اوایل دوران هنرستان نصب کردم و خوب یادمه که بعد از اتمام بازی، سعی کردم تا به هر شکل ممکن، بیشتر تکمیلش کنم. صدالبته که نتونستم ۱۰۰ درصدش کنم، اما یادمه که اون گواهینامه‌های ماشین و هواپیما، همه رو طلایی گرفتم!

الان عمراً اگر حسم بگیره یه بازی رو اینطوری تموم کنم. داستان اصلی که تموم بشه، به ندرت می‌رم برای تکمیل ماموریت‌های جانبی. از همین بابت سعی می‌کنم تو همون خلال داستان، فعالیت‌های فرعی رو هم جلو ببرم. چون می‌دونم بعد اتمام داستان، به احتمال زیاد دیگه برنمی‌گردم بهش. البته که بهم حق بدید، چون اکثر بازی‌ها تو موارد فرعی به ورطه تکرار می‌افتن و حوصله‌سربر می‌شن. طوری که دیگه بعد مدتی موقع تجربه‌اش زیر لب می‌گید:

Oh shit, here we go again.

A Plague Tale

آمیسیا و هوگو! یه خواهر ۱۵ ساله و برادر ۵ ساله که تو دوران قرون وسطی و در دل طاعون، باید بزنن به دل دشمنان و قماش تفتیش عقاید و صدالبته، موش‌ها. مکانیک‌های بازی، اصلاً پیچیدگی خاصی نداره و خیلی ساده‌اس. همه چیز اکثراً تو مخفی‌کاری و مواقعی فلاخن و سنگ و تیر انداختن خلاصه می‌شه. اما داستانی جالب و به شدت احساسی داره و محبت مادرانه آمیسیا و معصومیت کودکانه هوگو رو به زیبایی به تصویر کشیده. هر دو نسخه خوبن، اما دومی به مراتب بهتره و اگر آدم احساسی باشید، پایان‌بندیش احتمالاً اشکتون رو در میاره.

Ori

این بازی رو به پیشنهاد یکی از دوستان امتحان کردم. البته که اول از نسخه قبل‌ترش، یعنی Ori and the Blind Forest شروع کردم. این اولین تجربه من تو سبک بازی Metroidvania بود. بعد مدت‌ها با یه بازی دوبعدی غیرخطی سر و کار داشتم. از این بابت، مجبور شدم جاهایی با راهنمایی اینترنت ردش کنم. اما رفته‌رفته دیگه بهش مسلط‌تر شدم.

داستان و فضای فانتزیش خیلی باب طبعم نبود، خیلی جاها توجه نمی‌کردم دیالوگ‌ها چی هستن. اما، اما... یکی از خلاقانه‌ترین مکانیک‌ها و درخت مهارت‌هایی رو داشت که تجربه کردم. اینکه گلوله دشمن رو به سمت خودش برگردونی، و در عین حال ازش برای پریدن هم استفاده کنی، خیلی هیجان داشت!

Red Dead Redemption 2

اولین باری که نصبش کردم، نتونستم باهاش ارتباط بگیرم. خیلی خیلی کند بود و بازی زیادی واقع‌گرایانه پیش می‌رفت. برای همین بعد دو سه ساعت دیگه ادامه ندادم. اما خب، راک‌استار چیز بد که نمی‌سازه، می‌سازه؟ این بود که چند وقت بعد، دوباره دل بهش دادم و خوشبختانه این بار، تمومش کردم.

محیط شدیداً پویای بازی و داستان عمیقش به کنار... اما با شخصیت اصلی یعنی همون آرتور مورگان خیلی ارتباط گرفتم. آدمی که رفته‌رفته یه خوش‌قلبی خاصی تو رفتارش شکل می‌گیره، اما خودش باورش نداره. جایی در جواب به کسی که اون رو آدم مهربونی خطاب کرده، پاسخ می‌ده که: مهربونی؟ من اصلاً نمی‌دونم معنیش چیه!

Wolfenstein

من اصولاً عاشق همه بازی‌های شوتر اول شخص هستم. خیلی‌هاشون رو هم بازی کردم. تمامی عناوین Call of Duty رو فکر کنم بازی کرده باشم (صدالبته، اونایی که کرک شدن). اما این یکی برام جایگاه خاصی داره. تنها بازی‌ای هست که سه بار تمومش کردم و بعدش، سراغ قدیمی‌ترهاش، یعنی New Order هم رفتم.

می‌دانی چَرا؟ چون لعنتی اکشن خالصه. ویلیام بلسکوویچ یه سبک زندگیه. اون شات‌گان لعنتیش خودش یه پا تراپیه. چه لذتی بزرگتر از سلاخی نازی‌ها می‌تونه وجود داشته باشه، اونم نه با یکی، بلکه دو تا اسلحه به دست؟ یه داستان جمع و جور و جالب هم داره، که رگه‌هایی از طنز هم توش هست و خیلی لذت‌بخشه. مکس هاس!

Honorable Mentions

یه سری عناوین هم هست که اون‌ها رو هم دوست داشتم، اما خب... تو لیست نیاوردم. هم به این دلیل که خیلی طولانی می‌شد و هم اینکه به اون شکل، تاثیرگذار نبودن؛ صرفاً یه بازی خوب بودن، خیلی حس خاصی رو در من ایجاد نکردن که تا مدت‌ها بعد بشینم و به اون بازی فکر کنم و کاراکتراش تو ذهنم بمونه. فعلاً این بازی‌ها به ذهنم می‌رسه:

  • Ghost of Tsushima

  • Resident Evil (4, Requiem, ...)

  • Ratchet & Clank: Rift Apart

  • Kena: Bridge of Spirits

  • Uncharted 4

با چه بازی‌هایی حال نکردم؟

یه سری بازی‌ها هم هست که نمرات بالایی داشتن. هم از سمت بازی‌کننده‌ها و هم منتقدین، خیلی ازشون استقبال شد. اما من هر کار کردم، نتونستم باهاشون ارتباط بگیرم. خیلی هم سعی کردما، اما نشد. اونجا بود که فهمیدم، اگر ۵۰ میلیون نفر هم از یه چیز خوششون بیاد، دلیل نمیشه که تو هم لزوماً باید خوشت بیاد.

بازی باید به آدم -به قول گفتنی- حال بده دیگه. اگر قرار باشه خودتو زوری به انجامش مجبور کنی که دیگه اسمش بازی نیست. خلاصه که بعد مدتی، خوب فهمیدم که -فارغ از دنیای بازی‌ها- کلاً باید دست از زور زدن برای اینکه از چیزی خوشم بیاد، بردارم. حتی اگر دلیل واضحی براش پیدا نکنم.

Cyberpunk 2077

این مورد خیلی جالبه. من دو بار نصبش کردم، اما هر دو بار هم بعد مدتی پاکش کردم. محیطش خیلی زیادی صنعتی و زمخت بود. داستانش هم برای من، زیادی علمی-تخیلی و عجیب و غریب بود.

Clair Obscur: Expedition 33

می‌رسیم به این بازی بسیار تحسین‌شده که جوایز رو درو کرد. من با موسیقیش خیلی خیلی حال کردم، خصوصاً همونی که تو منوی اول بازی پخش میشه. حتی رفتم اجرای زنده‌اش رو هم دانلود کردم و مواقعی گوش می‌دم. محیطش هم خیلی رنگ‌پردازی جالبی داشت و داستانش هم خیلی خلاقانه بود. اما چیزی که واقعاً رو مخم بود، سیستم مبارزات نوبتیش بود که کاملاً حوصله‌سربر بود. حتی خواستم با کد تقلب فقط داستان بازی رو جلو ببرم، که اونم حوصله‌ام نکشید. پاکش کردم.

Assassin's Creed

یکی دو تاش رو نصب کردم، مثل Origins و Mirage. اما نتونستم ارتباط بگیرم. میراژ رو یه ده ساعتی بازی کردم و بعدش دیدم برام جذابیت نداره. نمی‌دونم، هنوز قطع امید کامل ازش نکردم. شاید مثلاً Shadows رو بعدها امتحان کنم.

Witcher 3

این بازی هم که نیاز به معرفی نداره. کلی تعریف و تمجید و جایزه پشتشه. سر همین چیزا نصبش کردم. اما گرافیکش برام خیلی قدیمی به نظرم می‌اومد. از طرفی، می‌دونستم که خیلی بازی طولانی‌ای هست و در کل نتونستم باهاش ارتباط بگیرم.

حرف آخر

بازی، یکی از بهترین چیزهایی هست که آدمیزاد اختراع کرده. به نظرم این صنعت بسیار پول‌ساز سرگرمی، با پیشرفت هوش مصنوعی، روز به روز بهتر هم میشه؛ من که پتانسیل زیادی براش می‌بینم. تصور کنید بازی‌هایی ابداع بشن که توش NPCها دیگه چهار تا دیالوگ تکراری به شما نمی‌گن، بلکه در لحظه با شما صحبت می‌کنن؛ یا مثلاً داستان و حتی محیط بازی همواره پویاست و براساس تعامل ما تغییر می‌کنه. چنین آینده‌ای برای صنعت بازی، به نظرم اصلاً دور از ذهن نیست.

من کماکان به بازی کردن ادامه می‌دم؛ خصوصاً تو این روزهایی که به دلیل قطعی اینترنت، رسماً بیکارم. این اواخر، عناوینی مثل Pragmata و Mafia: The Old Country رو بازی کردم. بازی‌های دیگری هم هست که قصد دارم برم سر وقتشون. از همین بابت، سعی می‌کنم این نوشتار رو همیشه به روز نگه‌دارم.

حالا شما بگید: شما نگاهتون به مقوله بازی چیه؟ چه بازی‌هایی رو بیشتر از همه دوست داشتید؟

بازیداستانthe last of usgamegod of war
۷
۵
سعید خمسه
سعید خمسه
سلاخ واژه. http://ble.ir/word_shambles
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید